Skip Navigation Links
مقالات
گزارش
چهره ها
میزگرد
گالری
ارتباط باما
صفحه اول
خراسانیان قرون وسطی؛ هزاره یا تاجیک
آریانپور
 
جستجو چاپ  


ابتدا به ساكن بايد دانست كه در زمان تسلط عرب سرزمين افغانستان كنوني «زابلستان و كابلستان» درتقسيمات حكومتي به دو ولايت تقسيم ميشد، يكي خراسان كه مركز ولايت شهر مرو گاهي بلخ بود، ديگري سيستان كه مركز ولايت شهر زرنگ بود. اما در اين نگاه وقتي نام خراسان و نيز خراسانيان در ميان ميآيد منظور، مردم بومي زابلستان و كابلستان است، كه در تمام موارد سيستانيان جزو خراسانيان زابلي مشربند.
پرسشي كه در اينجا هست آنكه: آن خراسانيان پرآوازه وافتخارآفرين در قرون نخستين اسلامي آيا نياكان و اجداد تبار هزاره بودند يا اسلاف جامعه تاجيك؟
اين پرسش اذهان نسل معاصر را به خود مشغول ساخته و در محافل فرهنگي وجلسات عاميانه غالبا مطرح ميشود. پاسخ اين پرسش به درستي داده نشده و نميشود، و نياز به بررسي و تحليل علمي دارد صرف نظر از دوران پيش از اسلام، از بررسي اوضاع و احوال خراسانيان در قرون نخستين هجري و رويدادهاي مربوط به زابلستان «از پاميرتا زرنگ و پوشنگ» و كابلستان «از كابل تا رود سند» پاسخ پرسش فوق به دست ميآيد روي‌هم ‌رفته ميتوان اين مساله را از دو طريق بررسي و پاسخ آن را پيدا نمود. نخست پيدايش واژه «هزاره» و «تاجيك» و كيفيت استعمال اين دو عنوان كه چگونه و از چه تاريخي كاربرد يافته‌اند. دوم بررسي اجمالي از ورود عربهاي مسلمان به خراسان و چگونگي برخورد بوميان با آنها. نگارنده به طور اجمال طريق دوم را برگزيده ضمناٌ به پيدايش اين دو عنوان اشاره خواهم كرد.
اصطلاح تاجيك- تاجيكه- تجيك تلفظ عاميانه و محلي تازيك است كه در خراسان به جاي كلمه «عرب» به كار مي‌بردند. تازيك- تاجيك يعني عرب كه در نگارش تازي- تازيك- تازيكه مي‌نگاشتند. اين عنواني بود كه در آغاز تلاقي عرب باخراسانيان، فقط بر قبايل عرب اطلاق ميشد تاجيك و خراسانيان يعني عرب و زابليان.
اما در پايان قرن اول هجري وقتي مسلمانان عرب و خراسانياني، در ماوراي‌النهر «تركستان» حمله كردند، تركان در سمرقند و بخارا آن‌را به مفهوم «مسلمان» به كار مي‌بردند يعني به عرب و خراساني تاجيك- تاژيك مي‌گفتند، كه تقليدي بود از خراسانيان. گويا از نگاه تركان مردم خراسان «عرب شده» تلقي ميشدند.
اين اصطلاح به مرور زمان در مرحله سوم رديف واژه «ترك» كار برد يافت و در تعابير عموم، «ترك و تاجيك» به جاي«كافر و مسلمان» رايج گشت. با اين تفاوت كه تركان به طور كلي لفظ تاجيك- تژيك را به مسلمانان و غير ترك اطلاق ميكردند، ولي در خراسان بيشتر به همان مفهوم آغازين استعمال ميشد. تا آنگاه مفهوم سني به خود گرفت. بدين معني كه در دورهي عباسيان مذهب سنت رسميت يافت كه از نگاه خراسانيان، مذهب تاجيكي تلقي مي‌شد. ازاين‌رو كساني كه در خراسان به اسلام تسنن پيوستند تاجيك شمرده‌ شدند. بنابر اين «تاجيك» عنواني است كه با ورود عرب در خراسان پيدا شده است، و پيش از عربها اين عنوان وجود نداشته است. چون هيچ دليل و مدركي وجود ندارد كه ثابت كند نام تاجيك پيش از ظهور اسلام براي گروهي در آسياي ميانه جز عرب، اسم نژادي باشد. هرچند كه محسن عمرزاده در مقالهي تحت عنوان «سرحد تاجيك زبان تاجيك است» چنين ميگويد كه: مجله به‌نام «شورا» در شماره 12 سال 1915 ميلادي كه در شهر آنبورگ انتشار يافت، در باره اشتقاق واژه تاجيك نوشته بود: « تاجيكان يكي از قديم ترين قومهاي آسيا بود، و صدها سال قبل از ميلاد مسيح به نام تاجيك ياد ميشدند و پيروان مذهب زرتشتي ميباشند. اسم تاجيكها در منبع‌هاي باستاني يونان و چين يعني در روزگار پيش از اسلام ذكر شده و چون لشكر قتيبه تركستان جنوبي و ايران شرقي را ضبط كردند، نام تاجيك يك چندي ناپديد ماند، و باز از نو پديد آمد. تاجيكها مثل عرب از قوم سامي نيستند بلكه منسوب به قوم‌هاي آريايي و ايرانيان اصيل اند. عربها از روي تعصب ديني راجع به تاجيكها آثاري باقي نگذاشتند. به همين دليل در منابع اسلامي دانستني در باره‌ي تاجيكها خيلي كم است».1 ولي ادعايي است بي مدرك كه در هيچ يك از متون قديمي آريايي از ريگ‌بيد و اوستا نام تاجيك نيامده است، اما مجله شورا گُتْرَه‌ي ادعا كرده سخن از منابع باستاني چين و يونان ميگويد كه هيچ يك از زبان شناسان تاييد نمي‌كند، ولي در زماني كه قتيبه داخل بخارا شد، تركستان جنوبي يا دره زرافشان و حول‌وحوش آن مسكن تركان هپتالي خيوني «هياطله» و تور گيشها و حتي تركان شرقي بود، و آنان به پيروي از خراسانيان واژه تاجيك را بر سپاهيان اسلام از عرب و خراساني به كار ميبردند. چنانچه در سال 110 هجري اشرس بن عبدالله از بخارا گزارشي دريافت كرد كه تركاني در آنجا عرب شده يعني تاجيك شدهاند. حتي محققان مي‌گويند كه چينيها به مسلمانان«داشي» مي‌گفتند كه چيني شدهي چيني تاجيك است. بنا براين گفته مجله شورا گزاف مي‌باشد. بنا به گفته بار تولد در مقاله تاجيكان، محقق روسي «ماسلوفسكي» وقتي درشفنان وروشان رفته بود از مردم محل شنيده بود كه مي‌گفتند: «ما تازه تاجيك شده‌ايم». در صورتي كه دراين نواحي تاجيك مي زيست اين اصطلاح معني و مفهومي ندارد، بلكه آنان تركاني بودند كه تازه مسلمان شده بودند. همچنين وي در آن سوي پنجيكث در فارغر از اهالي، اين جمله را نقل كرده كه گفته بودند: «ما غلچه نيستيم، غلچه در يغناب، در مسچا هستند آنجا تاجيكاني بدي زندگي ميكنند». كه مراد از تاجيكان بد مسلمانان هستند. بدون شك اگر تاجيك نام قوم و قبيلهي مي بود، در شفنان بايد ميگفتند: «ماتازه مسلمان شده‌ايم» و در جمله‌اي دوم مي‌گفتند كه: ماتاجيك هستيم، درمسچا مسلمانان بدي زندگي مي‌كنند، اما از اين كه در نزد تركان آن نواحي مسلمان شدن به معني «تاجيك شدن» بود جمله ما تازه تاجيك شده‌ايم را به كار برده بودند .
مستر فراي ميگويدكه: «زبان عرب را در خراسان و آسياي ميانه تازيك يا تاجيك مي‌خواندند. اين زبان مسلمانان بود، همچنان كه گونه‌ي از فارسي در آميخته با واژههاي عربي كه از آميختن ايرانيان و عربان حاصل شد، چنين بود. گويا نخستين تركان اصطلاح تاجيك را برمسلمانان متكلم به زبان فارسي درآميخته با عربي تلقي كردند. وپس از آن ريشه‌ي شد براي تاجيك كنوني.2
البته در اين كه تركان واژه تاجيك رابه مسلمانان عرب و خراساني به كار ميبردند، ترديدي نيست كه به زبان پارسي آميخته با عربي، «تاجيكي» يعني زبان مسلمانان ميگفتند. چون در رويارويي باتركان چه عرب وچه خراساني از زبان پارسي استفاده ميكردند. لكن به زبان «تاجيك» بدون ياي نسبت معني ندارد.
اينكه محمود كاشغري و يوسف بلا ساغوني واژه‌ي «تژيك» را از لغات تركي و به معني «الفارسي» نوشتهاند، به همين معني ميباشد. چونكه مسلمانان در تركستان به زبان پارسي تكلم ميكردند و تركان بدانها «تژيك»خطاب مي‌كرده‌اند والفارسي به معني اصطلاحي است نه لغوي. بدين معني كه واژه پارسي در فقه اللغه بمعني «آتش پرست» عنوان مذهبي پيروان كيش زرتشت بود واصطلاحاّ به دري زبانان اطلاق شده است.
در ديوان لغات الترك مراد از الفارسي همان پارسي گويان مسلمان در برابر ترك مي‌باشند كه نه زرتشتي بودن را ثابت مي‌كند ونه پارسيوان بودن مردماني را در تركستان، جزآنكه عرب وخراساني به پارسي تكلم مي‌كردند. البته نكته در تعبير كاشغري اين است كه وي «تژيك» را لغت تركي دانسته در حالي كه اين واژه اصالت تركي ندارد، بلكه در قرن پنجم هجري تركان تجيك را به تلفظ خود «تژيك» ادا مي‌كردند.
محمود كاشغري ديوان لغات الترك را در بغداد در حدود464 هجري آغاز به نگارش كرده و در


حدود 466 تمام كرده بود كه زبان پارسي شهرت جهاني يافته دامنه‌ي گسترش آن از دره‌ي فرغانه و كاشغر فراتر رفته بود و در تركستان تنها زباني بود كه در مقابل تركي داشت گسترش مييافت. و چون مسلمانان در برابر تركان كافر به زبان پارسي تكلم مي‌كردند، تركان تژيك را به الفارسي ترجمه كرده‌اند. با توجه به اينكه كاشغري در جلد اول ديوان لغات الترك «ص 401» دو واژه تات و تاجيك را علاوه بر الفارسي «ايغور كافر» نيز معني كرده كه باز هم معاني: «غير
ترك- كسي كه به غير تركي سخن بگويد- زير دستان ترك- دشمن ترك» و غير ذالك بدان داده است و مال هردو يكي مي‌باشد.
اما اينكه بعضي الفارسي كاشغري را «فارسي زبان ايراني تبار» معني كرده و تاجيك را غير عرب تلقي ميكنند و با مردم بومي بخارا و سمر قند تطبيق ميدهند، به هيچ وجه درست نيست. زيرا در قرون اوليه اسلامي مردم سمرقند، بخارا و خوارزم به تركي صحبت ميكردند كه امروزه «سغدي» و «خوارزمي» مينامند. اما آن عده مردماني كه دراين سه ناحيه در قرون نخستين اسلامي به پارسي سخن ميگفتن عرب و خراسانيان مقيم آن نواحي بودند. دليل كافي بر اين حقيقت آن كه منابع عربي هيچگاه كلمه «فرس» را به هياطله و خيوليها به كار نبرده‌اند و معني الفارسي بدانها مصداق نمي‌يابد.
يكي از نويسندگان معاصر به نام استاد طباطبايي در مقاله‌ي بلند بالايي واژه‌ي تاجيك را شرح داده و با ابتكار جديد با مردم سمرقند و بخارا تطبيق كرده است كه نسندي «شگفت‌آور» مينمايد. در خاتمه ميگويد: «در پايان بحث به تفاوتي كه در ميان مفهوم تات با معناي تاجيك در موارد استعمال آن‌ها به نظر مي‌رسد اشاره مي‌شود كه: تات غالباّ در تعريف، با شناسايي ايرانياني به كار رفته كه زبان تركي نمي‌دانستهاند. در صورتي كه تاجيك از ايرانياني گفته ميشد كه به زبان فارسي سخن ميگفتهاند. به عبارت ديگر تات مرادف يا بدل نام ايراني است كه ملت متمدن قديمي را در اين منطقه تشكيل مي‌دادند، ولي هرگز قومي و ملتي در تاريخ سه هزار سال گذشته در گذرگاه تاريخ زمان و مكان به نام تاجيك وجود نداشته كه بيرون از قلمرو وجود ايران، كيان مستقل داشته باشد. بلكه تاجيك صفتي براي ايراني فارسي زبان بوده و به غير ايراني اطلاق نمي شده است.3
اين تحليل استادانه در تجزيه نام تات و تاجيك كه‌ به وجود آمده از داخ وتاخ در تركستان و عراق‌ عجم ظاهر شده‌اند در حالي كه اوستا هر دو را خارج از ايران دانسته است، تفاوتي را نميرساند چه از نگاه تركان، تاجيك كسي است كه به پارسي سخن مي‌گفته و تات يعني كسي كه تركي را نميفهميده است كه نه عرب تركي مي‌فهميدند و نه خراساني. ولي عجيب آنكه از نگاه استاد در تاريخ سه هزار سال گذشته قومي به نام تاجيك وجود نداشته كه در خارج از ايران باشد. اوستاي زرتشت ايران را برناحيهي واقع ميان رود سند و كوير نمك اطلاق كرده است اما استاد تات و تاجيك را از شمال وارد تركستان كرده است كه در هيچيك از منابع كهن، قومي به نام تاجيك ياد نشده است، جز آن‌كه به عرب از سوي مردم خراسان به كار مي‌رفت. در صورتيكه تاجيك صفتي براي ايراني پارسي زبان بوده و بر غير ايراني اطلاق نمي شده. پس چرا بر مردماني در فرغانه و شمال كوههاي حصار به كار مي‌برند؟ اگر ايراني پارسي زبان فقط با صفت تاجيك ياد مي‌شد، براي چه ايرانيان زابلي مانند شاران غرجستان، شيران باميان، صفاريان، غوريان و بقيه مردمان در بلخ و هرات تا كابل كه زبان پارسي زبان مادري شان بود، تاجيك گفته نشده‌اند؟ بنا براين منظور آقاي طباطبايي از اين معني چيست؟
در بخارا و سمرقند و خوارزم در سده‌هاي چهارم و پنجم و ششم هجري زبان پارسي به كندي و تدريجاّ جاي زبان تركي را كه سغدي و خوارزمي مي‌نامند، گرفت و هنوز در قرن قرن بيستم كامل نشده است، چنانچه در عراق عجم «ايران كنوني» حال چنين بوده است. وانگهي هياطله و خيونيها را الفارسي و تاجيك پنداشتن غلط و بر خلاف واقع است. گيرم كه تاجيك نام يا صفت پارسي زبانان باشد باز هم بايد در زابلستان بزرگ «از پامير تا زرنگ و پوشنگ» مردم آن تاجيك ناميده ميشدند كه در عهد اسلامي چنين اتفاق نيفتاده است. بنابر اين زبان پارسي را تاجيكي ناميدن درست نيست و به هيچ وجه معني ندارد كه بگويند: «در ايران پس از انقراض ساسانيان و اختلاط زبان پهلوي بالسان عربي زبان دري كنوني شكل گرفت و به تمام لهجهها ونيم زبانهاي ديگر برتري يافت وادبيات و فرهنگ عظيمي در اين زمان به وجود آمد4.
زيرا زبان دري قبل از ساسانيان و پيش از آنكه زبان پهلوي شكل بگيرد در زابلستان به وجود آمده بود و زبان مادري كيانيان زابلي مي‌باشد كه نامهاي رجال زابلي و جغرافيايي اين خطه برآن گواه است. به نظر نگارنده اين گونه توجيه وتحليل به نشخوارهاي مي‌ماند كه حيوانات از گرسنگي دندان به دندان بسايند. مي‌دانيم كه در دهه سوم قرن بيستم كساني در تركستان بخش علياي دره‌ي زرافشان را در شمال پامير تاجكستان ناميدند ودر نتيجه مردماني كه در آن كوهستانات مي‌زستند تاجيك نام گرفتند كه از هياطله، تورگشهاگرفته تاقرلوقها واقوام مغول جغتائي، ازبكان و منغيت ها در تشكل آنها سهم گرفته اند. اما كساني كه در قرون نخستين اسلامي در بخارا و سمرقند وآن پيرامون به زبان پارسي سخن مي‌گفتند وآثار ادبي از آنها كم و پيش با قيمانده است عرب و خراساني بودند كه ارتباط به هياطله و تور گشها وديگرتركان پيدا نمي‌كند.
اما در خراسان يا زير رود، هنگام ورود عرب دو گروه بومي ومهاجمان ترك در برابر عرب «تاجيكان» قرار داشتندكه بوميان را ايرانيان زابلي تشكيل مي‌دادند و بيشتر در تاريخ اسلام تحت عنوان خراساني ياد شده‌اند. و گروه مهاجم بقاياي تخارها و هپتاليان بودند كه بيشتر تحت عنوان خلج مذكورند، اين دو گروه در تاريخ، خراساني و ترك شناخته مي‌شوند كه در برابر آنها تاجيكان تازه وارد يعني عرب قرار داشتند. اگر كسي با تاريخ آشنا باشد مي‌داند كه پيش از اسلام سرزمين زابلستان و كابلستان داراي فرهنگ و تمدني بود كه به نام فرهنگ وتمدن ايراني شناخته مي‌شد نه فرهنگ و تمدن تاجيكي مراكز مهم فرهنگي ومدنيت در اين سرزمين بلخ، باميان، هرات ، سيستان، كابل خاص و مناطق مركزي بودند كه اين مراكز در هيچ منبعي مراكزمهم تاجيكي ياد نشده‌اند.
براساس منابع اسلامي خراسانيان بومي «زابليان» در سرزمين افغانستان كنوني با ورود سپاهيان عرب كه تاجيك شناخته مي‌شدند، بيشتر به اسلام گرويدند ولي تركان براي حفظ منافع خويش مقاومت كرده اسلام نياوردند. اين تركان مهاجم از صحاري رخج وتخارستان بتدريج در دره‌ي كابل رود «گندهارا» و كاپيسا فشرده شده حكومت تركشاهان و كابل شاهان را ادامه دادند.
در كابل خاص كه مسكن زابليان بود، مانند ديگر زابليان اسلام رواج يافت ولي دره‌ي گندهارا طي سه چهار قرن آينده وضعيت كمافي السابق غير اسلامي ماند كه آيين هاي بودائي، پارسي و مهري پيروي مي‌شدند. دراين بخش قدرت ازآن تركان بود و بوميان زابلي مشرب تحت نفوز آنان كافرماندند ولي فرهنگ ايراني برتركان مؤثر افتاده بود .
براين اساس زابلستان وكابل خاص از زمان استقرار احنف بن قيس تميمي شيعي در مرغاب «مروالروذ» بيدرنگ اسلامي شد كه زابليان گروه گروه بطور دسته جمعي به مسلمانان پيوستند. بخلاف كابلستان كه تركان در برابر مسلمانان ايستادند و تا قرن پنجم هجري كافر ماندند و اين دو بخش دربرابر هم قرار گرفتند كه همواره درگيري ادامه داشت. بدون شك اسلامي كه بوسيله احنف بن قيس عرضه شد صبغه شيعي داشت و زابلياني كه تا كابل خاص مي‌زيستند اسلام شيعي را پزيرفته بودند. حتي در قسمتهاي از گندهارا تا سواحل رود سند و نيز كناره‌هاي پنجاب اسلام شيعي رواج يافت كه محمود غزنوي بعد ها در قلع وقمع آنان كوشيد.
در سال 92 هجري ، حجاج بن يوسف والي بصره كه در خراسان نفوز كامل داشت، محمد بن قاسم اموي داماد خود را به دره‌ي گندهارا فرستاد كه در بلاد كرمان سند و مكران تا بندر ديبل را متصرف شده عربهايي را در سواحل رود سند در شهرهاي مفتوحه بگماشت. بنا براين در پايان سده اول هجري ايالات سند وپنجاب از بلاد اسلامي شمرده مي‌شدند.
باتوجه به اين كه پيشروي مسلمانان در اين منطقه مدتها قبل در زمان خليفه سوم صورت گرفته بود. ولي پس از استقرار محمد بن قاسم در سند حاكميت اسلام تثبيت شد. به گفته بلاذري«ص438» هنگامي كه محمد بن قاسم در سند استقرار يافت، بوميان منطقه غالباّ به لشكر اسلام پيوستند. و در سال 93 هجري مولتان را با غناييم بسيار به تصرف در آورد و مردم آنجا به اسلام گردن نهادند.اما با مرگ حجاج، محمد بن قاسم مولتان را رها كرد و با رويكار آمدن سليمان اموي معزول و زنجير بسته به بين النهرين برده شد. در نتيجه فتوح اسلامي در شرق متوقف ماند. تركان در دره گندهارا با قدرت بيشتر ظاهرشده و حاكميت آنجا را به دست گرفتند كه نام دود مانهايي از سلسله فرمان راوايان ترك در منابع ذكرشده اند. مانند كابل شاهان،تگس شاهان لوليه شاهان و غيره.البته از اين كه اخبار بسيار اندك و مشوش است از وضعيت تركان در سلسله هاي اول ودوم و سوم هجري چندان آگاهي نداريم.
چنين بر مي‌آيد كه اين تركان در آغاز پراكنده بودند ولي در سلسله دوم وسوم منسجم تر وارد صحنه سياست شدند و تاكاپيسا بگرام و كوه دمان «يادماوند» و نيز بخش سفلاي دري غوروند را در تصرف گرفتند. گويا تركاني كه در كاپيسا در حدود123 تا152هجري. ازقدرت بيشتر برخوردار بودند برگندهارا مسلط و سرزمين هاي پست در شرق كابل را تاپيشاور ازآن خود كردند. اينان بطور كامل بر بوميان منطقه چه كافر وچه مسلمان حكومت مي‌كردند كه به دود مان هاي بزرگ تركشاهي تبديل گشتند. اخبار در رابطه با بوميان اين بخش نيز مشوش و در ابهام كامل قرار دارد، از بررسي اوضاع مي توان گفت كه مردم كابل خاص از همان آغاز با ديگر زابليان مسلمان شده بودند، چون كه بسياري از روات حديث و دانشمندان در دوران استيلاي امويان «كابلي» ياد شده اند. افراد زيادي در جمع ياران امام علي بن الحسين«ع» وامام محمد باقر«ع» وامام جعفرصادق«ع» حضور داشتند كه وجود آنها دليل بر اسلام كابليان در كابل خاص است.
فتح كابل در زمان امارت عبدالله بن عامر بن كريز در خلافت عثمان بن عفان رخ داد كه عبدالرحمن بن سمره بن حبيب بن عبد الشمس به فرمان او از زرنگ به كابل تاخت و در حدود 34 هجري گشوده شد پس از قتل خليفه سوم عبد الرحمن، امير بن الاحمر يشكري را به سيستان گماشت وخود نزد عبد الله به بصره رفت. در زمان امارت عبد الرحمن از جنگ او با كابلشاه عظمي ومصالحه‌اي سخن رفته است كه به قول مؤلف تاريخ سيستان در كهندژي ميزيست. وي مي‌نويشت: «پس چون به حرب كابلشاه عظمي رفتند. او پيش آمد با لشكر ساخته و هفت زنده پيل، باهر زنده پيلي چهار هزار سوار. و حربي سخت همي كردند. سپاه اسلام از پيلان فرار همي كردند و كسي پيش دستي همي‌نكرد. و چون مهلب بن ابي صفره چنان ديد. پيش دستي كرد و پيش زنده پيل اندر شد. و پيل به آن پيل به روي فكند. مهلب زنده پيل را يه بر اندر يكي نيزه بزد چنان كه هفت پيل به دست نيزه به پيل اندر شد و برسيد تا به دل پيل، فرياد كرد. نيزه بكشيد پيل فرياد كنان باز گشت. ديگر پيلان آن بديدند. واين پاره‌اي شد بيفتاد و بمرد. پيلان ديگر و سپاه به هزيمت باز گشتند. سپاه اسلام دست به كشتن بردند تا بسيار از ايشان و بيشتر اسير كردند. و فتح چنين بزرگي بر دست مهلب بود ... مهلب به هند شد و تا قندابيل رفت وبا غنايم بسيار بازگشت...».5
از اين بيان و آنچه پيش ازآن نقل كرده است بر مي آيد كه عبدالرحمن با دو تن كابلشاه جنگيده بود . يكي با شاه كابل خاص كه با او مصالحه صورت گرفت. و ديگر با شاه كابل عظمي كه با پيلان به جنگ آمده بود. به اين معني كه در كابل خاص يك تن فرمانروايي داشت و شخص ديگر ي در كابل عظمي كه در حدود كاپيسا سلطنت مي كرد.واين شاه دوم يكي از تركشاهان بوده است. چون فتح كابل خاص در زمان خليفه سوم روي داد، طبيعي مي‌نماند كه كساني در آن دوره ونيز زمان خلافت امام علي «ع» مشرف به اسلام گشته بودند كه تحت فرمان كابلشاه اول بوده اند. مورخان موضوغ را خلط و قاتي كرده اند، چه به گفته مؤلف تاريخ سيستان: عبد الرحمن سه سال در امارت سيستان بوده كه در اويل سال 36 هجري به بصره رفت.
اما يكبار ديگر نيز به سيستاان آمد كه گروهي از معارف و سران عرب اورا همراهي ميكردند تا براي معاويه از مسلمانان بيعت بگيرند. وي در بلاد زابلستان رفته از محسنات معاويه ميگفت در
حالي كه مسلمانان زابلي بر او وقعي نمي‌نهادند تا به كابل رفت و شاه كابل دروازهي دژ را به روي او بست كه به صلح منجر شد. اين بار عبد الرحمن پس از چهار سال اقامت در 44 هجري به قصد شام برگشت كه عبارت مؤلف چنين است: «چون عبدالرحمن خواست كه به سيستان نشيند، مردمان سيستان جمع شدند، علماء، بزرگان و سالاران سيستان گفتند: ما را بايدكه امام به‌حق باشد، چنان كه سنت مصطفي(ص) و اكنون علي بن ابي طالب(ع) بر جاي است.
معاويه ترا فرستاده است و هشتاد هزار مرد از اهل تهليل ميان ايشان كشته شده بايد كه اين خطبه و نماز به حق باشد بر اين جمله كه هست نيز رضا ندهيم {مراد از«اين جمله كه هست» نفرين به حضرت علي(ع) مي‌باشد} و اين به حضور حسن بصري و عمر بن عبدالله بن فهر والمهلب بن ابي صفره بود. وقطري بن الفجاه و سادات،علما و بزرگان بودند. پس عبدالرحمن گفت: من اكنون آنجا روم تا كار بر جاي قرار گيرد و باز اگر زندگاني باشد بازآيم. شما فرمان{از معاويه خواهيد برد} آنگاه به بصره وزياد بن‌ابيه به كوفه بود، عبدالرحمن برفت كه نزديك زياد شود. به در كوفه رسيد فرمان{؟} يافت و زياد بر او نماز كرد واورا دفن نمود».6
بار دوم شيعيان زابلستان از عبدالرحمن بحيث نماينده معاويه فرمان نبردند، و شاه كابل‌خاص از راه دادن به او امتناع نمود. ولي مورخان دو موضوع را در هم قاتي و مقدم و مؤخر بيان كرده اند كابلشاهي كه دروازۀ شهر را بر روي عبدالرحمن بست، چون قبلاْ اسلام آورده بود و با معاويه مخالفت داشت، اغلب مورخان نوشته اند كه عبدالرحمن كابل را در سال 36 هجري گشود، جانشين دو مرتبه رفتن اوبه كابل شده و موضوع در ابهام قرار گرفته است. يعقوبي در حدود سال 290 هجري، مي‌گويد : «مدينه كابل عظمي را كه «جروس» گويند، عبدالرحمن بن سمره در خلافت عثمان فتح كرد.» ولي كابل عظمي غير از كابل خاص است كه در زمان عثمان گشوده شده بود. منظور كوهستان شمال كابل مي باشد كه در زمان معاويه با شاه آن جنگيد. يعقوبي در البلدان نام دژ كابل را كه بدون نقطه چاپ شده است بصورت «حررندس» ضبط كرده كه قلعه منيع و در زير آن كوههاي صعب العبور و بيابانهاي هول ناك بوده است، همچنين قلاع منيعي ديگر در آنجا واقع بودند. شاه كابل عظمي نيز به هيچ كس اطاعت نداشته است تا آنگاه كه در سال 176 هجري و 792 ميلادي فضل بن يحي بر مكي اورا مطيع ساخت، در حالي كه شاه كابل خاص مدتها پيش، از عرب فرمان برده بود و تنها در برابر معاويه اعلام مخالفت نمود.
بعضي قلعه منيع را با كابل خاص و كهندژ بالاحصار كنوني تطبيق كرده‌اند، لكن درست نيست. زيرا موقعيت كابل خاص ودژ بالاحصار با توصيفي كه از كابل عظمي شده است به هيچ وجه قابل تطبيق نمي باشد. جز آنكه كابل عظمي را در كوهستان كاپيسا بدانيم كه «جروس» مي‌خوانده‌اند و دژ «حررندس» كه تلفظ آن معلوم نيست گويا واژه تركي باشد، جايگاه كابلشاه بود. اينكه استخري از حصار و دژ كابل نام برده كه فقط يك راه داشته است. مراد بالاحصار در كابل خاص است. زيرا وي مي گويد: در آن دژ مسلمانان ميزيستند و هنديان و يهوديان در ربض آن بودند. و اين همان دژ ‌است كه عبدالرحمن بن سمره در زمان خليفه سوم گشوده بود.
در زير اين دژ يعني بالاحصار كوههاي صعب العبور وبيابانهاي هولناك سنجيده نمي‌شود و علي رغم تطبيقي كه پوهاند عبدالحي حبيبي كرده، اصلا در اين جا چنين موقعيتي متصور نيست. بلكه كابل عظمي در ناحيه جروس كه دژ آنرا«حررندس» نوشته است، بود كه در تصرف تركان بود ولي شاه كابل خاص از دهقانان زابلي مشرب بوده‌است. اين خلط از اين رو پديد آمده كه مورخان تنها در ذكر كار هاي سران عرب پرداخته ولي اصل وقايع و آنچه مربوط به غير عرب مي‌شود، در نتيجه پراكنده گويي و اتكا به افرادي به نام تازي،‌ مشوش و در ابهام قرار گرفته‌اند. و باعث اشتباه در بررسي مي‌گردد. ترك شاهان كه بيشتر در دره‌اي گندهارا در تاخت و تاز بودند، گفتيم كه طي چند قرن كافر ماندند در حالي كه در هر دوره‌اي از حمله و تهديد مسلمانان ايمن هم نبودند. جنگهاي كه در عهد عباسيان در بخش كابلستان «گندهارا» نقل شده‌اند مربوط به نكپن شاهان و كابلشاهان ترك تبار مي‌باشد. هارون كه فضل بن يحي برمكي را براي جلب قلوب ايرانيان زابلي همشهريان برامكه در خراسان فرستاد، در سال 178 و به قول يعقوبي سال 176 هجري فضل سپاهي را براي سركوبل كابل شاه فرستاد كه دهاقين و ملوك تخارستان و حسن شير باميان لشكر اورا همراهي مي‌كردند، و مروان بن حفصه قصيده‌ي در مدح فضل دارد كه:
ابحث جبال الكابلي ولم تدع بهن لنيران الضلاله موقداُ الخ
يعني كوهستان كابل را گشودي و در آن براي آتش گمراهي فروزش گاهي نگذاشتي. صحبت از كوهستان شمال كابل است كه در دست تركشاهان بود. يعقوبي مي‌گويد كه كابلشاهان مطيع و باژده به او گرديدند كه عبارت بودند از: «شاه ومردم شهر كاووسان كه «عفريكس» نام داشت. و شاه مردم شهر مازران، و شاه مردم شهر سارخود، و شاه مردم كابل‌عظمي كه آنرا جروس گويند.
بدون شك اين شهر ها و شاهاني را كه يعقوبي در البلدان ذكرنموده در شمال كابل خاص واقع بودند كه تعلق به تركان داشتند. اما مورخان و جغرافي نويسان بدون تفصيل و تعمق اين لشكر كشي ها را در كابل خاص و حتي در زابلستان بحيث فتوح و مغازي با بوميان منطقه تلقي مي‌كنند كه موجب اشتباه مي‌گردد. يكي از كابلشاهان ترك را گويند در سال 199هجري ميل به اسلام كرده بود كه در سال 200 هجري يك تن از سربازان ترك را بايك اورنگ به كعبه اهدا كرد.
ولي اين سلسله يا همان شاه در سال 277 هجري سقوط كرد. تمايل او به اسلام گويا مؤثر واقع نشد و گروه جديدي با عنوان «لاليه شاهي» در گندهارامسلط شدند كه آيين هندي را پيروي مي‌كردند
اين دود مانهاي ترك تبار و هندي كه پشه‌اي ها و آرموريها كنوني شايد بقاياي آنان اند، تازمان روي كار آمدن مسعودبن محمود غزنوي تحت عناويني بر گندهارا و شمال كابل مسلط و بر كفر خود باقي بودند. بر اساس منابع اين دود مان هاي ترك تبار با اتباع خود با زنبيلان در صحاري الرخج و سند ديبغوهاي تخار خويشاوند هم بودند و همگان بقاياي تخارها و هپتاليان شمرده مي‌شدند. در سپاه محمود غزنوي نيز ازاين دسته ها جلب و جذب شده بودند. زنبيلان فرمانده تركاني بودند كه در صحاريي بين الرحج و رود سند «توران جنوب» چادر مي زدند و گله داران سيار و به اطراف بيابان مذكور مردم را غارت مي‌كردند.
بعضي مورخان زنبيلي را به عنوان «شاه زابلستان» ياد كرده اند كه درست نمينمايد، زيرا كه آنان به شكل اتحاديه‌اي تحت فرمان زنبيل در چادرهاي تركي زندگي مي كردند و گاهگاهي در مناطق بست، الرخج ، زمينداور و بلاد سند مي تاختند كه انگيزه‌اي جز غارت نداشتند. رهبر و اتحاديه آنان متبط با مردم بومي نمي شد، چون حكومتهاي محلي دهاقين خراساني و عرب در اداره امور سياسي اجتماعي مردم نافذ بودند، و اشغالگري زنبيلان موقتي وزود گذر بود.
بنا بر اين بلاد زابلستان و كابل خاص به اسلام شيعي مشرف گشته بودند، ولي دره‌ي گندهارا و شمال كابل يعني كابل عظمي مردم بومي تحت نفوز حاكميت تركان كافر ماندند، در حالي كه بلاد سند و پنجاب نيز مسلمان يودند. گفته آمد كه در حدود سال 30 هجري سپاه اسلام تا قندابيل «اكنون گنداوه» پيش رفتند و حكم بن جبلۀ عُبدي را در آنجا گماشتند. ولي او چندان مؤثر نيفتاد. وقتي به مدينه رفت با خليفه سوم گفت: «مائها و شل و ثمرها دقل و لصها بطل ان قل الجيش فيها ضاعوا و ان كثروا‌جاعوا» فقال عثمان «ءانت خاير ام ساجع؟» يعني آب آنجا تيره و ميوه آن ترش و دزدان آن دلير اند، اگر لشكر اندك در آنجا باشد كه هلاك و ضايع گردد. و اگر فراوان روند از گرسنگي بميرند. خليفه به او گفت: تو خبر دهنده هستي ياسجع مي‌بافي؟».7
خليفه سوم حرف حكم بن جبله را پذيرفت و پيشروي به سمت شرق متوقف ماند. اما در سال 38 هجري/658 م كه حارث بن مره عُبدي در قيقان و نواحي ساحلي رود سند به فرمان حضرت علي (ع) مستقر گرديد، در نشر و توسعه اسلام در آن ديار جد و جهد بسيار نمود و اسلام شيعي در اين منطقه پيروان زياد يافته استحكام پيدا كرد، و در سال 42 هجري / 663 م در آنجا شهيد شد. اما در سال 44 كه مهلب به فرمان ابن‌سمره در كابل و از سمت جنوب تا قيقان و نواحي بنوه و لاهور در بين كابل و ملتان رفت، به هيچ وجه مغازي نبود، بلكه سر كوبي مسلمانان مخالف در نظر بود، چنان كه محمود هفده بار به دره سند لشكر كشي نمود، جزغارت و در هم كوبيدن شيعيان انگيزه‌اي نداشت تابعضي به غلط جهاد في سبيل الله تلقي كنند.
اينكه منابع عربي از مسلمان شدن دسته جمعي و سريع خراسانيان سخن گفته‌اند، مراد ايرانيان زابلي و كابلي هستند كه ساحل نشينان رود سند راشامل مي شود و منظور فقط مرو و هرات نيست. زيرا كه ايالات سند نيز تحت عنوان خراسان داخل است چنانچه مؤلف حدود العالم بدان تصريح كرده است. و بايد دانست همانطوري كه پيوند نژادي زابليان و كابليان محقق و يك امر مسلم تاريخي است، شيعي بودن زابليان و كابليان نيز يك واقعيت مسلم مي باشد. اين دو مطلب دو نكته‌اي مهم تاريخي‌اند كه محققان در بررسي تاريخ اسلامي خراسان بايستي بدان توجه داشته باشند تا به حقايق نهفته دست يابند و آنچه واقع شده روشن گردد.
تمام اين تذكرات اجمالي را كه به حيث مقدمه متعرض شديم، براي آنست كه ذي المقدمه را بفهميم و آنرا بطور اختصار مطرح سازيم كه: آيا اين ايرانيان خراساني كه در بلاد زابلستان وكابلستان ميزستند و پس از ورود عربهاي مسلمان بيدرنگ به اسلام شيعي گرويدندوطي چند سده افتخاراتي را در جهان اسلام از آن خود نمودند : تبار هزاره بودند يا نياكان تاجيك؟ آيا واقعاً ايرانيان زابلي در سرزمين خراسان متعلق به جامعه تاجيكي مي باشند يا كه مربوط به قوم هزاره مي‌گردند؟
اين پرسش كه اذهان محققان معاصر را به خود مشغول ساخته و به شكل يك معضله‌اي تاريخي در آمده. پاسخ واقعي آن چيست؟ در تباني فاشيستي قرن بيستم آنطوري كه قنير كرده اند، تاجيكان وارث بلا منازع ايرانيان زابلي مي باشند و هزاره ها مهاجر وپيوست به مغول داده شده از صحنه تاريخي خراسان خارج مي‌گردند. لكن از نگاه تاريخ و شواهد و دلايل منطقي كه به گوشه هاي آن اشاره شد قوم هزاره تبار زابلي و متصف به آن اوصاف است كه فاشيسم قيز كرده اند. و چون واقعيت چنين است تاجيكان را مردم بومي زابلستان و كابلستان وانمود مي كنند تا به اهداف استعماري نايل آيند.
اما چون هزاره ها در اين پندار معارض مهم قرار ميگيرند، براي رفع اين مانع اين قوم زابلي را مغول مي‌خوانند تا در ادعاهاي گزاف و باوشاتي شان معارضي وجود نداشته باشد. البته در اين ميان بيان حقيقت تا اندازهاي تلخ و نا خوشايند مي باشد، ولي قوم هزاره بدون شك وارث و تبار واقعي زابليان و خراسان است. و چون مساله از اين قرار مي باشد نميتوان از كنار آن به آساني و تسامح گذشت و موضوعي به اين مهمي را چنان كه هست بحال خود رها نمود.
ناگفته نماند كه تاجيكيان امروزي در تاجكستان كه در دهه سوم قرن بيستم نامگذاري شده از موضوع بحث ما خارج اند، زيرا اين مردمان در شمال پامير آمخته از هر قوم ونژاد مختلف بودندكه حساب آنها روشن و جدا از مردمي هستند كه در افغانستان كنوني تاجيك ياد مي شوند. و چون مبحث ماوراي‌النهر يا تركستان و تاجيكان نام گذاري شده در قرن بيستم در آنجا بكلي از مبحث

مردم خراسان قديم جدا مي باشد ماكار بدانها نداريم. اما درخراسان قديم يا پيرامون جبال هندوكش و بابا در عصر حاضر دو گروه به نام هزاره و تاجيك و هر دو پارسيوان اظهار وجود مي كنند كه جز زبان با بقيه متعلقات باهم متفاوتند، كه كدام اين دو بقاياي زابليان خراساني مي باشد و ديگري بيگانه و مهاجر؟
اين مساله بايستي مورد كنكاش و بررسي علمي قرار بگيرد تامعضله برداشته شود. زيرا يكي از اين دو گروه قطعاًَ وارث و تبار بلا منازع ايرانيان زابلي و ديگري بيگانه بايد باشد. ميزان كلي در شناخت اين دو گروه بجز كيانيان زابلي موضوع مهم ديگري كه آنرا بتوان مناط در تشخيص مساله قراردادبه آن صورت نيست. پس بايد ديد كه هزاره ها نشان از كيانيان و «يمه جمشيد نيكورمه» دارند يا جامعه تاجيك در پنجشير و تخارستان. در عصر 20 راجع به اين مبحث آنطوري كه مي بايست هنوز توجه نشده كه بايد و شايد بر اساس شواهد منطقي و قراين و دلايل مستدل بررسي و پژوهش علمي گردد.
البته در باره تاجيك و هزاره كتابها و مقالات بسياري نوشته اند ولي پژوهش واقعي انجام نيافته و اصلاً كنكاش در لابلاي متعلقات و مميزات اين دو گروه نكرده اند، فقط پندارهاي ابراز شده كه گُتره‌ي و بيشتر زور گويي هستند كه معرف نژاد و تعيين كننده هويت تاريخي هيچ يكي از اين دو گروه‌ نيستند. آنچه جلب توجه ميكند آنكه: قوم هزاره داراي «وند» يا خانواده‌ها و شعب و طوايفي
هستند كه پيوست صريح به دوره‌ي كيانيان دارند، بخلاف تاجيكان كه فاقد «وند» است فقط عنوان تاجيك معرف آنها قرار گرفته است. و همين موضوع است كه نگارنده‌را بر آن وا ميدارد تا قوم هزاره را تبار ايرانيان زابلي بخواند. اين مميزه هزاره ها به علاوه زبان محلي و تشيع حتي وجود روانات «چهارپايان» مشحص مي سازد كه قوم هزاره همان زابليان غوري اند، چون كه نشانه هاي رجال و مشاهر زابلي در اعلام خانوادگي و وند هزاره ها موجودند. در حاليكه تاجيكان در پيرامون هندوكش فاقد اين نشانه ها و علائم هستند. عناوين كيان، پشين، رامين، هژير، بيري، زاولي، پولاد، باكا، جركه، بركه، زاري، نيكه، برمك و غيره نام طوائف بزرگ هزاره مي‌باشند كه پيوست آنان را به زابليان آشكار مي‌سازد ولي در تحليل معاصر ازاين عناوين چشم پوشي شده از كوچه حسن چپ سراغ گرفته‌اند. و علي رغم اين نشانه ها و پيوستگي ها در تباني معاصر مي بينيم كه خراسانيان زابلي تحت هر عنواني كه ياد شده‌اند «تاجيك» پنداشته بوميان منطقه مي‌شمارند.
بدون ترديد نامهاي قومي، زبان،‌ تشيع، تسنن، حتي مواشي كه هزاره‌ها دارند و تاجيكان فاقد آنهاست، ثابت ميكنند كه قوم هزاره بقاياي همان مشاهير زابلي و خراساني هستند. هر چند كه تاجيكان در اطراف هندوكش به زبان پارسي قلمي سخن مي‌گويند و بسياري واژههاي محلي را هم از محاوره هزاره‌ها پذيرفته اند، ولي زبان قلم معرف نژاد بومي نيست. هزاره ها معمولاً به لفظ قلم تكلم نمي‌كنند و بدان «تولي«تحويلي» مي‌گويند كه اقوام ديگر اززبان قلم تحويل گرفته و به لحجه ادبي صحبت مي‌كنند. بهمين علت اگر فردي از هزاره ها تولي سحن بگويد، مورد تمسخر قرار مي گيرد، به اين معني كه او خود را در زي بيگانگان در آورده است. زبان مادري را بايستي به لهجه محلي و محوره‌اي آن تكلم كند نه بصورت اذبي دزبان قلم.
امروزه يكي از سوژه هاي افراد مفرض همين محاورۀ محلي هزاره ها قرار گرفته كه يك سوم واژه هاي كه هزاره ها محاوره مي‌كنند، در زبان قلم يا پارسي ادبي نيامده‌اند. چون واژههاي محلي را هيچ قومي در كتابت به كار نمي برد. مغالطهگران اين امر را دليل بر مغول بودن هزاره درست كرده‌اند، در حالي كه اين واژه ها سچه دري وبسي نكات ورموزي در آنها نهفته اند كه حكايت از روزگاران باستان دارد. واژه گاني كه بطرز گچه در اوستا آمده غالباًدر محاورهي هزاره‌ها موجودند.
و اين موضوع اهميت به سزا دارد كه يكي از مشخصههاي بارز قوم هزاره است. و پيوست نژادي آنها را بازابليان استوار مي‌سازد. در اين مورد بيش از آنچه تصور شود، شواهد زنده ومتقن موجودند. مشخصه مذهبي كه تشيع است براي هزاره ها از آغاز گسترش اسلام رواج يافته، و بارز ترين دليل وسندتاريخي مخالفت زابليان در برابر امويان مي‌باشد كه به هواداري از تشيع علوي در برابر دمشق بر خاستندو بر انداختند. اين مميزه است كه در موضوع بحث نبايد ناديده گرفت. باتوجه به اينكه در آن‌زمان واژه شيعه به پيروان اهل بيت اختصاص مسلمانان به دو گروه علوي و عثماني از هم جدا شده بودند.آشكار است كه خراسانيان از گروه عثماني نبودند، چون در مقابل آنها بر خاسته بودند. وچون اين مشخصه براي تاجيك نيست، پس قوم هزاره تبار زابليان شيعي‌اند و اين مشخصه طوري رقم خورده است كه در افغانستان كنوني واژه شيعه مترادف باهزاره تلقي مي‌شود و تاجيك مترادف سني شناخته شده است. لب مطلب نيز همين امر است كه محققان ازاين موضوع مهم تاريخي غفلت كرده و يا عمداً به تجاهل زده‌اند. درواقع مساله‌اي هزاره وتاجيك اين جا جدا و مشخص مي‌گردد. چه ايرانياني كه در سده اول هجري مسلمان شدند و باشناخت حقايق به طرف داري از اهلبيت«ع» دستگاه اموي را بر انداختند و سپس دربرابرعباسيان برخاستند و همواره ازتشيع دفاع كردند، در برابر تسنن شيعه و اكنون هزاره را تشكيل ميدهند. اما آن عده از ايرانياني در بخش گندهارا و اطراف هندوكش تحت تاثير تركشاهان تا سده پنجم و ششم هجري كافر ماندند و به تدريج اسلام سني را كه در دربار عباسيان رسمي و مذهب حق پذيرفته شده بود .
از نگاه ديگر زابليان مسلمان تاجيك را تشكيل مي دادند، چون به مذهب رسمي تاجيك يعني عرب كه بني عباس باشد در آمده بودند.
بنابر اين تاجيك يعني سني يعني عرب شده و شيعه يعني هزاره كه مفهوم يكديگر را تداعي مي‌كنند. شايد اين مطلب براي بسياري پندار سطحي و بيهوده باشد، لكن جزاين وجه در تاجيك شدن زابليان جديد الاسلام، تركان وآموريها و غيره در پيرامون هندوكش وجهي ديگر كه مستدل به نظر آيد وجود ندارد تا بدان استناد شود. همانطوري كه در خراسان فقط عرب تاجيك بود، در تر كستان عرب و خراساني تاجيك شناخته شدند كه غير عرب «عرب شده» تلقي ميشد، بعداًدر خراسان علاوه بر عرب پيروان مذاهب رسمي عربي نيز تاجيك تلقي شده كه مفهوم سني شدن در آن تضمين شده است. به عبارت ديگر چنانچه در تركستان تر كان به غير ترك تاجيك مي‌گفتند، در خراسان زابليان شيعي به جديد الاسلام‌ هاي غير شيعي تاجيك گفته‌اند، كه در پايان قرن 19 و اوايل قرن بيستم اشتهار داده شد و گرنه قبل ازآن اصطلاح تاجيك به جديد الاسلام‌ها علم نشده بود و بر سر زبانها نيفتاده بود.
اين مساله در بررسي نام هزاره و تاجيك از اهميت بر خوردار است و ما در اينجا بحث هزاره و تاجيك را به پايان مي‌برم تا از اطاله دوري كرده باشم ادامه موضوع در مقالۀ ديگر پيگيري خواهدشد. اميد است كه پژوهش گران وروشنفكران نسل معاصر بر مبناي اين تذكرات موضوع را بررسي و تحقيق نمايند تا بتوانند معضله‌اي را كه فاشيسم ايجاد كرده‌اند، از پيش رو بردارند.
يادداشتها
- تاجيكيان در مسيرتاريخ، ص 268.
-عصرزرين، فرهنگ ايران، ص 224.
- تاجيكان در مسير تاريخ، ص 113.
-افغان نامه، ج3،ص328.
-تاريخ سيستان، چاپ جديد، ص135.
- تاريخ سيستان، چاپ جديد، ص136.
- بلاذري، فتوح البلدان، ص530.



 نظرها پیرامون این مطلب:
Besawad 1389/2/16
سلام دوست عزیز جناب آریان پور! یک سوالی کوتا گک از شوما. آیا شوما هزاره استد یا تاجک؟
Parsa 1389/2/15
salam khetmat dost aziz Jenabe Aryanpor! tashakkor az tahlel bisyar zibay shoma. waqhian lezat bakhsh bod, khoda konat ke katala bozogi hazara ha qhanaat konet .

نظر شما چیست (لطفا خلاصه و مختصر):
نام وفامیل:  
نظر:  



طرح نو از پیشنهادها و نقدهای شما استقبال می کند: asif1358@yahoo.com  -  asif1358@gmail.com