اي كاش آن روز به كتابخانه نرفته و فرشته را نديده بودم و به او نمي گفتم كه علي چه كرده است فرشته دختري مهربان و صبوري بود كه از علي برادر من بزرگتر بود وقتي فهميد دوست داشتن يعني چي، علي را دوست داشت ،علي هم اوايل به فرشته علاقه مند بود، .علي سال آخر مهندسي برق بود. من و فرشته رشته حقوق ميخوانديم.
علي تو دانشكده به هم دانشكدهاش (سمانه) علاقهمند شده و از او خوشش آمده بود تا اينكه از او خواستگاري كرد و او هم جواب مثبت داده بود. در اين بين من مانده بودم، هات ومبهوت كه چگونه جواب فرشته را بدهم.
آن روز وقتي كه از كتابخانه بر ميگشتم، در بارك كنار كتابخانه هر دويمان قدم ميزديم، دراين فكربودم، كه چگونه به فرشته بگويم، علي !اين چه كاري بود كه كردي. به فرشته چي بگم، چهگونه بگم، عكس العمل فرشته چيست. مطمين بودم كه فرشته ضربهي شديد روحي خواهد خورد، واي كه چقدر نمك نشناسي و با احساسات پاك ديگران بازي ميكني. بايد به فرشته بگم، بلي، ديگه بيشتر ازين نميتونم پنهان كاري كنم. اين موضوعي نيست كه آن را پنهان كرد.
در فكر بودم كه از صداي فرشته به خود آمدم، فرشته، هات و مبهوت نگاهم ميكرد با تعجب ازم پرسيد ؟ كجايي؟ يك ساعت دارم صدات ميزنم .
پسرك فال بدست رو برويمان ايستاده، خانم، فال بدم فال فال .... فرشته گفت: فال نميخواي؟ گفتم: نه. از كيفش 500 تومان در آورد به پسرك داد و او هم يك فال به فرشته داد. وقتي فرشته فال را باز ميكرد خيلي هيجانزده بود به آهستگي خواند بعد برگه را مچاله كرد و گفت: من به فال و اين چيزها اصلا اعتقاد ندارم
به طرف خانه آمديم و داشتيم به خانه نزديك ميشديم، گفتم: فرشته! اول كمي مقدمه چيني كردم و مدتي از خواست خدا، نصيب، قسمت و تقدير گفتم و فرشته با سوي ظن و ترديد نگاهم ميكرد و با دلهرگي گفت: چي شده؟ درست حرف بزن ببينم چه ميخواي بگي؟ مگر چه شده زودباش بگو جونم به لب آمد. گفتم: چه بگم ؟! هميشه آرزو داشتم عروس خونهي ما باشي، زن داداشم باشي، ولي، نشد مثل اينكه خدا نميخواست باهم باشيم.
چهرهي فرشته تيره شد و درهم فرو رفت وخيره ازم پرسيد چرا ؟ و چرا؟ چه شده ؟ سر خوردگي، نااميدي، غم و غصه صورتش را پوشانده بود، و به تدريج سايهي از خشم و نفرت، احساس اهانت به آن افزوده ميشد.گفتم: نه فكر بدي نكن، روابطي تون خيلي خوب بود ما همه چيز رو تمام شده ميدونستيم كه تو عروس خونه مايي، البته علي هم خيلي دوست داشت هنوز هم دوست داره، ولي ميگه احساسم به فرشته برادرانه است. چشمان آبي و صورت اشك آلودهي فرشته سرخ شده بود. شانهي ظريفش تكان ميخورد حرفي نميزد با خشم نگاهم كرد و به سرعت به طرف خيابان دويد و در انبوه ماشينها گم شد.
|