روزنه
نقد و نقدپذيري در عرصهي فردي و اجتماعي عامل رشد و شكوفايي، ترقي و كمال ميباشد. هر فرد، جامعه، و جماعتي اگر نقدپذير نباشند توان ادامه حيات اجتماعي خود را از دست داده گرفتار جمود، تحجر، و توقف گشته و حركت تاريخي و بالندگي اجتماعي نخواهند داشت. در دنياي جهان سوم، خصوصا كشور ما فرهنگ نقد و نقدپذيري وجود نداشته و تا هنوز به تقليد از دنياي غرب هم كه شده وارد فرهنگ و ادبيات جامعه ما نگرديده و جا نيافتاده است.
نقد در كشور ما چه به شكل فردي و چه به شكل اجتماعياش، برابر با دشمني، كينهورزي، واگشايي عقدههاي شخصي و اجتماعي تلقي ميشود در حاليكه در دنياي پيشرفته و جهان امروزي، نقد به عنوان يك حرفه مقدس اجتماعي است كه وظيفه ارزيابي، بررسي و راهنمايي جامعه را به عهده داشته و چراغ راه شبهاي تاريك و پر مخاطره جامعه ميباشد كه همواره بر فراز تاريخشان روشن بوده و نور افشاني كرده و راه آينده حركت اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و ... جامعه را ترسيم كرده است.
لازم ميدانم اين توضيح واضحات را به خاطر كج فهميها و گاهي هم نفهميها يادآورد شوم كه وقتي ميگوييم روحانيت ما چنين يا چنان است، منظور ساختار ذهنيتي و كاراكتر شخصيتي حاكم بر اكثريت روحانيت ميباشد نه برخي استثناها، كه معمولا در هر جمع و جماعتي، حضور دارند. ما به استثناهاي هر قوم، ملت، صنف، جماعت، و... كار نداريم. وقتي ميگوييم فلان گروه ضعفهايش اين است و قوتهايش اين، منظور اكثريت آن گروه است نه استثناهاي كه هم در جهت مثبت و هم در جهت منفي آن وجود دارند. اين مطلب به خاطر اين، يادآوري گرديد كه عدهي به زعم خود انتقاد عالمانه نفرمايند كه چرا برخي نگفتهي و حكم كلي صادر كردهي در حاليكه برخي از ... چنين است و برخي ديگر ... چنان نيست!!!
مفاهيم كليدي
مهاجرت، آسيبشناسي، روحانيت
مهاجرت در اصطلاح ديني به معناي كوچ كردن عدهي از مومنين از هر طايفه و قومي از سرزميني به سرزميني ديگر به منظور تفقه در دين و بازگشت به موطن اصلي و انذار قوم و طايفهاش ميباشد.1
آسيبشناسي در پزشكي به مطالعه و شناخت ريشه بي نظميهاي ارگانيسم (موجود زنده) گفته ميشود. در مشابهت كالبد انساني با كالبد جامعه ميتوان آسيبشناسي را مطالعه و ريشهيابي بي نظميهاي اجتماعي تعريف كرد.2
آسيبشناسي در اين جا به معناي مطالعه و شناسايي نابهساماني، اختلال، عدم هماهنگي و تعادل در كاركردهايي مربوط به كالبد حيات اجتماعي3 روحانيت است.
روحانیت عبارت است از: مجموعه افرادی که تحصیلات علوم دینی داشته، و مردم آنها را به عنوان مبلغین رسمی دین میشناسند و مرجع پاسخگویی به سوالات شرعی مردم هستند.
روحانیت در اسلام صنفی از اصناف اجتماعی است که دارای شغل خاص و شخصیت فکری و معنوی ویژهی است که این هویّت صنفی در بستر فکری و ایديولوژی اسلام رشد یافته و در نظام اعتقادی و ارزشی خاصی تربیت یافته است.4
بنابراین روحانیت در اسلام مجموعه افرادی است که شغل و وظیفهاش تحصیل علوم ديني، تبلیغ و بیان مسايل دینی در میان مردم است و همبستگی این افراد نه بر اساس منافع مشترک بلکه بر اساس درد و مسوولیت مشترک میباشد. بدین لحاظ هم سویی و همدلی اینان را مسايل مادی و موقعیت اجتماعی و… رقم نمیزند بلکه حس مسووليت و ادای تکلیف الهی و رسالت انسانی در راه آگاهی بخشیدن و دعوت مردم به دین خداوند و ترویج مکارم اخلاق میباشد. و در این مسیر از خیلی لذتها و امتیازات مادی چشم پوشیده و محرومیتها و مظلومیتها را به جان خریده است تا چراغ دین را در جامعه برافروخته نگهدارد و خلاصه روحانیت اصیل مجموعه افراد عاشق پاکباختهی است که به خاطر رضایت دوست، تلاش بیوقفه مینمایند.
مهاجرت
مهاجرت، فرايندي از كوچيدن و حركت كردن از يك سرزمين به سر زمين ديگر و از يك وضعيت به يك وضعيت ديگر است. مهاجرت، جستجو براي كسب و پيدا كردن و رسيدن به يك هدف و مقصد است. هدف ممكن است سرزميني جديد براي زندگي مرفه و امن باشد، يا كسب و كمايي كردن علم و آگاهي و فضايل اخلاقي و كمالات انساني باشد.
مهاجرت، از قديمترين پديدهها، در تاريخ جوامع انساني است. انسان همواره با انگيزههاي گوناگون اقدام به تحرك فيزيكي كرده و جغرافياي زندگي خود را تغيير داده است، بدينسان تمدنهاي را خلق كرده است. اساسا تحرك فيزيكي و كوچيدن از جاي به جاي ديگر، موجب تحرك در انديشهها، احساسها و نيازها گرديده است. بر اساس اين ديگرگوني، افق ديدها و انديشهها، نيز تغيير كرده و نگرشها هم ديگرگون گرديده است.
مهاجرت، با انگيزهها و هدفهاي متفاوت و گوناگون صورت ميگيرد. گروهها و قشرهاي مختلف جامعه بر اساس نيازهاي خودش اقدام به كوچ كردن و تغيير جغرافياي زندگي خود كرده و ميكنند. در اسلام نيز مهاجرت از اهميت بسيار بالاي برخوردار بوده و سفارش به مهاجرت در جاي جاي قرآن به مناسبتهاي مختلف صورت گرفته است. ازآن جمله است دستور قرآن كريم به مهاجرت و كوچ نمودن براي كسب معرفت و تفقه در دين، براي برطرف كردن نيازهاي مومنين و آشنا ساختن آنان به مباني و احكام ديني و تكليفيشان. قرآن در اين زمينه چنين فرموده است: وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةً فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِيالدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ ﴿توبه/122﴾ و شايسته نيست مومنان همگى (براى جهاد) كوچ كنند پس چرا از هر فرقهى از آنان دستهى كوچ نمىكنند تا (دستهاى بمانند و) در دين آگاهى پيدا كنند و قوم خود را وقتى به سوى آنان بازگشتند بيم دهند، باشد كه آنان (از كيفر الهى) بترسند. لغت انفار به معناي كنده شدن، كوچ كردن به قصدي خاص5 ميباشد. درين آيه، هدف قرآن كريم از دستور دادن به كوچيدن، تفقه و آگاه شدن عدهي از مومنين براي تبليغ و انذار مومنان ديگر در بازگشت به موطن اصلياش اعلام گرديده است.
بر اساس اين دستور صريح قرآني، در بستر تاريخ، قشري به نام علماي ديني بعد از رحلت پيامبر گرامي اسلام«ص» و ايمه معصومين«ع» به وجود آمده ومسووليت ورسالت آنان را بر عهده گرفته و بر جايگاه و مسند ولايت آنان تكيه زده و به وظيفه اسلامي خويش عمل كرده و ميكنند.
پیشینه و جایگاه روحانیّت در اسلام
به نظر میرسد که واژهي «روحانی» و «روحانيت» در جامعهی ما پیشینهی فرهنگی و دینی ندارد احتمالا از فرهنگهای دیگر وارد شده است؛ ولی از هنگامی که این واژه در جامعهی ما کاربرد پیدا کرده بار معنایی به خود گرفته که کاملاً دینی است.
روحانی و روحانیت در جامعه اسلامی با آنچه که در مسیحیت یا یهودیّت و هندوييزم مطرح است کاملاً تفاوت دارد؛ زیرا، نخست آنکه روحانیت در اسلام برخلاف ادیان دیگر طبقهی از طبقات اجتماعی و یا کاستی از کاستهای انسانی نیست. دوم اینکه این واژه اکنون که بار دینی یافته، تقریباً مرادف با مفاهیم «عالم» و «علما» است. روشن است که عالم و عالمیّت در دین غیر از راهب و رهبانیّتی است که از نظر اسلام مردود است. همانطور که بیان گردید به جای واژهي روحانی و روحانیّت، تعابیر به کار رفته در متون دینی «عالم» و «علما» است. علما، در فرهنگ اسلامی از منزلت والای دینی و موقعیّت بالای اجتماعی برخوردارند. در روایات نبوی آمده است که عالمان دینی امینان خدا بر خلق و وارثان انبیا در میان مردم اند.6
یعنی همان نقش اجتماعی که پیامبران داشتند، ایفای همان وظیفه از کسانی انتظار میرود که جای پیامبر نشسته و رسالت ابلاغ دین را بر دوش دارند. در تفسیر آیه شریفه: وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الّتي بارَكْنا فيها قُرًى ظاهِرَةً وَ قَدّرْنا فيهَا السّيْرَ سيرُوا فيها لَيالِيَ وَ أَيّامًا آمِنينَ. (سبا/18) بر اساس روایات ايمه آمده است که مراد از «قری» ايمه و علما است7. یعنی در بین مردم و آبادیهای مبارک (ايمه)( سرزمینهای روشن و آشکاری قرار دادیم که مردم بتوانند با امنیّت کامل شب و روز در آن قریهها سیر کنند. پس راه رسیدن به آبادیهای آباد و مبارک، روشن و امین بودن عالمان دین است و اگر این راه سرزمینهای نا امن و تاریک باشد، مردم در گمراهی رفته و راهی بیراهه خواهند شد.
آسيبشناسي روحانيت در دنياي مهاجرت
چنانچه ذكر شد اساس شكلگيري و پيدايش روحانيت و علماي ديني بر كوچيدن و تفقه در دين استوار است. دستور قرآني تفقه در دين سبب پيدايش عالمان دینی در بستر تاريخ گرديده است. بنا بر اين هجرت و كوچيدن از يك مبدا به سوي يك مقصد به منظور كسب و جمع آوري اطلاعات ديني و تبليغ و ترويج آن در ميان متدينان مبدا، از اموري است كه در تاريخ اسلام و شكلگيري حوزههاي علميه شيعه، با سابقه خوش و درخشان به منصه ظهور نشسته است. اما علماي ديني كشور ما، با توجه به اصل هجرت و كوچيدن تاريخيشان، نتوانستهاند نقش درست خود را به طور شايسته و بايسته، ايفا نمايند، پرسشي است كه اين مقال درصدد پاسخگوي به آن است. آسيبهاي كه روحانيت كشور ما در سطح كل و در دنياي مهاجرت در سطح خاص، با آن مواجه بوده مسالهي است كه در اين جا به طور گذرا به آن اشاره گشته و به بحث گرفته ميشود و بحث تفصيلي، دقيق و كارشناسانهي آن را به اهل نظر وا ميگذارم. به نظر ميرسد با يك تامل و تدبر كلي، بر روحانيت و عملكرد آنان در اين سه دهه اخير، عوامل چند در ناكارآمدي و شكست آنان، در عرصههاي اجتماعي، و رسالت دينيشان موثر بوده است.
1- وابستگی اقتصادی
هرچند اين مشكل مخصوص عالم مهاجرت نيست ولي مشكلي است كه در هرصورت روحانيان ما با آن درگير است و اين وابستگي در عالم مهاجرت نيز مصوون نمانده است. شاهرگ اصلی ضعف و ناكارآمدي روحانیان در چگونگی اعاشه و کسب معیشت آنها است. وابستگی اقتصادی روحانیان به عوام و نداشتن پشتوانه مالي مستقل، آنها را اسير كرده و از فعال بودن در عرصههاي علمي، فرهنگي، تبليغي، و... بازداشته و حركت اجتماعي آنان را مختل نموده و به حالت انفعال درآورده است. خلاقيتهاي اجتماعي، سياسي، علمي، و... زاييده غنامندي از نياز اوليه زندگي است. زیرا، به همان اندازه که انسان درگير در نيازهاي اوليه زندگي و مصروف به آن باشد به همان اندازه از جنب و جوش و تحرك در راستاي برآورده ساختن نيازهاي فرهنگي، در سطح شخصي و اجتماعي، بازمانده و زمينگير ميگردند.
ازينرو طلاب افغاني، معمولا در آغاز طلبگي خودشان خوش ميدرخشند. اما از زماني كه اقدام به ازدواج و تشكيل خانواده ميكنند، دچار افت شده و از حركت علمي بازمانده و متوقف ميگردند. دليل اين مساله اين است كه نيازهاي اوليه يك زندگي معمولي آنان، برآورده نيست، تا به دنبال ادامه تحصيل و كسب مدارج بالاتر علمي برآمده و خود را بالا بكشند.
يكي از آسيبهاي تاريخي روحانيت شيعه وابستگي آنان از نظر اقتصادي به عوام است كه روحانيت شيعه را اسير خرافات، و سنتهاي رايج اجتماعي كرده است. پیروی از خرافات اجتماعی که زادهی معیشت تبعی روحانیان است، آنها را هر چه بیشتر به عوام نزدیک میکند و این نزدیکی به جایی میرسد که خرافهی عوام و معیشت خواص در هم گره میخورند و بعد هردو که درهم تنیده و یکی ميشوند به عنوان یک دشمن نیرومند به مقابله با حقیقت بر میخیزند، و با توجه به اینکه نوع غالب افراد جامعه و روحانیان را افراد متوسط تشکیل میدهند، به فرمایش رسول اعظم(ص) اگر فقر و تنگدستی بر انسان رو آورد نزدیک است کفر پیشه کند: «کاد الفقر ان یکون کفراً»8 در نتیجه بر اثر رویارویی منفعت طلبی و حق گرایی، دین کم وزن و قربانی میشود. البته منظور از اینکه انسان در هنگام تقابل معیشت و حقیقت، جانب سود را می گیرد، انسان اقتصادی نیست که فکر او معلول وضع اقتصادی او و محتوی اندیشه او نیز زادهی میزان بهرهمندی مادّی اوست؛ بلکه «سخن ما این است که ارتزاق از راه دین حرّیت را از روحانیان میستاند نه آنکه محتوی شریعت را بسازد»9. بنابراین، از افراد اسیر نان و در بند شکم انتظار حریت فکری و استقلال اندیشه نمیرود، و آنها کاری نمیکنند که استوانهی معیشت پایین و دل ارباب معیشت او رنجیده شود. هرگاه اهرم چرخهی زندگی به دست عوام و خواص نیز وابسته به آنها باشند، خواص فکری و نخبگان دینی توان مبارزه با حساسیّتهای نادرست تربیتی جامعه را از دست میدهند و نخبگان آن طور فکر میکنند و فتوا میدهند که دل عوام نرنجد. شهید مطهری خاطرهی از مرحوم آیت الله بروجردی نقل میکند که ایشان فرمودهاند: «در اول مرجعیّت عامّه گمان میکردم از من استنباط است و از مردم عمل، هرچه من فتوا بدهم مردم عمل میکنند، ولی در جریان بعضی فتواها (که بر خلاف ذوق و سلیقهی عوام بود) دیدم مطلب این طور نیست»10
برايند ديگر وابستگي به عوام این است که «حکومت عوام، منشاي رواج بی حدّ و حصر ریا و مجامله، تظاهر و کتمان حقایق، آرایش قیافه و پرداختن به هیکل و شیوع عناوین و القاب بالا بلند در جامعه روحانیت ما شده که در دنیا، بی نظیر است. حکومت عوام است که آزاد مردان و اصلاح طلبان روحانیّت ما را دل خون کرده و میکند»11
«گمان نمیرود یک روحانی وابسته به عوام هراندازه روشن ضمیر و اصلاح طلب و مخلص باشد،
بتواند فتوای مانند فتوای دو سال پیش (1338 هـ ش) شیخ شلتوت: که یک طلسم هزار ساله را شکست، صادر کند و قدمی مانند قدم او بلکه خیلی کوچکتر از قدم او بردارد»12 در افغانستان این وابستگی بیش از سایر کشورها می باشد به خاطر اینکه مردم هر محلی یک روحانی دارند و این روحانی باید انتظارات مردم را برآورده نماید و اگر نه موقعیت شان در خطر میافتد و مشکل معیشت دامنگیرشان میشود.
2- ضعف علمی و وابستگی فکری
مهاجرت بستر مناسب براي تغيير در انديشه و جهانبيني و رشد فكري و پرورش شخصيتي ميباشد. كوچ كردني كه در قرآن مطرح است شامل كوچ كردن همه جانبه انسان، هم از نظر فيزيكي، هم از نظر فرهنگي، و هم از نظر انديشهي است. زيرا كلمه اِنفَار به معناي كنده شدن و كوچ كردن به قصدي خاص، چه از خانه و تمام امكانات و ضوابطش، چه از جامعه و قوانين حاكم و نظام رايجش، چه در معناي مكاني، از سرزميني به سر زميني ديگر، به قصد نبرد يا تفقه يا هر چيز ديگر كه در مسير تلاش باشد،13 ميباشد.
اما عدهي از روحانيت ما متاسفانه فقط از نظر مكاني كنده شده و كوچ نموده و از ساير جهات همان است كه بوده است؛ اينها تغيير در انديشه، احساس، گرايش و بينش نداشته و از نظر صعودي هيچگونه جهشي را نداشته است. محيط طبيعي و محيط اجتماعي از جمله عواملي است كه نقش مهم در شكلدهي افكار و انديشه انسان دارد، اما اين دو محيط نسبت به روحانيت ما خنثي بودهاند، اينكه چرا اين دو عامل نقش خود را ايفا نكرده و تاثيري در بينش و گرايش روحانيت ما نداشته پرسشي است كه مجال ديگر ميطلبد؛ اما پاسخ ابتدايي آن اين است كه مشكل از ناحيه عامل نيست بلكه به نظر ميرسد كه قابليت قابل اشكال داشته باشد.
شايد بتوان باز بر عامل اقتصادي تاكيد كرد و آن اين كه روحانیت ما در دنياي مهاجرت، به دلیل نداشتن زمینههای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی برای رشد و ارتقای علمی خود نتوانسته اند با تغییر و تحولات زمان حرکت نموده و متناسب با شرایط زمان متحول گردند و زمانه و عصر خویش را بشناسند و با روح زمان و چرخش دوران هماهنگ گشته و ضرورتها و نیازهای عصر خویش را درک نموده به رشد و بالندگی خود ادامه دهند. لذا همچون گذشته بی خبر از همهی رشد و ترقیات و پیشرفتهای بشر، در عرصههای مختلف علمی و اکتشافات و اختراعات تکنولوژیکی از زمان عقب مانده و با خواندن "قاعده بغدادی"، "پنج گنج" و "حافظ شیرازی" با سواد میشدند و با "صرف میر" هفتاد دو زنجیر را میشکستند و با "سیوطی" و "حاشیه ملا عبدالله"، دانشمند و ملا گردیده و علم اول و آخر را دارا شده و احساس قناعت و رضایت در سیمایش موج میزد و هرگز احساس خالی بودن و کمبود داشتن از نظر اطلاعات و معلومات نمیکردند و جواب همه مسايل شرعی، ادبی و معماهای علمی را در حافظه خود ذخیره داشتند و چه بسا به خاطر این معلوماتی که داشتند اظهار فضل در محافل و مجالس نموده و درگیریهای در این باب که کِی ملاتر است، را مرتکب میشدند و صیغ مشکله را هرکه خوبتر و زودتر حل میکردند فاضلتر، ملاتر و عالمتر بودند و افتخار خود و قوم و قبیله و رعیت.!
روحانيت ما از نظر علمي و فضاي ذهني، چنان عقب ماندهاند كه غير از فقه و اصول، علوم ديگر را علم نميدانند تا ارزش آموختن داشته باشند و آقايان وقت خود را براي فراگيري آن، تلف نمايند. به پندار اينان علم اول و آخر كه سعادت دنيا و آخرت را تضمين ميكند علم اصول به عنوان مقدمه استنباط احكام فقهي و تا حدودي منطق، ادبيات (صرف و نحو) لازم است كه فرا گرفته شود و ديگر عالم دهر و فقيه عصر خواهد شد و چيزي نا مكشوفي كه درد بخورد، خصوصا آخرت مردم را آباد نمايد وجود ندارد؛ لذا از نظر علمي اشباع شده و هيچ خلا و كمبودي را در خويش احساس نميكنند تا دنبال پر كردنش باشند.
در شرایط و وضعیت اجتماعی كه انقلاب اسلامی بر افغانستان تحمیل شد و چون صاعقه در زمینه های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و اعتقادی جامعه بسته را منفجر و دیوارههای ضخیم و قدیمی سنت را متلاشی نموده و زمینه را برای جولان اندیشهها و ایديولوژیهای وارداتی فراهم ساخت. در این بستر فراهم شده انواع واقسامی ايديولوژيها چون قارچ رویید و هرج و مرج و بی نظمی و آشفتگی مزمن، برایند نزاعهای ايديولوژيک و تصادمات خواستهای متعارض کشورهای خارجی بودند. انقلاب اسلامی به خاطر ماهیت اسلامی بودن، نقش جدیدی به روحانیت سپرد بدون اینکه از نظر فکری و توانایی علمی آمادگی داشته باشند. از آنجايكه انقلاب اسلامي افغانستان از خارج كشور رهبري ميشد احزاب و جريانهاي گوناگون در خارج از كشور شكل گرفت و این مساله روحانیت را تبدیل به رهبران فکری و کانون هدایت و مدیریت کشتی انقلاب نمود در حالی که این کسوت و نقش جدید برازنده قامت و شایسته شخصیت آنان نبود. زیرا ضعف علمی و عدم توانایی درک مسایل بغرنج سیاسی، اجتماعی آنان را به بردگی فکری و وابستگی اقتصادی کشاند. البته این مساله مخصوص روحانیت ما نبوده بلکه اگر به تاریخ تحولات سیاسی فرهنگی کشور مراجعه نماییم می بینیم که در تمام اقشار جامعه که بازیگر صحنه سیاست و قدرت بودهاند، از نظر ايديولوژيکی به خارج وابسته بودهاند و هرگز نتوانسته اند ايديولوژي متناسب و برخاسته از فرهنگ و روح جامعه افغانستانی ارايه نمایند. ضعف علمی و بینش دگماتیک روحانیت ما باعث گردید که افراد و گروههای مختلف داخلی و خارجی برای جهت دهی، کنترل و نفوذ در فرایند انقلاب، ايديولوژي بسازند و وارد کشور نمایند و مردم مدتها در آتش شعلههای جنگ ايديولوژيکی احزاب مختلف جهادی که هرکدام سر در یک آبشخور داشتند و در صدر هریک آنها مولوی، ملا، آیت الله و استاد و پرفيسور قرار داشتند، بسوزند و تمام سرمایههای مادی و معنوی و ارزشها و قداست های خلق شدهی سالهای جهاد به تاراج غمان بروند و از آن همه افتخارات، رشادتها و شهادتها جز خاکستر یاد و خاطره چیزی باقی نماند.
اگر روحانیت افغانستان ما اعم از (شیعه و سنی) صلاحیت علمی و وارستگی اخلاقی می داشتند و عالم به زمان خود می بودند هرگز چنین آشفتگی اجتماعی و بن بست سیاسی و ناهنجاریهای فرهنگی و ابتذالهای اخلاقی و خویشتن گریزی دامنگیر جامعه ما نمیشد، و انقلاب از مسیر اصلی و اولی خود منحرف نمی گشت و زمام امور آن به دست بیگانگان نمیافتاد و قهرمانان دیروز چنین خوار و ذلیل خاينان امروز تلقی نمیشدند و امروز ملت افغانستان دایه های مهربانتر از مادر پیدا نمیکردند و خود سرپای خود ایستاده و استوار و پایدار سرنوشت خود را با درایت و کفایت رقم میزدند و چنین وامانده و درمانده در اذهان جهانی جلوهگر نمیشدند.
در شرایط کنونی روحانیت ما (شیعه و سنی) نه جایگاه و نقش سنتي خود را دارند و نه نقش و جایگاه جدید برای خود کسب کردهاند بلکه حالت برزخيیِ دارند که از گذشته مرده است و در زمان حال متولّد و حشر نگشتهاند و در برزخی بی نقشی و بی جایگاهی و بی هویتی و بی هدفی و… نفس میکشند و اگر به خود نیایند و به اصلاح همه جانبه خود نپردازند برای ابد خواهند مرد و از یادها و اذهان جامعه به کلی پاک و نابود خواهند گشت؛ زیرا جماعتی که نتوانند خود را سازگار با زمان و محیط نمایند لیاقت ماندن و نقش داشتن را نخواهند داشت. ایجاد ظرفیت فکری و توانایی علمی و زمینه پرورش روحی اخلاقی و ملکات و کمالات انسانی ضامن بقا و دوام این نهاد دینی در جوامع اسلامی عموماً و در افغانستان خصوصاً خواهد شد.
3- وابستگی قومی و بینش قبیلهيی
هر جامعهی باور و ارزشها را به رنگ ساختار فکری-اجتماعی خویش میسازد. باوري که در بستر فرهنگی جامعهی رشد یافته و مترقی متولد شود، مترقی و پیشرفته خواهد بود؛ و باوری که در دامن فرهنگ جامعه منحط زاده شود، چونان خود جامعه، مفلوک خواهد بود. باوری که در بستر فرهنگی جامعهی قبيلهي تولّد و رشد یافته باشد و ارزشهای آن جامعه را نیز با خود حمل و از آن پاسبانی نماید، اگر برای جامعهی متمدن عرضه شود، نه مسايل آن جامعه را پاسخ میدهد و نه پذیرفته میشود. جامعه همانطوری که دین را همساز خود میسازد روحانی باور را نيز سازگار خویش می کند، سیاست را نیز متناسب با مجموعه عناصر فرهنگی خود میخواهد چه آنکه «مجموعه دولت تراویده از تاریخ هر قوم و ملّت خاصّ یا مجموعه عناصر فرهنگی خویش است. فرهنگ هر برهه از زمان یک ملّت مجموعه فشردهی از تاریخ فرهنگ آن ملّت است و در این راستا گذشتگان و تاریخ گذشته یا به تعبیر اگست کنت «مردگان» نقش بسیار فعالتری از زندگان دارند؛ زیرا کلیه یک مجموعه را شکل دادهاند. افراد در یک مجموعه شکل گرفتهی پا به دنیا میگذارند که اختیارات وسیع را در آن ندارند»14.
از سویی افراد یک جامعه تابع خواست و ارادهي آن جامعه است آن طور میاندیشند و رفتار میکنند که منظومهی فرهنگی جامعهشان اجازه دهد. افراد در عین حالی که در زمان زندگی میکنند، فرو رفته در متن جامعه و برآمده از پیشینهی فرهنگی خوداند. افراد یک جامعه در جریان تاریخ، این اعتقاد را به دست آورده که همه اعضای یک مجموعه و یک واحد فرهنگی اند و شرط زیستن آنها در یک جامعه در هم تنیدگی آنها و خرسندیشان از این پیوستگی و هم بستگی است.
این شدّت ارتباط و هم بستگی اجتماعی که در جامعه قبیلوی بیشتر وجود دارد و فرد در جامعه قبیلوی خود را با قوم و قبیله معرّفی میکند، خصلت یگانگی در او چندان برجسته نیست فرد قبیلوی در جستجوی حقیقت به آسمان نگاه نمیکند بلکه او حق را از چشم قبیله و در روی زمین میپاید. انسان قبیلوی از جهت درونی در جمع مستهلک شده و استقلال فکری ندارد او خود را در میان جمع میبیند و بیرون از قبیله تحمّل زیستن ندارد. انسان قبیلوی یک عنصر اجتماعی مختار نیست؛ بلکه او یک عنصر مکانیکی غیر آزاد است. انسان قبیلوی پرتوی از فرهنگ قبیله و هستی نمای اندیشه قبیله ودین قبیله است.
در جامعهی افغانستان که عناصر فرهنگی قبیله به شدّت در هم گره خورده میباشند دین و سیاست به عنوان دو پدیدهي مهم اجتماعی نیز در یک راستا و در جهت منافع قبیله قرار دارند و در واقع فتوای فقهی و حاکمیت حاکم هردو آیینهی ذهنی و نمایندهی دینی و سیاسی جامعه خود اند و افکار آنها نیز اوج گرفتگی و عینیّت یافتگی افراد آن جامعه است. در افغانستان به عنوان یک جامعه سنّتی و قبیلوی که سخت گرفتار فرهنگ قبیلوی است دین و سیاست هیچگاه نتوانسته اند قلمروی بیرون از جغرافیای قبیله را فتح نمایند و بر ذهنیّت قبیلوی استیلا یابند؛ چون هر دو در درون اقوام محصور در جغرافیای گوناگون تولید شده اند. به همین دلیل که ارتباط انسانی در جامعه قبیلوی افغانستان خیلی ضعیف بوده و دین و سیاست هیچگاه نتوانسته افراد اقوام گوناگون را در کنار یکدیگر قرار دهند و فرهنگ واحد ملّی و اسلامی را برای آنها به وجود آورند.
روحانی قبیلوی افغانی که شخصیّت اوليه فکری دینی و سیاسی او در روستا شکل گرفته و چون ارتباط با همنوعان دیگری نیز نداشته، در دام سنّت فرو رفته و به مرور زمان خود را الگوی تمام نمای دین شناخته و خواسته دینی را که به شکل «عنعنهی قومی» درآورده است به خورد قبایل دیگر بدهد و بر آنها تحمیل کند. در نهایت نتیجهی که از این بینش انحطاطی به بار آمده یک تاریخ سراسر خون و جنایت و نزاع و نفاق اجتماعی گسترده بوده است.
روحانيان افغاني، چه شيعه و چه سني اگر هم در دنياي مهاجرت زندگي و رشد كرده باشد باز از محيط اجتماعي خود فاصله نگرفته و راه كمال را طي نكردهاند. زيرا هردو در دام بينش قبيلهي اسيراند. روحانيان شيعه كه در گذشته بيشتر در نجف اشرف و پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، بيشتر در قم به سر ميبرند از محيط جديد خود چندان تاثيري نپذيرفته و همچنان تفكر قومي و قبيلهي بر آنان حاكماند. فقط آن آيينها و آداب و رسومي را ياد گرفتهاند كه با تفكر و بينش قبيلهي شان هماهنگ بوده است. مثلا عدهي از طلبههاي كه انتسابي به سادات دارند و عمامهشان سياه هستند چيزي تازهي كه ياد گرفته و بر كمالات خود اضافه نمودهاند علاوه بر عمامه سياه يك شال گردن سبز هم، گِرد گردن، به علامت سيادت، تشخص نژادي و معلوم داشتن اينكه از كدام قبيله هستند، به خود اضافه نمودهاند.
فاصله ميان طلاب شيعه از قوميتهاي مختلف در حوزه علميه قم كه هر كدام به شكل جزاير جداگانه و به دور از هم افتاده و ميانشان الفت و برادري ديني و مذهبي برقرار نيست را ميتوان در قالب منطق فهم قبيلهي و قومي از دين، فهم و تفسير نمود. همچنين جبههگيري و موضعگيري سياسي روحانيوني كه در راس جريانهاي سياسي است، را نيز در چارچوب چنين منطقي ميتوان تحليل كرد و فهميد كه چرا با آن همه شعار مذهبي و شيعي، رفتارها و عملكردها در راستاي اهداف و خطسير سنيگري است.
روحانيت ما متاسفانه به اين سطحي از فكر و انديشه نرسيدهاند كه درك كنند كه قومي فكر كردن بهتر از قبيلهي انديشيدن است؛ زيرا شموليتاش بيشتر و يك واكنش در برابر يك واقعيت اجتماعي در سطح ملي است؛ ولي قبيلهي انديشيدن واكنشي در قبال يك واقعيت خورد و كوچك منطقهي است. چه طور است كه هر چه محدودتر و كوچكتر بيانديشي و وحدت و برادري ديني خود را در لباس قبيله بر هم زني مخالف اسلام، دين و مذهب نيست؛ اگر آمديم گفتيم كه به خاطر اينكه ساختار قدرت سياسي و مناسبات اجتماعي افغانستان يك ساختار قومي بوده وتعاملات اجتماعي– سياسي در سطح قومي است نه قبيلهي و ازين طريق تبعيضها بر مردم ما روا داشته شده و براي از بين بردن و مبارزه كردن با تبعيض و بينش نا روايي برتري طلبي و انحصارگرايي، بايد اتحاد قومي داشته باشيم، اين شعار و انديشه مخالف اسلام و دين و مذهب تلقي ميگردد!!؟ پيداست كه روحانيت ما بعد از اين همه سال هجرت و دوري از وطن و زادگاهش، پارادايم فهم و تفسير مذهبياش پارادايم فهم قبيلهي است و تا هنوز به آن سطحي از رشد نرسيدهاند كه بتوانند با پارادايم قومي دين را فهم و تفسير نموده و درك نمايند كه تبعيض در هر سطح و تحت هر عنواني اعمال گردد مخالف بينش توحيدي و نفي رسالت انبياي الهي است. اگر به قصد زدودن ظلمي و تبعيضي، متحد شدي نه تنها اين كار مخالف دين و مذهب نيست بلكه در راستاي اهداف پيامبران كه برپايي قسط و عدل و مبارزه با ظلم ميباشند، خواهد بود.
ازهمين روست كه طرح مباحثي مبارزه با خرافات اجتماعي در افغانستان در شماره پيشين «طرح نو» به مذاق قبيلهگرايان خوش نيامد و در قبال آن واكنش نشان دادند. اينان به جاي اينكه همدلي به خرج داده و با خرافات به مبارزه برخيزند پاسدار خرافات قبيلهيي و ماتم زده شدند و نوحه سرايي كردند كه كيان مرزها در خطر افتاده و جماعتي پيدا شده كه تبر بدعت در دست و ريشههاي ارزشها را نشانه گرفتهاند.
گذر و نظری به سدهی اخیر تاریخ افغانستان هم گواهی میدهد که فهم قبيلهي از دين، روحانیان قبیلهگرا را چگونه وادار كرده تا با فتوای خویش برای تقویت لشکر قومی و عصبیّت قبیلوی به یاری حاکمان شتافته و روح قبیله را تحریک و وجدان قوم را نیز به شور آوردهاند که به اشارهي در تاریخ اکتفا میگردد:
يك) امیر عبدالرحمان هنگامی که ملاحظه کرد کار از دست حکومت پیش نمیرود، جنگ را مذهبی قرار داد، نه تنها از علمای اهل سنت فتوای قتل مردم هزاره و اباحه خون و اموال ایشان را گرفت؛ بلکه علمای اهل تسنّن را به اطراف فرستاد که مردم را دعوت به جهاد نمایند»15. حال وقتی که انسان این فتوای وقیح و قبیلوی را که قومی را کافر میخواند و در واقع برای تعارض قبیلوی صادر شده است، با آن کلام منیع و بلند پیامبر اکرم «ص» مقایسه میکند، عمق فاجعه دینی و اعتقادی جامعه را درک میکند. حضرت میفرمایند که «فقیهان مادامی که در دنیا غرق نشده اند امینان رسولان اند و داخل شدن در دنیا نیز پیروی از سلطان است. «فإذا فعلوا ذلک فاحذروا علی دینکم»16 هرگاه چنین کردند از شرّ آنان بر دین تان بترسید.
دو) «چون آتش جنگ… روی داد؛ در این قسمت میراحمدشاه فتوای تکفیر هزارهها را صادر کرد و بعینه این عبارات و کلمات را رقم کرده و به مهر پادشاهی رساند و در اطراف و اکناف ولایت انتشار داد. چون کفر اشرار هزاره… به جایی رسیده و مسلمانان حکم کفر نموده اند… سپاه نصرت پناه نظامی و اولوس (مردم) از هر سمت و جانب مملکت آنچنان در خاک طوایف باغیه هزارجات جمع شوند که نفری از آن طوایف گمراهان جان به سلامت نبرد و رها نشود و کنیز و غلام از طوایف مذکور به دست هر نفری از اقوام مجاهدین افغانستان باشد»17 این تنها میراحمد شاه نیست که برای تحکیم پایگاه اجتماعی حاکم فتوا میدهد؛ بلکه ملایان دیگری نیز هستند که به پشت گرمی امیر برمیخیزند:
سه) «[امیر] بعد از چندی سید محمّد ممتحن و سید محمد قندهاری را تشویق کرد بر اینکه کتابچه و اعلانی به عوام انشا نماید در ثبوت تکفیر طایفه هزاره و ردّ عموم روافض، مشروط بر اینکه در عنوانات مندرجه آن برای دلایل، بعضی از آیات قرآنی و احادیث نبوی را ضمیمه کنند و ملّت سنّی را عموماً ترغیب و تحریص به جنگ و دفاع در برابر هزارهها نمایند»18. اگر در تاریخ و گذشتهی کشور فرهنگ قومی و قبیلوی حاکم شده است در عصر حاضر نیز سخنگوی طالبان پس از استیلا بر شهر مزار شریف فتوا داد که هزارهها یا مسلمان میشوند و یا جزیه میپردازند و یا کشور را ترک نموده به خارج بروند. برآمد اجتماعی فهم قبیلوی از دین برای مردم افغانستان این بود که تضاد قومی و قبیلوی را پایدار و مذهبی کرد، و سدهی که بر کشور گذشت نه تنها فهم قبیلوی دین حاصل مبارکی را به بار نیاورد که از آن رایحهی ملکوت خدا در زمین استشمام شود بلکه موجب شد که دین قبیله زده بر اثر تعارضات و جنگهای مستمر قبیلوی در مقابل تهاجم فرهنگی بیگانه زانو بزند و این شکست زمینهی شود برای ناامیدی و یاس اعتقادی.
فرجام سخن
آنچه که به عنوان جمع بندی و فرجام سخن میتوان گفت این است که عوامل سه گانه مذکور تاثير بسیار زیاد روی روحانیت «علماي دینی» ما در دنياي مهاجرت داشته که این قشر نتوانند آن چنانکه توقع میرود کارایی داشته باشند. جامعه، از روحانیت «علماي دینی» توقع دارد که مسايل و سوالات اعتقادی و شرعیاش را جوابگو باشند که این توقع با سواد بودن روحانیت (علمای دینی) را میطلبد و یک روحانی باید مجهز به علوم عصر خویش باشد و از همه مهمتر و اولی تر انتظاریست که مردم از روحانیت، عمل و تقواي الهي و رفتار اخلاقي را دارند؛ اما با کمال تاسف باید گفت پای برخي از روحانیت ما در این زمینه نيز میلنگد. نداشتن سجاياي اخلاقي، حلم و بردباري اجتماعي، نداشتن بینش باز و نداشتن معیشت آزاد از اينها مجموعه آدمهای وامانده در دنياي ماقبل مدرن و بيخبر از زمان و اوضاع و احوال و شرايط حاكم بر جهان ساخته است. نتیجه سوي رفتار و عدم بصيرت روحانیت در طول دوران انقلاب این شد که اعتقادات مردم ضعیف گردد و روحانیت از آن منزلت اجتماعی و اعتماد عمومی که داشتند تنزل نمایند. در نتيجه علماي ما با توجه به اينكه در طول تاريخ حيات اجتماعيشان، هجرت داشته و بر اساس دستور قرآني آيه نفر سرزمين اصلي و مادرزادي خويش را ترك كرده و ديار غربت را براي تفقه در دين بر گزيده اند؛ اما متاسفانه نه انفاري به شكل قرآنياش تحقق يافته كه از محيط اجتماعي، فرهنگي، كنده شده و در محيط قرآني و ديني، اقامت گزيده باشند و نه تفقه در دين صورت گرفته كه به غنامندي و فربهي فقه متناسب با شرايط زمان، كمك كرده باشند و نه بازگشتي به سوي قومشان به وقوع پيوسته تا تحذير و انذاري كرده و مسووليت ديني، انساني و اخلاقي شان را انجام داده باشند.
يادداشتها
توبه، 122
- ستوده، هدايت الله، آسيبشناسي اجتماعي، ص20 چ يازدهم انتشارات آواي نورتهران 1383
- صديق سروستاني، رحمت الله، آسيبشناسي اجتماعي، ص10 چ اول 1386تهران (سمت)
- حكيمي، محمد رضا، هویت صنفی روحانی، ص 19-23. انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1361
- رهنورد، زهرا، موضعگيري طبغات اجتماعي، ص27 انتشارات قلم 1357
- محمدي ری شهری، میزان الحکمه، ص 2771، ج7، قم، دارالحديث،1422ق
- حويزي، عبدالله، تفسیر نور الثقلین، ص332، ج4،قم، بي تا
- اصول کافی، ج 2، ص 37.
- سروش عبدالکریم، مدارا و مدیریت، ص53، تهران، موسسه فرهنگي صراط، 1376
- طباطبايي محمد حسين و ديگران، مرجعيت و روحانیت، ص187،شركت سهامي انتشار، 1341
- همان، ص 185.
- همان، ص 183.
- رهنورد، زهرا، موضعگيري طبقات اجتماعي يا فرايند انحطاط يك جامعه در قرآن، ص27 انتشارات قلم 1357
- دورانت، ویل تاریخ تمدن، ، ج 5، ص 678.
- سراج التواریخ، ص 78، 89 و 812. به نقل از زمینه ی جنبش های اصلاحی در افغانستان، عبدالمجید ناصری.
- کافی، ج 1، ص 46.
- محقق افشار، رمضانعلی، المختصر المنقول در تاریخ هزاره و مغول، ص 143
- رياضی (هروی)، محمد یوسف عِن الوقایع، ص421،
|
دیندار
1389/2/16
به نظر می رسد فقط بخش نیش و نیزه به قوم خدا در قرایت شیعی(سادات) استقبال شده است و گرنه کل متنسکان و مرتجعان و ریاکاران روحانی نما هدف بوده است.
|
راد مرد
1389/1/19
افرین که ماهیت سیدرا فاش کردی که برعلم چیزی نیافزودهبلکه فقط شال سبزبریخودش افزوده است
|