روزنه
مهاجرت پديدهي است كه با خود عوارض و پيامدهاي را بر مهاجران تحميل نموده و باعث افسردگي رواني و خستگي روحي ميگردد. تفاوتهای ملی، مذهبي و فرهنگی در جامعه میزبان عاملي است كه مهاجر را در چنبره خويش گرفته و فشار رواني را مدام بر آن وارد كرده و آسايش خاطر را از او سلب نموده و روح آزردهاش را همواره ميآزارد.
مهاجرت سه دهه اخير مردم افغانستان كه هنوز ادامه داشته و متوقف نگشته و از طولانيترين مهاجرت جمعي در دوران معاصر است، بيانگر اين واقعيت است كه كشور همچنان در بحرانهاي گوناگون امنيتي، اقتصادي، اجتماعي، سياسي و..... دست و پا ميزند و هنوز بستر اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي و امنيتي فراهم نگشته تا شهروندان آن، مجبور به ترك كشور نگشته و راهي ديار غربت نگردند.
مهاجرت شهروندان افغانستاني، پيامدهاي رواني، اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي داشته و خواهد داشت. تاثير عوارض و پيامدهاي مهاجرت بر روي مهاجرين، از قوميتهاي مختلف افغانستاني، از مسايلي است كه درين مقاله مورد توجه و تحليل قرار گرفته و پيرامون آن بحث و تاملاتي، انجام گرديده است. اميد است كه توجه خوانندگان محترم را جلب و انديشهورزان و اهل نظر پيرامون اين موضوع به شكل وافي و كافي در آينده بحث نموده و براي آگاهي و بيداري و كاستن از عوارض و پيامدهاي منفي آن، براي هم وطنان محترم افغانستان، مفيد افتد.
اين مقال در صدد است كه ميزان افسردگي و تاثير پذيري رواني گروههاي مختلف قومي مهاجرين از محيط مهاجرت در ايران اسلامي را به بررسي و ارزيابي نشسته و به اين پرسش پاسخ گويد كه بيشترين آسيب رواني را كدام يك از قوميتهاي مهاجر افغانستاني، به خود ديده است.؟
تعريف مهاجرت
در لغت:
مهاجر به کسی گفته می شود که از موطن خود به جایی دیگر نقل مکان کرده باشد و بومی به كسي گفته مي شود كه « اهل محل، اهل ناحیه » باشد.1
در اصطلاح:
1- در اصطلاح روانشناسي: مهاجرت اینگونه تعریف شده است :« مهاجرت به حرکات جغرافیایی افراد و گروهها گفته می شود.»2
2- در اصطلاح روانشناسي اجتماعي: مهاجرت به حركت مردم از قطه جغرافیایی به نقطه ای دیگر به دلایلی نظیر کمبود منابع غذایی ، آزارها و تعقیبهای سیاسی – مذهبی- قومی و ... گفته می شود.
مهاجرت به دو شکل انجام می شود:
مهاجرت بین المللی: حرکت از یک کشور به کشور.3
مهاجرت داخلی: حرکت از یک نقطه یا شهر به منطقه یا شهری دیگر در داخل یک کشور.
3- در اصطلاح جامعه شناسي: مهاجرت در لغتنامه جمعیت شناسی سازمان ملل چنین تعریف شده است : «مهاجرت شکلی از تحرک جغرافیایی یا مکانی است که بین دو واحد جغرافیایی صورت میگیرد .این تحرک جغرافیایی، تغییر اقامتگاه از مبدا یا محل حرکت به مقصد یا محل ورود میباشد. این گونه مهاجرتها را مهاجرت دایم گویند و باید آن را از اشکال دیگرحرکات جمعیت که متضمن تغییر دایمی محل اقامت نمیباشد، تفکیک کرد».4
در تحلیل جمعیت، مهاجرت یکی از عوامل مهم تغییر دهنده تعداد و ترکیب سنی و جنسی جمعیت است. این تغییر به دو صورت متفاوت در مبدا و در مقصد، ظاهر میشود. به دلیل تفاوت تعداد و ساخت جمعیت در مبدا و مقصد، اثر مهاجرت در آن دو، در دو جهت مختلف و با شدتهای گوناگون تجلی مییابد.
مهاجرت را میتوان بسته به مورد، در کل یا به تفکیک جنس و سن بررسی کرد. مهاجرت معمولا در مفهوم اخص کلمه، از یک آستانه سنی شروع میشود که این آستانه سنی ارتباط زیادی با سن شروع کار و فعالیت دارد و تحلیل مهاجرتها از آن سن به بعد اهمیت مییابد.5
فردی که به عنوان مهاجر به سرزمین بیگانه گام می نهد، با نوعی احساس جابجا شدگی که نتیجه مهاجرت است روبرو میشود. فرد مهاجر در جامعه جدید بیگانه است و جای معینی نداشته و بلا تکلیف است.
از لحاظ فرهنگی: انزوا طلبی، احساس غریبه بودن و بیگانگی.
از لحاظ اقتصادی: فقر مالی، اشتغال در بخشهای غیر رسمی، بی ثباتی شغلی عدم وجود مرجعی حمایتگر از کارگران در ارتباط با کارفرمایان.
از لحاظ اجتماعی: هویت قومی پایبندی به سنتها و ارزشها و عدم پذیرش و نگرش منفی جامعه میزبان نسبت به آنها مشکلاتی هستند که با آنها در گیرند.6
تمامی این مشکلات میتوانند در افسرده شدن مهاجران دخیل باشند.
مهاجر با جامعه میزبان از نظر تاریخ، فرهنگ، اقتصاد، مردم، موقعیت و مقام اجتماعی، تفاوت دارد. و از نظر فرهنگی انسانی دوگانه و بین دو فرهنگ متمایز زندگی میکند. نه میتواند گذشته خود را از یاد ببرد و نه میتواند همه ابعاد جامعه میزبان را بپذیرد.
مهاجر با تردید روانی بین دو دنیای اجتماعی متفاوت زندگی میکند و در روح خود، ناهماهنگیها، جاذبههای این دنیا را بازتاب میدهد. وی در جامعه جدید با مساله نژاد و ملیت، محرومیتهای اجتماعی، مشکلات اقتصادی در روابط بین فردی با افراد جامعه میزبان روبروست.
مشکلات اقتصادی- اجتماعی، خانوادگی، مسکن، مسایل اقتصادی در جامعه جدید وی را به شدت در محاصره دارد و سخت بر وی تاثیر گذار بوده و وي را در گردابي از سرگرداني و بلا تكليفي قرار داده و زندگي را بر وي دشوار ميسازد.
چون در دنياي از بيسرنوشتي به سر ميبرد، حتی از زمان بازگشت خود هم خبر نداشته و منتظر است روزی به میهن بازگردد و ازین رو است که نمیتواند برنامهريزی براي سرنوشت خود داشته باشد.7
کودکان مهاجر در ارتباط با کودکان جامعه میزبان از اینکه بیگانه نامیده شوند شرم دارند و از این انتساب دچار نوعی افسردگی و سرخوردگی میشوند.
تعريف افسردگي
ارایه تعریف افسردگی آسان نیست. طبقه بندی آن، باز هم مشکلتر است و پیشنهاد طرحی علت شناختی که بتوانند مورد پذیرش همه مختصصان و پژوهشگران قرار گیرد غیر ممکن به نظر میرسد. در اینجا به برخی تعاریف افسردگی می پردازم:
لو ولو: افسردگی را چنین تعریف میکند: «در معنای محدود پزشکی، افسردگی به منزله یک بیماری و خو، یا اختلال کنش خلق وخو است».8
بلاک برن و کوترو: تعریف افسردگی را چنین بیان میکنند: « در سطح معمول بالینی، افسردگی نشانگانی(علامت) است که تحت سلطه خُلق افسرده است و بر اساس بیان لفظی و غیر لفظی عواطف غمگین، اضطرابی و یا حالتهای بر انگیختگی نشان داده میشود.9
لافون: افسردگی را به صورت افت گذرا يا دوامدار در تنود عصبی- روانی که به صورت یک مولفه بدنی (سردردها، خستگی پذیری، بیاشتهایی، بیخوابی، یبوست، کاهش فشار خون و جز آن) و یک مولفه روانی (احساس به پایان رسیدن نیرو، کمتری، ناتوانمندی، غمگینی و جز آن) نمایان میشود تعریف میکند.10
چاپلین: افسردگی را چنین تعریف میکند: «سقوط غیر قابل توجیه تنود حیاتی: این حالت در قلمرو بدنی با خستگی دایم آشکار میشود. در قلمرو عاطفی به شکل حالتی مالیخولیایی که با هوشیاری فرد نسبت به ناتوانمندی واکنش همراه است متجلی میشود».11
پیه رون: افسردگی راحالت روانی ناخوشی میداند که با دلزدگی، یاس و خستگی پذیری مشخص میشود و در بیشتر مواقع با اضطرابی کم و بیش شدید همراه است.12 در رویکرد روان کاوی افسردگی «واکنشی در مقابل فقدان» تعبیر شده است. فقدان اعم از فقدان محبت، والدین، از دست دادن عزیزان، مقام وعالم مهاجرت وآوارگی و ... در رویکرد شناختی، افسردگی «دیدگاه منفی نسبت به خود و جهان اطراف» تعریف شده است.13 در رویکرد بین فردی افسردگی « فقدان یا رضایت بخش نبودن پیوندهای اجتماعی قابل ملاحظه» است.14
در زبان روزمره اصطلاح «افسرده» برای اشاره به یک حالتی احساسی، واکنشی به یک موقعیت و سبک رفتار مختص به فرد به کار میرود. احساس افسردگی معمولا به عنوان «اندوه» شناخته میشود و امکان دارد در هوای بارانی، سرمای گزنده یا بعد از منازعه با یک دوست رخ دهد. موقعیتی که انتظار میرود شادی آور باشد غالبا به چنین احساس اندوهی پایان بخشد.15
برای عدهی افسردگی حالتی از خُلق است و برای برخی دیگر نوعی بیماری است که حتی بر مخفی ترین زوایای زندگی بشر اثر میگذارد و چنان وی را آلوده میسازد که به زندگیاش پایان میبخشد. پس ما نمیتوانیم در مقابل این رفتارها و برخوردها بیتفاوت باشیم. ما باید تلاش کنیم تا علتها و راههای درمان افسردگی و از همه مهمتر راههای پیشگیری را بهتر دریابیم.16
برخی از خصوصیات افسردگی عبارت است از اندوهگینی و در بعضی موارد تقلیل فعالیت فرد میباشد. مهاجرین نیز در جامعه بیگانه با مشکلاتی مانند انزواطلبی ، احساس غریبه بودن و بیگانگی، حقارت وتحقیر و ... مواجه هستند . تحت چنین شرایطی پرداختن به مشکلات روانی مهاجرین امری ضروری به نظر می رسد .
یکی از این مشکلات روانی مهاجرین افسردگی است. «خُلق افسرده» به معنای تجربه غمگینی یا نگرانی برای همه ما آشناست . این تجربه ممکن است احساس بیدل و دماغ شدن، گناه، بی ارزشی، خوار شمردن خود و بی قراری و بی احساسی را شامل شود. اما درباره آنچه که خلق افسرده را میسازد اتفاق نظر وجود ندارد.
نشانگان افسردگی بیانگر مجموعهی از نشانههاست که به طور شایع در عمل بالینی مشاهده میشوند. این نشانهها معمولا عبارتند از خلق افسرده، بی علاقگی، اضطراب، اختلال خواب، بی اشتهایی فقدان انرژی و افکار خودکشی، ممکن است گریه کردن و کندی گفتار و عمل آشکار باشد. بعضی اوقات کنارهگیری مشاهده میشود. بعضی از افسردگان دچار توهمات هستند. به این
شکل که اغلب گمان میکنند صداهایی را میشنوند که آنها را مسخره میکند و ممکن است دچار این هذیان باشند که مسوول حادثه خوفناکی بودهاند.
همچنین افسردگی، مفهومی مربوط به طبقهبندی بیماریهاست که براساس سابقه و نشانههای آن به انواع فرم بک(Bac) قطبی ( مانی- افسردگی ) درونزا، واکنشی ، نوروتیک و سایکوتیک تقسیم شده است .
به تازگی انرژی زیادی صرف شناسایی شاخصهای زیست شناختی این تظاهرات بالینی شده است. تشخیصهای مختلف ممکن است درمانهای مختلفی را بطلبد. برای نمونه تشنج برقی برای بیماران دارای حالات شدید درونزا و یالیتیوم برای بیماران مبتلا به مانی– افسردگی مفید است.17
در زندگی همه ما روزهایی وجود دارند که همه چیز را سیاه میبینیم. هیچ چیز شادابی ما را بر نمیانگیزد و هیچ امیدی به موفقیت نداریم. بدخُلق و غمگین هستیم، احساس تنهایی، خلا، ناامیدی و گنهکاری بر ما چیره میشود و اظطراب ما را فرا میگیرد. همه ما با چنین حالتها و احساسهایی که اغلب پس از شکستهای یا فقدانها و یا حتی بدون دلیل آشکارا به وجود میآیند کم و بیش آشنا هستیم و با آنها با موفقیت بیش و کم مقابله میکنیم.
اما آنچه موجب میشود تا چنین احساسهایی به صورت اختلالهای روانی در آیند نوع و تعداد نشانهها، شدت و طول مدت و همچنین حدی است که به جریان بههنجار زندگی روزمره آسیب میرسانند. در قلمرو زندگی بههنجار و در زمینه تجربه آسیب شناختی، این احساسها و شیوه دریافت آنها را با مفهوم «افسردگی» مرتبط ساختهاند. پيشينهي افسردگي: از عهد باستان مردم مواردی از افسردگی را ثبت کرده اند . توصیفاتی در مورد آنچه امروزه اختلالات خلقی نامیده می شود در بسیاری از متون کهن یافت می شود
از زمانی که بقراط نخستین نظریه علت شناختی افسردگی را با عنوان عارضه سودا ارایه کرد، فرضیههای متعددی درباره مبنای افسردگی مطرح شدهاند و کوششهای فراوانی برای درمانگری آن انجام گرفتهاند معادل اصطلاح سودا در زبان یونانی اصطلاح مالیخولیاست که امروزه نوع خاصی از افسردگی را مشخص میکند. به رغم پایدار ماندن مفهوم مالیخولیا در خلال قرون، همواره معانی متفاوتی به آن نسبت داده شده است که معنای کنونی مالیخولیا که عبارت است از «اختلال عمیق خلقی و براساس غمگینی مرضی شناخته میشود» متفاوت بوده است.18
در قرن نوزدهم مولفان در گروه هذیانهایی که «تک جنونی» نامیده میشدند، «هذیانهای جزیی غمگینی» یا «مالیخولیای هذیانی» را متمایز کردند. در وهله بعد مفاهیم جنون ادواری (دورهاي) و جنون دو شکلی به منظور متمایز کردن افسردگیها، مراجعه در تناوب با حالات شادی ناآرام بودند، ظاهر شدند و سپس بیماری اخیر توسط کرپلین «روان گسستگی آشفتگی- افسردگی» نامیده شد. اما حالات افسردگی این روان گسستگی، انواع دیگر افسردگیها را پوشش نمیدهد و فقط میتوان آن را به عنوان یک زیر گروه افسردگیها در نظر گرفت. 19.
گرچه غمگینی معادل افسردگی نیست اما بیتردید، افسردگی شامل حالات غمگینی است که بر زندگی روزمره، فعالیت، ارزشیابی خود ، قضاوت و کنشهای ابتدایی مانند خواب و اشتها اثر میگذارد. غمگینی میتواند واکنشی نسبت به یک رویداد رنج آور باشد و هنگامی مرضی محسوب میشود که از لحاظ شدت و طول مدت، با در نظر گرفتن اهمیت این رویداد، جنبه افراطی پیدا کند و به خصوص وقتی بدون علت ظاهری آشکار شود. بنابراین غمگینی افراطی یا بدون علت
موجه، در چارچوب افسردگی قرار میگیرد و وجود عوامل آمادگی و آسیب پذیری فردی را القا میکند. این عوامل میتوانند ژنتیکی، روانشناختی، زیست شناختی یا محیطی باشند و در اغلب موارد با درهم تنیدگی آنها مواجه هستیم.
اصطلاح افسردگی در کودک و بزرگسال دارای معنای مشابهی نیست. افسردگی کودکانه نیز محتوای مشابهی ندارد و بر حسب سنین مختلف، نشان دهندهی تجربههای متفاوتی است: در حالیکه پارهی از مولفان افسردگی را به منزله وهله بههنجاری از تحول دانستهاند پارهی دیگر آن را به عنوان پدیدهی مرضی تلقی کردهاند و گروهی نیز اعتقادی به واقعیت بالینی آن نداشته اند.20
نکتهی که بر اساس بررسی فرایند تحول مفهوم افسردگی در کودک آشکار میشود این است که حتی پیش از بازشناسی و پذیرش واقعیت بالینی این مفهوم، نظریههای متعددی درباره آن ارایه شدهاند.
در نتیجه با کمیابی وافر جدول بالینی، حداقل به شکلی که برای بزرگسالان تدارک دیده میشود و فراوانی چشمگیر مرجعهای نظری در این قلمرو مواجه هستیم. بدین ترتیب به رغم آنکه در حال حاضر، مفهوم افسردگی در کودک پذیرفته شده است اما معنا و مفهوم و نشانهشناسی آن از دیدگاه مولفان مختلف بسیار متفاوت است و حتی در مورد مساله سادهی مانند درجه فراوانی افسردگی اختلاف نظرهای گستردهی وجود دارند.21
مهاجران افغانستاني و افسردگي رواني
از زمانيكه مهاجرت افغانستانيها به خارج از كشور بر اثر تجاوز روسها در افغانستان شروع گرديد، مردم و قوميتهاي ساكن در افغانستان بر اساس گرايشها و علايق مذهبي، فرهنگي خود به كشورهاي همجوار دست به مهاجرت زده و پناهنده گرديدهاند. گرايشهاي مذهبي، اشتراك فرهنگي، زباني، حاكميت اسلامي و..... عوامل بسيار مهم و تاثيرگذار در انتخاب كشورهاي همسايه به عنوان مقصد مهاجرت، خصوصا براي مردم مهاجر بوده است.
ايران اسلامي به عنوان كشور همسايه و اسلامي مورد توجه آوارگان كشور در طول سه دههي بحران، بوده حدودي دو ميليون از مهاجرين به اين كشور، وارد شده و زندگي را آغاز كرده. با اينكه مهاجرين افغانستاني كشور ايران را آگاهانه براي مهاجرت انتخاب كردهاند، محيط ايران به خاطر مشكلاتي ناشي از جابهجايي و احساس بيگانگي، بيكاري و عدم امنيت اشتغال و..... فشارهاي رواني را بر مهاجرين تحميل نموده و آرامش روحي و آسايش خاطر را از آنان سلب كرده، در نتيجه افسردگي را به ارمغان ميآورد. ميزان فشار وارده محيط جديد نسبت به گروههاي قومي و اقشار مختلف اجتماعي، مهاجرين افغانستاني تفاوت داشته وعوامل گوناگون در ميزان تاثيرگذاري دخيل بوده و سبب شده است كه مهاجريني كه بيشترين همدلي و همسويي را با محيط اجتماعي جديد داشته آسيبپذيرترين، قشر از هر نظر، خصوصا از نظر رواني، گردد، كه در ذيل به شكل گذرا اشاره ميگردد. گروههاي اجتماعي پناهنده در ايران عبارتند از:
افغانها (پشتونها)
افغانها (پشتونها) به خاطر اشتراك زباني، قومي با پشتونهاي پاكستان و مجاورت مرزي، بيشتر به پاكستان هجرت كرده و مقيم گشتهاند. در طول ساليان جهاد و كشمكهاي داخلي بعد ازآن و تا هم اكنون مهاجران افغان (پشتونها) در پاكستان اقامت گزيده و تعدادي كمي از آنان كه احتمالا افغانهاي نزديك به مرز ايران از قبيل ولايات هلمند و فراه باشند به ايران مهاجرت كرده و پناه گزيدهاند. افغانها (پشتونها)، علاوه بر بيگانگي محيط طبيعي، از نظر زباني و مذهبي با محيط مهاجرت تفاوت داشته و احساس بيگانگي كرده فشارهاي رواني را متحمل ميگردند.
اينان از نظر زباني چون زبانش فارسي نيست مشكل ارتباط با افراد جامعه ميزبان دارند. اگر فارسي يادگرفته و تلفظ هم بكنند يادگيري لهجهي فارسي ايراني برايشان سخت بوده و چه بسا كه فارسي گفتن آنان سبب استهزا و مسخره شدنش ميگردد. ازاين جهت آنان فشارهاي رواني زيادي را تحمل كرده و به زندگي خويش ادامه ميدهند آنان انزواگرا هستند بچههاي خود را به مدرسه دولتي نميفرستند، سعي دارند خودشان مكتب داشته باشند و بچههايشان آنجا آنطوريكه دلشان ميخواهد تربيت گردد؛ دليل اين امر علاوه بر عوامل ياد شده موضوع مذهب نيز ميباشد؛ زيرا (نظام آموزشي جمهوري اسلامي ايران بر مبناي عقايد شيعي هستند) مي ترسند بچههايش تحت تاثير عقايد شيعي قرار بگيرند.
از آنجايكه افغانها، مردم بسيار سنتي و مذهبي هستند بر پايي مراسم مذهبي از قبيل شستن پا و دست بسته نماز خواندن و.... آنان در محيطي كه چندان زمينه براي اينكارها وجود ندارد، شكننده و آزار دهنده خواهد بود.
تاجيكها
تاجيكها در ايران به خاطر اشتراك زباني و مجاورت مرزي در بعضي قسمتها نسبت به پشتونها، به نظر ميرسند بيشتر به ايران مهاجرت كردهاند. آنان مشكلات كمتري نسبت به پشتونها دارند زيرا تفاوتي كه با جامعه ميزبان دارند فقط از نظر مذهبي دارند، زبانشان فارسي هستند، و لهجه ايراني را زود ياد ميگيرند و تفاوت فيزيكي نداشته، تشخص و تمايزشان مشكل است.
عامل ديگري كه نقش در مهار افسردگي تاجيكان دارند اين است كه تاجيكان از نظر تاريخي خود را با ايران يكي ميپندارند و شخصيتهاي ادبي تاريخيشان يكي هستند؛ بر خلاف پشتونها كه چنين احساسي نداشته، بلكه احساس رقابت و دشمني دارند.
ازاينرو جامعه ميزبان هم، بيشترين همنوايي را با تاجيكها نشان دادهاند، بر آنان فشار كمتر رواني وارد نموده و نسبت به ساير مليتهاي مهاجرافغانستاني، برخورد خوبتري داشتهاند. بزرگترين تفاوتي كه تاجيكها با جامعه ميزبان داشته اختلاف مذهبي است كه آن را هم صدا و سيماي جمهوري اسلامي حل كرده است؛ زيرا اين ارگان، تلاش كرده است كه تصوير و سيماي شيعي از تاجيكها براي مردم خود ارايه نمايد، چنانكه مردم ايران، بر اين پندارند كه تاجيكها شيعه هستند. اين پندار نه تنها در ميان مردم عامه، كه حتي در ميان خواص از قبيل دانشجويان، روحانيان، دانشگاهيان و حوزويهاي ايران رايج است.
تلاش صدا و سيما به هر انگيزهي كه بوده است، كاري نداريم، اما اين اطلاعات نادرست، تاثيري مثبت روي كم كردن بار منفي، فشارهاي رواني بر اين گروه از مهاجرين افغانستاني داشته است چرا كه ذهنيت مثبتي نسبت به آنان ايجاد كرده و فاصلهي كه احيانا از ناحيه اختلاف مذهبي ميان مهاجرين تاجيك و مردم ايران به وجود ميآمد را كم كرده است.
تبليغات گسترده صدا و سيما به مناسبت سالگرد مسعود و قهرمان ملي درست كردن آن، براي افغانستانيها در سريالهاي صدا وسيما، اين انگاره را ميان مردم ايران به وجود آورده است كه ايشان و ساير همرزمانشان نماد شيعه ناب و خالص ميباشد.
ازبكها
قوم ازبك هم از نظر شمايل و هم از نظر مذهبي با مردم ايران تفاوت دارند از نظر زباني هر چند ازبكها زبانش تركي است اما فارسي دري را خوب بلد بوده و ازاين نظر آنطوري كه پشتونها مشكل دارند اينان مشكل ندارند اما نظر شباهتهاي شمايلي و پيوند مذهبي مشكل دارند؛ قطعا اگر مانند هزارهها به شكل وسيع و خانوادگي مهاجرت ميكردند فشارهاي رواني بسيار زيادي را بايد متحمل ميشدند اما به دلايلي كه ذكرش دراين جا لازم نيست، ازبكها زياد به ايران مهاجرت نكردهاند. مهاجرت آنان نسبت به ساير مليتهاي افغانستان در سطح كارگران مجرد بوده كه بعد از مدتي به وطنش برگشته و اقامت طولاني مدتي كه فرزندانش در مدرسه بروند و برخورد بيگانهي همكلاسيهاي خود را نديده و زياد احساس نكردهاند.
هزارهها
عمدهترين دليل افسردهگي انسان مهاجر را بيگانگي محيط و نداشتن توان انطباق با آن را دانستهاند كه ازآن به عنوان اختلالات انطباقي نام برده ميشوند به اين معنا كه فرد نميتواند خود را با شرايط جديدش تطبيق دهد. اين اختلالات انطباقي چند نوع متعدد دارد كه يك مدل آن به شكل افسردگي بروز ميكنند.22
مهاجري كه دچار اختلالات انطباقي ميگردند معمولا به خاطر روابط گرم و صميمي با خانواده و محيط اجتماعي خود دچار چنين حالتي ميگردند. هزارههاي مهاجر به خاطر روستاييشان اكثراً از چنين فاكتوري برخوردار بودهاند اما علارغم آن بسيار خوب خود را با محيط جديد انطباق ميدهند امّا مشكل از ناحيه جامعه ميزبان است كه نميتواند با مهمان نا خواسته خود كنار آمده و ارتباط راحتتر و صميميتري را ايجاد نموده از بار منفي فشارهاي رواني، آنان بكاهند.
هزارهها از جمله كساني هستند كه بيشترين مهاجر را از ميان كشورها، در ايران دارند. عمدهترين عاملي كه هزارهها را به ايران كشانده است همان شيعه بودن اين قوم ميباشد كه بسيار احساس نزديكي و احساس علقه با ايران داشتند و با يك جهان انتظارات و توقعات و احساس همدردي ايران را به عنوان كشور مقصد مهاجرت خود انتخاب كردند.
اما متاسفانه بيشترين رنج رواني و فشارهاي اجتماعي را اين مردم در ايران متحمل گرديدهاند، زيرا هر چند هزارهها توان انطباق با محيط جديد را داشتند اما محيط جديد استعداد پذيرش و كنار آمدن با موجودي با اين ويژگيها و ساختار فيزيكي را نداشتند، لذا تمام بيمهريهاي ممكن است يك جامعه به مهاجرين روا دارند، بر هزارهها روا داشته شده است آنها بلاگردان تمام حوادث و اتفاقات ناگواري كه در جامعه ميزبان به وقوع ميپيوست بوده و هستند..
يكي از رنجها و فشارهاي كه هر هزاره در بدو ورودش به ايران احساس ميكنند خطاب شدن به نام افغان است؛ زيرا هزارهها، خود را هزارهميدانند نه افغان. برادران ايراني هزارهي كه خود را در مقابل افغان تعريف كرده و ميشناسند، به نام رقيبش شناخته و خطاب ميكنند. هزارهها در ايران سمبل و نماد افغان ميباشند اگر بناست افغاني جمعآوري شود هزارهها و يا اگر اتهامي به پاي افغانيها گذاشته ميشو،و يا هر مجرمي، جرمي مرتكب ميشود هزارهها، اولين كساني هستند كه تقاص همه را ميپردازند.
در ايران، برداشت و ذهنيت عمومي از افغاني اصيل، هزارههاست؛ به اين معنا كه افغاني يعني هزاره و هزاره يعني افغاني، تاجيكها، افغانها (پشتونها) سادات و .... همه شباهت فيزيكي دارند يا شناخته نميشوند و يا اگر شناخته شوند واكنشها آنطوري كه در قبال هزارهها به شكل بيگانه ظهور و بروز دارند در قبال ديگران ظهور و بروز ندارند.
واكنش نا خوشايند جامعه ميزبان، هزارهها را كه با كولهباري از عشق و علاقه به ايران آمده بود افسرده كرده و احساس بيارزشي، بيپناهي، سرخوردگي ميكنند. هزارهها احساس دارند كه بيمهريهاي جامعه ميزبان علارغم اشتراك در مذهب و زبان به خاطر اين است كه آنها از نظر نژادي با جامعه ميزبان فرق دارند؛ بدين لحاظ نسبت به تحولاتي كه در كشورها و يا در سطح جهاني به نفع يا بر ضرر هم مذهبيهاي ميزبانشان رقم ميخورند؛ خنثي هستند.
در حاليكه كمترين گلذارشهيدان در ايران مي توان يافت كه در آن حداقل يك شهيد از اين مردم نياراميده باشد. زيرا هزارهها در طول دوران مهاجرت و هم چنين در دوران كشتار و قتلعامهاي طالبان و مسعود واكنش همدلانهي از هممذهبيهايخود نديدهاند؛ ازاين رو احساس تعلق خاطر و همدردي مذهبي هزارهها بسيار كمرنگ شده ديگر مثل سابق كه در پيوند با مذهب ميانديشيد، نميانديشند.
اگر اسراييل به جنوب لبنان حمله ميكند و شيعيان آنجا را به خاك و خون ميكشند واكنش يك هزاره شيعه بسيار عادي است و حس همدردي و همنوايياش كمتر از راه احساس مذهبي تحريك ميشود چونكه خودش فاجعهي بدتر از آن را تجربه كرده و از هممذهبيهايش نه تنها هم صدايي كه آواي همنوايي و آهنگ همنشيني با دشمنانش را نيز نظارهگر بوده، و در درون كشور، نيز از هم مذهبيهايشان نه تنها همنوايي نديدهاند كه در مقاطع حساس و سرنوشت ساز تاريخي ضربات سنگين بر پيكر خود احساس كردهاند.
فتواي آيت الله محسني (هممذهب هزارهها) به نفع مسعود، سياف و رباني مبني بر محارب بودن نيروهاي جنگي هزارهها و قرار گرفتن، انوري، جاويد، كاظمي و...در صف ماشين جنگي مسعود وسياف در برابر مردم هزاره در غرب كابل ادعاي برتري عامه سادات تحت توجيهات و باورهاي غلط مذهبي و در عين حال همنوايي با دشمنان در شرايط دشوار نظير پرچم بلند كردن سادات يكاولنگ در برابر طالبان.23
و حمايت از كانديداتوري يونس قانوني، عبدالله، ياسيني و ....در برابر كانديداتورهاي هزاره شيعه مذهب، همه و همه حكايتگر اين واقعيتي است كه ذكر گرديد.
هزارهها چه در مهاجرت و چه در داخل كشور چنانچه ذكر گرديد بيمهري و عدم همدردي و همنوايي و همسويي را مشاهده كردهاند، تعلق خاطر هممذهبي بودن را از دست داده و دل آزرده و افسرده در درد مزمن خويش ميگريند.
فرجام سخن
از گفتههاي كه تا كنون ذكر گرديده چنين نتيچه گرفته ميشود، هزارههاي مهاجر كه با دنياي از احساس همبستگي و همدردي به ايران پناهنده گرديده بود به خاطر بيمهريهاي جامعه ميزبان و هم چنين به خاطر عدم ارتباط و همبستگي اجتماعي هممذهبيهاي داخل كشور از نظر رواني دچار افسردگي گرديدهاند؛ زيرا ميان باورهاي مذهبي و واقعيتهاي اجتماعي در مناسبات اعتقادي فاصلهي عميقي را ميبينند؛ باورهاي مذهبي آنان را به سوي گروههاي قومي و مليتي فرا خوانده و دعوت به دوستي و محبت بر اساس باورها و ارزشهاي مشترك ميكند.
اما واقيعتهاي موجود در متن روابط اجتماعي ميان گروههاي مذهبي درسطح ملي و بين المللي غير از آن، و حتي بر خلاف آنست. ازاينرو هماهنگي ميان باورهاي مذهبي و واقعيتهاي اجتماعي كار دشواري است كه نا هماهنگي ميان اين دو ناسازگاري ميان پندار و رفتار را موجب گرديده است و اين امر اختلال شخصيتي را به ارمغان آورده و انطباق اجتماعي را دچار مشكل كرده است.
هزارهها با توجه با اينكه بهترين توانايي انطباقي با محيط مهاجرت را داشته اما محيط مهاجرت محيط كينه ديرينه بوده است كه هر گز نتوانسته با مهمان نا خواستهي كه از نظر فيزيكي با آنان فاصلهي زياد دارند، كنار آمده و لبخندي از روي مهر بر روي آنان بزنند.
لذا هزارهها ميان ذهنيت و عينيتشان شكاف عميقي را احساس ميكنند و اين شكاف، آنان را به نوعي دچار اختلال روحي- رواني كرده و در يك حالتي از بلا تكليفي معرفتي و اعتقادي و احساس هويت مذهبي قرار گرفته كه نميتوانند اين مساله را درست ارزيابي و تحليل كرده و موقف خويش را در قبال آن معلوم كرده و ازاين حالت برزخي خويش بيرون بيايند؛ به اين معنا كه نه ميتوانند موضعي از منظر همبستگي و پيوند با هممذهبيهاي خود بگيرند و نه ميتوانند موضع كاملا هزارهگي و بر اساس مصالح و خواستهاي قومي خود بگيرند.
بنا بر اين مهاجرت هزارهها در ايران و واكنش مردم آن، هزارههاي مذهبانديش را به برزخي از مذهب انديشي و قوميت پيشي كشانده و حالت پريشاني و آشفتگي فكري، رواني، به ارمغان آورده و اختلال شخصيت تاريخي، و هويت اجتماعي آنان را موجب گرديده است. دليل اينكه هزارهها بيشترين آسيب روحي را نسبت به ساير اقوام و مليتهاي افغانستان ديده است اين است كه هزارهها از جامعه ميزبان به خاطر اشتراك مذهبي بيشترين انتظارات و احساسات ناب را داشتهاند، ازاين جهت رفتار و نامهربانيهاي جامعه ميزبان بيشترين آسيب را بر روح و روان آنان وارده كرده و موجب افسردگيشان گرديده است؛ لذا اين هزارههاي مهاجر، همدلان افسرده خاطراند.
يادداشتها
-معين، محمد، فرهنگ فارسي،
گولد، جوليوس، مترجم، گروه مترجمان، فرهنگ علوم اجنماعي، ص 356، نشر مازيار، تهران 1376.
- كوئن، بروس، درآمدي برجامعه شناسي، مترجم، محسن ثلاثي، ص126، نشر توتيا، تهران 1375.
- زنجاني، حبيب الله، تحليل جمعيت شناختي،ص185، سمت تهران 1368.
همان، ص155.
- شكوهي، حسين، جغرافياي شهرها، ص 89 ،تهران 1369.
- سري، عبدالمعبود، پديده مهاجرت، ص 95، نشر ني تهران 1376.
- همان، ص 108.
همان، ص126.
- همان، ص 153.
- چاپلين، مترجمان: دادستان، پريروخ، منصور، محمود، روانشناسي عمومي و بيماريهاي رواني، ص85، نشر كراز، تهران 1368.
- هليگارت، ارنست، مترجم، محمد تقي براهني، ص189، نشر رشد، تهران 1375.
- پور افكار، نصرت الله، روانپزشكي علوم رفتاري، ص 236، انتشارات شهر آب، تهران، 1375.
- ساراسون، باربارا، مترجم بهمن نجاريان، روانشناسي مرضي، ص95 نشر رشد، تهران 1375.
دادستان، منصور، روانشناسي عمومي وبيماريهاي رواني، ص128، نشر كراز، تهران 1368.
- همان، ص130.
-خواجه پور، غلامرضا، افسردگي، ص75، نشر مينا، تهران 1378.
- ليندزي، پاول، مترجم، محمد رضا نائبيان، ص 159، انتشارات درج، تهران 1368.
- آزاد، حسين، آسيب شناسي رواني، ص 119، پيام نور، تهران 1375.
- گوئن، بروس،افسردگي باليني، ص175.
همان، ص 178.
-www.salamatiran.com
-http://sulaiman.blogfa.com
|
خالقداد اسدی
1389/1/22
من متاسفانه به خاطر نداشتن وقت کافی فقط قسمت پایانی مقاله را که مربوط به ماحصل مطالب بود خواندم؛ ولی با این هم، به ایده حضرت عالی واقف شدم. خوب نوشته بودی. موفق باشی
|
حقگو
1389/1/19
آقای حاتمی درود گنج بودی واقعیت ها باید گفته شود خانواده طرح نو محفل اندیشمدان است و هرکس نمی تواند درین محفل راه یابد آقای راستگو باید از خواب بیدار شود و چشم باز کند و اندیشمندان راببیند اگربیناست و طاقت دارد
|
رضای
1389/1/19
اقای حاتمی درودبرتو که ریش سادات مکار رابخاک مالیدی وجریت کن بیاندیش وبنویس به امر معروف ونهی ازمنکر عمل کن وظیفه است که سادات عامل منکرات افشا شود
|
راستگو
1389/1/18
آقاي حاتمي تو هم به ريش سادات دست دراز كردهي!! از تو بعيد است ديگران كه پوز روشنفكري ميگيرند! تو چه؟ تو كه اصلا از كوچه روشنفكري و روشنانديشي گذر نكردهي؟ گويا كه كنار اهالي طرح نو نشسته و جوگير شدهي!؟.
|