مزاری، زینت رهبری

اهانت و تحقير
مساله اهانت و تحقير به گونهي شد که به صورت داستانها و افسانههاي در آمد و وارد فرهنگ و ادبيات مردم شد، نشستند وگفتند که تقسيم بيني توسط هزاره قلفک چپات صورت گرفته است (خنده حضار) هزاره وقتي ميخواسته بينيها را تقسيم کند، اول يک بيني خوب و بلند را براي خودش گرفته و بالاي آن نشسته، آنگاه بيني ديگران را تقسيم کرده است، بعد مي بيند که بيني خودش مانند خمير هموار شده است (خنده هاي شديد حضار) بدينجهت که شما مردم وقتي چيزي را براي خود انتخاب ميکنيد نميتوانيد آن را سالم براي خود حفظ کنيد.
هزاره نيم روز به حکومت رسيد، سگ را چپه نعل کرد يعني شما شعور سياسي نداريد. نمک حراميد و به شما اعتماد نميشود. در همان زمانيکه شهيد مزاري حق مردم خود را مي خواست همين حرف را گفتند که به شما مردم اعتماد نمي شود که پشت ميز بنشينيد. عمق کينه و تحقير را ببنيد و جواب را ببنيد. شهيد مزاري در جواب ميگفت در زماني که نوکري رواج داشت، هرصاحب منصب قانونا حق داشت که يک عسکر را در خانه خود براي کار ببرد و حدود 80% از بچههاي هزاره را براي کار خانهشان پيش زن و بچه خود ميبرديد سرشان اعتماد ميکرديد، حالا پشت ميز سر اينها اعتماد نميکنيد؟ (خنده حضار)
از جمله روز قيامت که ميشود همه مردم از سرخ و سياه و سفيد و زرد، لهجههاي مختلف و قيافههاي مختلف در صحراي قيامت جمع ميشوند و خداوند به حساب آنها رسيدگي ميکند. بعد خداوند ميبيند که هزارهها هم در صحنه قيامت حاضر شده اند، خداوند ميگويد اينها کيستند؟ اينها را من خلق نکردم اينها از مسوخات نباشد؟ آها اين کار کار جبريل است. جبريل! اينها را که خلق کردي به حسابشان هم رسيدگي کن، من اين مايههاي ننگ و ذلت را در بهشت خود نميگذارم. (خنده هاي شديد حضار)
يک مولوي خواب ديده بود، خواب خود را براي سيد عباس خان والي مقتدر غزني در آن زمان نقل ميکرد و آن آنكه خواب ديدم که صحنه قيامت بر پا شده و مردم همه متحير و نگرانند، وضعيت بسيار خراب است. آن عده از صحابه کبار که رو و آبرو داشتند همه پيروان خود را بردند در جاهاي خوب بهشت جاي دادند. ولي علي بسيار لالوان و سرگردان بود، پيش پيامبر (ص) ميآمد و زاري ميکرد که اجازه بده من پيروان خود را به بهشت ببرم، پيامبر ميگفت اجازه نميدهم اينها يک عده هزاره مفسدند، همين جا که رسيدم بيدار شدم. يک هزاره با شهامت که در مجلس بوده گفته که من هم همين خواب را ديدم، همه راست است. منتها مولوي صاحب بيدار شده و من تا آخر اين خواب را ديدم (خنده شديد حضار) گفتند بگو. گفت علي در خشم شد رفت ميان بهشت همه آنهاي را که در بهشت جا گرفته بودند بيرون کرد (خنده حضار) بعد آمد همه پيروان خود را برد و در جاهاي خوب بهشت جاي داد. بعد پيش دروازه بهشت يک تخت گذاشت و بسيار با غرور روي تخت نشست و تکيه زد، اين پاي خود را بالاي آن پاي خود گذاشت و شمشير خود را روي زانوي خود گذاشت و گفت من نر مي بينم کسي را که از پيشم برود به بهشت (خنده هاي شديد حضار) بعد سيد عباس خان به گوش مولوي مي گويد ديگه ازين خوابهايت نبيني ها. (خنده شديد حضار)
در سال 59 من ازينجا رفتم به افغانستان، جزوهي گيرم آمد به نام موقف حزب اسلامي، در آن نوشته بود که تعداد هزاره ها 3% است و همهاش حزب اسلامي است. ولسوالي هاي ناهور، مالستان و جاغوري را حزب اسلامي فتح کرده است. يکي ديگر از سران مجاهدين که قبلا عرض کردم همين طور ادعا کرده که همه هزاره جات توسط حزب من فتح شده است.
به راستي ملتي که هويت ندارد، زبان ندارد، تاريخ ندارد، شخصيت ندارد. انسان ميشود مثل يک حيوان که فقط به درد خوردن، خوابيدن و بار بردن ميخورد، و مانند يک عبد ميشود که نه مالک جانش هست و نه مالک کارش و نه مالک ارادهاش است «اَلعَبدُ وَ ما فِي يَدِهِ لِمَولاهُ» اگر اين مردم نماز خوانده اينها نماز نخوانده بلکه آن آغا نماز خوانده، اگر جهاد کرده، اينها جهاد نکرده بلکه آن آغا جهاد کرده است. «وَ ما رَمَيتَ اِذْ رَمَيتْ وَ لکِنَّ اللهُ رَمي»(8) بنابرين اينچنين مردم هرچه جهاد بکند، هرچه سوته بزنه و هرچه تبر بزنه، همه اش را ديگران ميکند.(9)
اين مسايل آنچنان در روحيه ما مردم تاثير کرد که ريشههاي شخصيت ما را خشکاند، به گونهي که بعضي از علما و ملاها وعظ ميکردند که هزاره نگوييد که گناه و معصيت است و نژاد پرستي است. در زمانيکه باميان شکست خورده بود، در يکي از مجلهها نوشته بود به عنوان يکي از عوامل شکست.
با کمال تاسف، بعضي گروهها آنچنان شعار قوم گرايي را داغ و تند سر دادند که هيچگونه مجالي براي ظهور و بروز شعار اسلامي باقي نماند. اما از همه بيشتر و تند تر، يک جناح قوم پرست، شعارهاي هزاره گرايي را در داخل و خارج کشور، به عنوان يک ايديولوژي مطرح کردند و ميکنند. دريغ و صد دريغ که شعار هزاره و هزارستان، با قلم و بيان بعضي روحانيون در اثر وسوسه خفاشان قوم پرست، در مطبوعات جايگزين شعارهاي اسلامي گرديد.
من دريغ مضاعف دارم که ملت ما به جاي بازگشت به فرهنگ اصيل اسلامي و شيعي، به سوي شعارهاي جاهلي رو آوردند. دريغ است که چنگيز خونريز جايگزين حسين و علي و شعارهاي هزارستان، جايگزين تشيع سرخ علوي و حسيني و از همه بالاتر خاک و خون جايگزين خدا گردد.(10) نگوييد هزاره که گناه است.
شهيد مزاري در يکي از سخنرانيهايش ميگويد: در پيشاور نشستند و دولت تشکيل دادند و از مردم ما يادي نکردند، يکي از خارجيها پشت تريبون رفت و گفت: کجاست هزارههاي شما آنها هم جهاد کرده اند؟ گفتند آنها دو درصد يا سه درصد جمعيت، ما را تشکيل ميدهند و نميتوانند در تشکيل اين دولت سهم داشته باشند.
ما فکر ميکرديم که اگر بنا شود دولتي تشکيل دهيم، شکل و ساختار آن چگونه باشد، حالا به اين نتيجه رسيديم که در اين مملکت ما هيچ وجود نداريم پس بايد اول موجوديت خود را تثبيت نماييم، همين بود که حزب وحدت را تشکيل داديم. حزب وحدت يعني مظهر اقتدار و عزت مردم ما ـ يادش بخير ـ و او گفت آنقدر هزاره بگوييد که هزاره بودن و هزاره گفتن ننگ و عار نباشد.
حالا بايد ديد شهيد مزاري در احياي هويت قومي، مذهبي، سياسي ـ اجتماعي ما چه گونه نقشي را بازي مي کند؟
نادرشاه افشار در يکي از جنگها ديد پير مردي را که به شدت جنگ ميکنند حمله دشمن را دفع ميکند نادر او را خواست چون داراي روحيه نظامي بود از وي تقدير ميکند و مي پرسد کجا بودي پيش از اين که هر گوشه کشور در اختيار يکي از ارتش هاي بيگانه بود؟
گفت: من بودم ولي نادر نبود.
يک رهبر لايق و شايسته همانند خورشيد است، خورشيد با تابش بيدريغ خود روي موجودات زنده، نيروي مکنون و نهفته آن را از حالت بالقوه به فعليت و به حالت بروز و ظهور مي رساند، و مانند عدسي ذره بين است که از جمع کردن ذرات پراکنده خورشيد در يک نقطه توليد آتش ميکند.
شهيد مزاري از يک مردم شکست خورده، بي حال و بي رمق، مردمي که از بردن نام شان عارشان ميآمد، هرگاه پليسي ميآمد و در يک منطقه همه پنهان ميشدند، از همين مردم يک ارتش قدرتمند، با احساس و با هدف، ارتش شکست نا پذير به وجود آورد ارتشي سختتر از سنگ. احمد شاه مسعود در يکي از سخنراني هايش گفته بود که من بيست هزار فير ثقيله بالاي اين مردم غرب کابل کردم که اگر بالاي سنگ فير مي کردم آرد ميشد، و اين مردم از سنگ سختتر است. ساده نيست. که در اين مردم آنچنان تحول به وجود آمده بود که زنها لباسها و جهيزيه خود را ميفروختند و قيمت آنها را مرمي ميخريدند و براي مجاهدين تحويل ميدادند. شهيد مزاري80% از مجاهدان و قومندانان حرکت اسلامي را اعاشه و اباطه ميکرد، (براي او حزب و قوم مطرح نبود، دفاع از حيثيت مردم مطرح بود) ميگفت شما فرزندان همين مردم هستيد و مردانه از حيثيت اين مردم دفاع ميکنيد، من با چند نفر خائن و معاملهگر مخالفم. مقاومت غرب کامل مشت آهنيني بود بر دهن آنهاي که ميگفتند در افغانستان هزاره وجود ندارد، هزاره اگر نيست چه کسي اين چنين دفاع ميکند و مهاجم را عقب ميزند؟
از جواناني که روزهاي خود را يا در جواليگري و کراچيواني بسر ميبردند، و يا در کوچهها و جاده ها به و بيهودگي به سر ميبردند، از هر يکي يک عبدالخالق به وجود آورد؛ جواناني که به دنيا اثبات کردند که يک نفرش با صد نفر مقابله ميکند. «اِن يکُن مِنکُم عِشرُونَ صابِرونَ يعلِبُو مِاَئتَينَ» وَ اِن يکُن مِنکُم مِاَئةٌ يغلِبُوا اَلفاً»(11)
عناصري را به خود جذب کرد که نه پول ميخواستند نه مقام و چوکي و نه خانه و زمين، فقط عزت و حيثيت مردم خود را ميخواستند.(12) در سالي که بنده در باميان بودم، طالبان حمله کردند، جنگ در دره ترکمن و شيخعلي شدت داشت. طالبان پيشنهاد کردند که ما را راه دهيد که از مسير شيخعلي و شيبر طرف شمال حمله ميکنيم و با شما کار نداريم، شواراي مرکزي حزب وحدت و قومندانان دلاور گفتند، ما اين ننگ را نمي پذيريم و راه نميدهيم. و بگو و مگو شد که در دره هاي تنگ کوهها را چپه کنيم و سقوط دهيم، تا راه بر روي طالبان بسته شود، قومندانان گفتند اين ننگ را هم قبول نميکنيم و دفاع ميکنيم. همين بود که حمله شروع شد.
در باميان هر شهيدي که از جبهه ميآمد، نماز آن را من ميخواندم و خوب يادم است که من سر جنازه شانزده شهيد نماز خواندم، درحاليکه در هر حمله طالبان از دوصد جنازه الي پنجصد جنازه سرجايشان ميماند و قومندانان در سموچها نگه ميداشتند. در فراز همان کوههاي بلند، زيادي از مجاهيدن از شدت سرما مردند ولي سنگرهاي خود را رها نکردند و يا معامله نکردند در حاليکه در آن زمان معامله سنگر رواج داشت. و شعار آنان اين بود که بچه و فرزندان هزاره بابه مزاري سنگر را رها نميکنند.
يک زمان شنيديم که مزار شريف شکست خود و طالبان برآن مسلط شدند، مزار که سقوط بکند همه هزارجات سقوط کرده است چون تدارکات فقط از راه مزار تامين ميشد و ديگر راهي وجود نداشت. همه مهمانهاي که از اطراف به مرکز باميان آمده بودند يک باره رفتند و باميان خالي شد، حتي آن مردم غارنشين دست به کوچ زدند، جان شيرين است، هرکه را ميديدي خيال ميکردي که دوسه روز پيش مرده است فقط اسکلت باقي مانده بود.
شوراي مرکزي مرا و مرحوم شيخ دولت رفيعي را موظف کرد که برويم از صف مقدم جبهه ديدن کنيم و به قومندانان اطمينان بدهيم که شوراي مرکزي باميان را رها نکرده است، يک زمان بي رويه عقب نشيني نکنند. همينکه به قرارگاه عليداد ديوانه رسيديم، اينها ديوانههاي مجبوري بودند وقتي ميديدند ديگران خون مردمش را مباح کرده و بي رحمانه ميکشند و ميزنند و تاراج ميکنند و ميگويند، ما ديوانه ايم، اينها خود را به ديوانگي زدند و گفتند پس ما هم ديوانه ايم بزنيد که بزنيم. ايشان پرسيد چه خبر است؟ تا هنوز از سقوط مزار خبر نداشت، گفتم مزار سقوط کرده است. بايک دنيا اطمينان و غرور؛ غروري به بلندي کوه بابا گفت بي غم باشيد، ما هستيم، سنگرهاي خود را نشان داد و گفت از اين راه نمي توانند بيايند، بيايند چقدر لاش مي اندازيم. تعبيراتي داشت که نمي توانم بگويم. چيزي که برايم جالب بود اين بود که ميگفت: ناموس شيعه هزاره هم نمي گفت ـ امروز در خطر است، هرکس از ناموس شيعه دفاع کند، ما او را مي گوييم مسلمان.
دو سه روز گذشت که مزار شريف دوباره پس گرفته شد، نيروهاي مهاجم طالبان در ترکمن و شيخعلي شکست خورد؛ آنچنان وُلجه و غنيمت از اسلحه و مهمات و وسائل نقليه گير آمد که قومندانان حزب وحدت آنها را در معرض ديد مردم به نمايش قرار ميدادند، و من وقتي از باميان به مشهد آمدم، با طياره نظامي طالبان که به غنيمت گرفته شده بود آمدم
ابتکار و ابداع، محصولات شخصيت
ابتکار، ابداع و اختراع از مظاهر و محصولات شخصيت است، خاصيت توليد و سازندگي اختصاص به شخصيت دارد. هم اکنون هزاره از نو شخصيت پيدا کرده و به خود باوري رسيده است، همين بود که استعداد ها شکوفا شد و سرمايههاي ذاتي به کار افتاد، هرکه مي توانست اثر بديعي را خلق کند، قطعه ادبيي مي نوشت و اثر هنري ميآفريد که براي روح ها چاشني بود.
اينها را وقتي با لهجه و آهنگ هزارگي ميخواندند واقعا لذت آور و حماسه آفرين بود ـ يادش بخير ـ و من قطعه از آن ها را مي خوانم:
تاريخ مو پر از فلسفه جنگه الي
در ميدو تفنگ پورته کدو ننگه الي
اي سکوت و خاموشي نيه چاره اي کار
جواب کلوخ پورته کدو سنگه الي.
از گريه و از زاري ـ سامو نموشه کاري
از دشت و دمن خيزيد ـ باپرچم بيداري
تا زنده باشيم به مثل آن شاهين مغرور
غلامي نيه منظور.
از راه شهيدون خود پشيمو نموشي
احسان کش کس تا دم مردو نموشي
يک زندگي آزاد اگه ممکن نباشه
مردن قبوله غلام ديگرو نموشي.
ازگريه و از زاري...
قومي که قرباني نداد آزاد نشد
تا تيشه بسر نخورد فرهاد نشد
آباد نشد ملکي که بر باد نشد
تا شکست نخورد مردمي آزاد نشد.
از گريه و از زاري...
هزاره ديگه آهور بارو ديگه يه
چنداول و افشار و ارزگو ديگه يه
پرمشت نکده عزت و آزادي خود
هر چند سر خود به دار اوزو ديگه يه.
از گريه و از زاري...
پيش از زمان شهيد مزاري چرا اين روحيه نبود؟ به خدا اگر شهيد مزاري در ميان ما ميبود، عزت و اقتدار داشتيم و وضع ما بهتر از اين بود. حالا بيچارگي را ببنيد که دو خانه کوچي همه ساله دمار از روزگار مردم ما ميکشد.
درست يک هفته پيش دوهفته پيش از شهادت شهيد مزاري که غرب کابل کاملا در محاصره بود و جنگ و حمله بسيار شديد، شبها که ميشد راديو ها را گوش ميداديم به حدي حمله و جنگ را داغ گزارش ميداد که يقين ميکرديم کار غرب کابل ـ يکطرفه شده است. ولي وقتي مصاحبه شهيد مزاري را در ميان دود آتش ميشنيديم، به خدا که صداي او براي ما، صور اسرافيل بود، مرده بوديم و زنده ميشديم، براي ما، اميد و زندگي را پيام ميداد. ولي براي ديگران صاعقه مرگ بود و نا اميدي را پيام ميداد. کتاب جاذبه و دافعه علي(ع) را همه شما خوانده ايد که آنحضرت چگونه نيروهاي ناب و خالص و بي ادعا را به سوي خود جذب ميکرد که تا مرز قرباني و فداکاري ايستاده بودند. و از سوي ديگر منافقان زيرک، اشرافيت امتياز طلب را از خود براند و از جمله زاهدان احمق و خشکه مقدسهاي که پيشاني شان از زيادي سجده کردن جراحت برداشته بود و کف دستها از بس روي زمين در حال سجده قرار گرفته بودند همانند زانوي شترها پينه بسته بودند، از خود به شدت براند واز مجموع چهار هزار نفر نه نفرشان باقي بماند. و ازين کار نه تنها پشيمان نبود که به آن افتخار کرد و فرمود: فَاِنِّي فَقأتُ عَينَ اَلفِتَنةِ وَ لَم يَکُن لِيَجتَرِيَ عَلَيها اَحَدٌ غَيري، بَعدَ اَن ماجَ غَيهبَها وَ اَشتَّدَ کَلَيها. اين من بودم که چشم اين فتنه را کور کردم و هيچکسي جرأت نداشت بدان نزديک شود، بعد از آنكه تاريکي آن فراگير شده بود و بيماري و سگ گزيدگي آن شدت پيدا کرده بود
شهيد مزاري نيز اين چنين نيروي ناب وخالص و بدون ادعا را جذب کرد، و امتياز طلبان مفت خور و مقدس مأبان و چهرههاي مکر و فريب را به شدت طرد کرد؛ آنهاي را که نذر کرده بودن که اگر روزي شود که در افغانستان آتش بس شود، در مکه ميروم دوصد رکعت نماز ميخوانم. و اگر روزي شود که گروهي شيعي با هم وحدت کنند، در مکه رفته هزار رکعت نماز ميخوانم. ولي گروههاي شيعي باهم وحدت کردند و پنچ نفر از نمايندگان حزب همين شخص ميثاق وحدت را امضا کردند.
اما وي نه تنها به وحدت نه پيوست بلکه به پيشاور رفت و با آن گروههاي که موجوديت مارا نفي ميکردند گفت اينها حزب هزاره هستند فردا از شما حقوق ميخواهند. مرا تقويت کنيد که نگذارم اين حزب جا بيفتد.
و نيز چهرههاي بخش ديگري که همواره در ميان مردم ما در لباس مذهب ظاهر شده و ميشوند افشا شد؛ يک عده که به نام شيعه در ميان مردم ما زندگي ميکنند، از مردم ما رأي ميگيرند و نام مردم ما از سهميه مردم ما به وزارت و ولايت ميرسند، اما مردم ما عملکرد آنها را در دوره عبدالرحمن، زمان حکومت طالبان، در فاجعه افشار و غرب کابل، در پارلمان و انتخابات، اعتصابات و تظاهرات و مساله کوچي ها ديدند.
يک مساله باقيمانده است که به نظر من مهم است؛ و آن آنكه شهيد مزاري را متهم ميکردند به نژاد پرستي چون ميگفت آن چنان هزاره بگوييد که هزاره بودن و هزاره گفتن جرم نباشد. و عدهي هم ما را نژاد پرست ميگويند چون ما هم گفته ايم هزاره ايم و عدهي از اين طريق برما ضربه وارد کرد ميکند، خصوصا در اينجا (ايران) يعني ما فقط دنبال مساله نژادي هستيم نه دنبال دين و ارزشهاي ديني!
نژاد پرستي چيست و نژاد پرست کيست؟
اول نظر شهيد مزاري را در مورد نژاد پرستي به عرض ميرسانم. ايشان در يک سخنراني خود آيه «يا اَيُهَا النّاسُ اِنا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَّ اُنثي...»(13) را طليعه منبر خود قرار داده و به توضيح اين آيه پرداخته و ميگويد: مخاطب اين آيه همه مردم است؛ از نژادها و رنگهاي مختلف؛ يعني همه شما از يک نر و ماده خلق کرده ام. پس در اصل و ريشه خلقت، ميان بشر تبعيضي نيست. آنگاه ميگويد: خداوند اقوام مختلف را و نژاد ها و رنگهاي مختلف را به رسميت شناخته و براي آنكه انسان ها همديگر را بشناسند، داد و گرفت و تعاون و معامله بکنند اين اقوام به وجود آمده اند. پس ديگران که خود را به قومي نسبت ميدهند، جرم نيست، وقتي ما خود را به قومي نسبت ميدهيم چرا جرم باشد؟
بعد يک بحث فلسفي را پيش ميکشد و آن آنكه فلاسفه اسلامي ميگويند ميان وجود و عدم تقابل است، وجود خير محض است و عدم شر محض. پس وجود همه اقوام خير است ولي وقتي قومي، قوم ديگري را نفي ميکند و حقوق آنها را پايمال ميکند، اين عدم شر است. بنابراين به صرف انتساب به قومي کسي نژاد پرست نخواهد بود. (اين خلاصه ديدگاه شهيد مزاري در مورد نژاد پرستي)
و به راستي اگر به محض آنكه کسي خود را به قومي نسبت دهد به معناي نژاد پرستي باشد، زيادي از پيامبران زير سوال ميروند و متهم به نژاد پرستي ميشوند. قرآن را بخوانيد که پيامبران چه قدر " ياقوم يا قوم" گفته اند. در مورد ساير پيامبران اگر قابل توجيه باشد که منظور از قوم، مجموعه افرادي است که در يک محيط به سر ميبردهاند، نه مجموعههاي نژادي. ولي در مورد حضرت موسي (ع) چه ميتوان گفت؟ که فرموده است «ياقَومِ اُدخُلُو الاَرضَ المُقَدَّسَةِ...» يا قوم اعبدوالله، يا بني اسرائيل، ارسل معنا بني اسرائيل و...
در حاليکه همه قوم او به او ايمان نياورده بودند؛ چنانچه قرآن ميگويد:«فَما آمَنَ لِمُوسي اِلّا ذُرِّيةُ مِن قَومِهِ عَلي خَوفَ مِن فِرعَونَ وَ مَلَائه اَن يفتَنُونَ»(14) فقط تودههاي قوم او به او ايمان آورده بودند آن هم با ترس از آنكه فرعون و دار و دسته اش آنها را دچار گرفتاري نکنند، دانه درشتهاي قومش به او ايمان نياورده بودند ولي آنحضرت تا آخر قوم گفت.
نشانه هاي نژاد پرستي
وقتي به قرآن عادات اقوام نژاد پرست توجه شود، فهميده ميشود که لااقل سه چيز از علامات نژاد پرستي است:
الف) حسب و نسب
نسب يعني نسب نامه درست کردن. اقوام نژاد پرست چون نژاد خود را از ديگران برتر ميدانستند براي خود سلسله نسب درست ميکردند تا باديگران مخلوط نشوند؛ چنانچه يونان و روم براي خدايان خود نسب نامه درست ميکردند و نسب بزرگان و روحانيون خود را به خدايان ميرساندند. در ميان عرب هرکسي که به انساب عرب آشنائي داشت به او علامه ميگفتند.
اما حسب، به معناي تفاخر به آباء و اجداد است که از عادتهاي عرب جاهلي بوده است. وقتي يکديگر را قناعت داده نميتوانستند به قبرستان رفته و قبرهاي کهنه را به رخ يکديگر ميکشيدند و به آن استخوانهاي کهنه فخر ميکردند، که قرآن ميفرمايد:«اَلهکُمُ التّکاثُر حَتّي زُرتُم المَقابِرَ» مرحوم شيخ طوسي تکاثر را تفاخر معنا کرده است، يعني تفاخر به آبا و اجداد شما را آنچنان سرگرم کرده است، که قبرهاي کهنه را به رخ يکديگر ميکشيد و به آنها فخر ميکنيد.
و حضرت علي (ع) در توبيخ اين عادت نکوهيده ميفرمايد:اَفَبِمَصَارِعِ ابائِهِم يفخَرُونَ؟ اَم بِعَدِيدِ اَلهَلکي يتَکاثَرُونَ؟ (15) آيا به گور پدرانشان فخر ميکنند، به يک استخوانهاي کهنه تفاخر ميکنند؟
کسي آمد حضور پيامبر (ص) و نه پشت خود را بر شمرد و بدانها فخر کرد؛ که مثلا من شاسمندر ولد شاسلندر ولد شاسکندر ولد شا قلندر (خنده حضار) تا نه نفر. حضرت فرمود همه آنها در جهنم اند و تو که دهميشان هستي نيز در جهنمي! در کتاب سيوطي حديثي را به علي منسوب مينمايد که فرموده است:«مَن تَغزّي بِغَزاءِ اَلجاهِيلَّيةَ فَاَعِضُّوهُ بِهَن اَبِيهِ» کسي که همانند مردم زمان جاهليت به آبا و اجداد خود فخر کند، به آنان دستور دهيد که هن پدرش را با دندان بگيرد (خنده حضار)
حالا ما ازين مردم نيستيم نه دنبال نسب نامه هستيم و آن را يک کار بيهوده ميدانيم. و نه با آباء و اجداد خود افتخار کرده ايم و ميکنيم، فقط همين قدر ميگوييم، يکي از اقوام اين مملکت هستيم. شهيد مزاري مي گفت اگر ديگران به مذهب خود افتخار ميکنند، ما هم پيرو مذهبي هستيم به مذهب خود افتخار ميکنيم. اگر ديگران به قوم خود افتخار ميکنند، ما هم قومي هستيم و به قوم خود افتخار ميکنيم و در هر صورتش ما در اين خانه مشترک شريکيم، ما حق مردم خود را مي خواهيم نه کم نه زياد. اين ديگرانند که دنبال نسب نامه ميگردند و به پدران خود افتخار ميکنند.
ب) تعصب
نشانه دوم نژاد پرستي تعصب است (که در قرآن آن را حميت جاهليت مي گويد) تعصب از عصب گرفته شده و عصب عبارت است از پي آدمي که همه مفاصل بدن را به شدت با هم مربوط کرده که بدون آن زندگي ممکن نيست. ولي وقتي آن را به تفّعُل ببريم و تعصب درست کنيم به معناي جانبداري شديد است از شخصي و يا مرامي. و اين جانبداري دو گونه است: جانبداري بر اساس حق. اين گونه تعصب جرم و گناه نيست؛ چنانچه حضرت حمزه روزي از شکار آمد ديد پسر برادرش حضرت محمد (ص) متاثر و پريشان است. پرسيد چه شده؟ گفت: امروز ابوجهل مرا اذيت کرده است. خون عصبيت در او جوشيد اول کلمه شهادتين را به زبان جاري کرد، بعد آمد با کمان خود بر سر ابوجهل کوبيد و سر او را پرخون کرد و گفت بيا مرا از ايمانم برگردان! و اسلام آوردن او از يک تعصب خوانوادگي ريشه گرفت.
از حضرت علي بن الحسين (ع) از معناي عصبيت پرسيدند. فرمود: تعصبي که براي صاحب آن گناه است اين است که شخص بدان قوم خود را از خوبان قوم ديگران بهتر بداند، ولي کسي که قومش را دوست بدارد تعصب گفته نمي شود، کيست که قومش را دوست ندارد ولي تعصب آن است که کسي قوم خود را بر ظلم و تجاوز بر ديگران حمايت کند.(اَلعَصَبِيةُ اَلَّتي يأثُم عَلَيها صاحِبُها اَن يرَي الرَّجُلُ شِرارَ قَومِهِ خَيراً من خِيارِ قَومَ آخرين وَ لَيس مِن