Skip Navigation Links
مقالات
گزارش
چهره ها
میزگرد
گالری
ارتباط باما
صفحه اول
مزاری ، زینت رهبری (قسمت اول)
استاد علیزاده مالستانی
 
  جستجو چاپ  


  
 بسم الله الرحمن الرحيم
مزاری، زینت رهبری



توجه: آنچه ذيلا ميخوانيد، سخنراني استاد عليزاده مالستاني است که به مناسبت پانزدهمين سالگرد شهادت استاد شهيد مزاري، به تاريخ 21/12/1388 در مسجد امام زين العابدين (ع) قم ايراد کرده است:
بعد الحمد و الصلاة...
     عن علي (ع):«غَدا تَرونَ اّيامِي وَ تَکشَفُ لَکُم عَن سَرايرِي، تَعرِفُونني بَعدَ خُلوّ مَقامي وَ قِيامِ غَيري مَقامِي»1
پانردهمين سالروز شهادت شهيد شرف و عزت و افتخار و عدالت، جناب حجة الاسلام استاد شهيد مزاري، و مظهر قدرت و دلاوري و صف شکني جناب شهيد ابوذر، و مظاهر وفاداري و ايثار و پاسداري راستين ننگ و ناموس جناب حجة الاسلام شهيد ابراهيمي، شهيد اخلاصي، و شهيد سيد علي علوي و شهيد حاج ترکمني و شهيد عباس لوماني و همه شهداي غرب کابل را براي همه شما مصيبت داران داغديده تسليت عرض ميکنم و از خداوند بزرگ توفيق تداوم راه آن عزيزان را مساله مي‌نمايم.
      به گفته جبران خليل جبران، بعضي از شخصيتهاي انساني پيش از زمان خود به دنيا ميآيند و از اين جهت ديد مردم زمانه از درک آنها قاصر است. و ازين جهت ناشناخته و احيانا تنها مي‌مانند. بعضي از رهبري هاي انساني فقط تازماني که زنده هستند مردم خود را رهبري ميکنند، همين‌که مردند رهبري آنها هم افول ميکند. اما بعضي از رهبريهاي انساني پس از مرگ و شهادت خود براي هميشه مردمش را رهبري ميکنند. اينها رجال استثنايي هستند و مرداني هستند يکتا که همتا ندارند. در عرب به اينها ميگويند: «رجال فذ»
      از جمله شخصيتهاي بزرگ انساني که پيش از زمان خود به دنيا آمد و مردم زمانش وي را نشناخت، مولاي ما ـ علي (ع) ـ است که به واقع مردم زمانش آن‌چنان که بايد او را بشناسند نشناختند. به ظاهر وي مي نگريستند و او را با ديگران مقايسه ميکردند و آن حضرت دردمندانه فرياد ميزند که: غَدا تَرَونَ ايّامِي، مردم! شما زندگي، زهد، عدالت، انسان دوستي، و همه فراز و فرود زندگي مرا ديديد ولي مرا نشناختيد. بگذار چند صباحي بگذرد و اين قرص درخشنده از نظر شما پنهان شود و نابکاران بيايند درجاي من بنشيند و فاسدان زمام امور شما را بگيرند، آن زمان خواهيد فهميد که، چه انساني را از دست داده‌ايد، آن زمان به اسرار من و شخصيت من و به افکار و انديشه من پي ميبريد. غَدا تَرَونَ اَيّامِي وَ تَکشَفُ لَکُم عَن سَرايِريِ، آن زماني که من در ميان شما نباشم و کسان ديگر در جايم بنشينند،
    و جناب مرحوم اقبال لاهوري مي گويد:
عصر من داننده اسرار نيست       يوسف من بهر اين بازار نيست
نغمه من از سراي ديگر است      اين جرس را کاروان ديگر است
     يکي از عوامل رکود و عقب ماندگي جوامع بشري اين است که شخصيت هاي لايق و ممتاز خود را نمي شناسند. و آنان را با ديگران مقايسه ميکنند فقط به ظاهر آنان مينگرند.
      و جناب مرحوم استاد شهيد مزاري از زمره مردان و شخصيتهاي است که در زمان خود به خوبي شناخته نشد، گويي پيش از زمان خود به دنيا آمد ـ عده‌ي معدودي وي را شناختند و به اسرار وي پي بردند. ولي عده‌ي از روي غفلت يا از باب آنكه وجود او را مزاحم منافع خود ميديدند در مقابل او قرار گرفتند ـ که الحمدلله اين مسايل حالا حل شده است. و بعضيها از روي غرض و بدطينتي، تکفيرش کردند و تفسيق اش کردند و به هزار يک دليل جنايتکارش خواندند و محاربش گفتند.
     ولي او ازان زمره شخصيتها و رهبريهاي انساني است که پس از مرگ و شهادت خود براي هميشه مردمش را رهبري ميکند. اَعيانُهُم مَفقُودَهٌ وَ اَمثالُهُم في القُلُوبِ مَوجُودَةٌ (2) جسمش از نظر فيزيکي از نظر ما پنهان است، ولي نام نيک، روش، سنت، انسان‌دوستي و عدالت خواهي او هميشه در دلها زنده است ـ تا ما زنده هستيم و نسلهاي بعدي هست، مزاري براي هميشه زنده خواهد بود. و اقعا خصلتهاي رهبري در وجود او متمرکز بود، او در صلابت و سختي اگر سنگ بود، سنگ خاره بود و در استحکام و پايداري اگر کوه بود، کوهي بلند و تک بود. قباي رهبري فقط در قامت او زيبا مينمود، نه، بلکه اين او بود که رهبري را زيبا کرده بود، نه آنكه رهبري او را زيبا کرده باشد و رهبري است که به او احتياج دارد نه آنكه او به رهبري محتاج باشد.
     او اين ويژگي را نه از طريق پول بدست آورد و نه از طريق چانه زنيهاي سياسي و نه از طريق وعدههاي دروغين چنانچه مرسوم دنيا همين است که کسي که ميخواهد در ميان مردم مطرح شود، پول ميدهد يا چانه زنيهاي سياسي ميکند و يا وعدههاي دروغ ميدهد. ولي در مورد شهيد مزاري هيچيک ازينها نيست، بلکه در او مفکوره و انديشه‌ي بود که در هيچ کس و در هيچ يک از مدعيان رهبري اين انديشه نيست. و او روحيه داشت که هيچ کس نميتواند اين روحيه را داشته باشد و او خصايص و ويژگيهاي را داشت که هيچ‌کس نمي تواند اين ويژگيها را داشته باشد. سراو در ميان سر مدعيان رهبري چندين نيزه بالا بود و بلکه سرش زکنگره‌ي چرخ پير بالابود.
      و من لحظه که در خدمت شما دوستان و عزيران و فضلا هستم درباره  گوشه‌ي از شخصيت و انديشههاي آن بزرگ ميپردازم:
يکي از گوشههاي از شخصيت و انديشههاي شهيد مزاري، اسلام محوري و دين محوري است. شما سخنراني هايش را که پياده شده و چاپ شده، مصاحبه هايش را با خبرنگاران و ملاقات هايش را با اقشار مردم و موسفيدان بخوانيد، يک کلمه ازان کلمات وارداتي که احيانا کساني که آنها را به نشانه روشن فکري نشخوار ميکنند، نمي بينيد. اسلام براي او اصل بود، همه چيز را روي محور اسلام ميخواست؛ عدالت اسلامي، حقوق در محوريت اسلام، حکومت اسلامي در محوريت اسلام را ميخواست.
         در مصاحبه‌ي که با او صورت گرفته و از او سوال شده که با چه گروههاي ما مي توانيم وحدت کنيم؟ در جواب گفته است: با سه گروه نمي توانيم وحدت کنيم: با گروههاي که انديشه اسلامي نداشته و مخلوط و التقاطي باشد، هرچند سوابق مبارزاتي داشته باشد. دوم با گروههاي که از نظر فکري، فرهنگي و اعتقادي مستقل باشد و وابسته به بيگانه نباشد، ميتوانيم به راحتي وحدت کنيم. و با هرگروهي که ازنظر فکري، و اعتقادي استقلال نداشته باشد، نميتوانيم وحدت کنيم. سه، ما ميخواهيم امت واحده اسلامي داشته باشيم. اما استکبار جهاني با دامن زدن مساله مليت و قوميت ميخواهد مسلمانان را پارچه پارچه و اسلام را تضعيف کند، ما با کسي که در انديشه تشکيل امت واحده اسلامي نباشد، نمي توانيم وحدت داشته باشيم.
     بنابراين همانطوري که انديشه هاي حضرت امام (قدس سره) انديشه هاي فقهي، سياسي و اجتماعي او در جهان اسلام شاخص است، انديشه هاي اجتماعي ـ سياسي او در کشور، و در ميان ما شاخص است و او گپ اول و آخر را مي زد. و اتفاقا با حضرت امام (قدس سره) انس نزديک داشت و درخانه اش بسيار خودماني رفت و آمد ميکرد و از طرف حضرت امام (قدس سره) در امور حسبيه وکالت تام داشت و به اين متن توجه نماييد:
اجازه نامه،
صحيفه امام، ج 12 ص 453
 زمان: 1 تير 1359/ 9 شعبان 1400
 مکان: تهران، جماران.
موضوع: تصدي امور حسبيه.
مخاطب: مزاري، عبدالعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين، و صلي الله علي محمد و آله الطّاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين.
و بعد، جناب ثقة الاسلام آقاي آقا شيخ عبدالعلي مزاري که مدتي از عمر خود را در حوزه مقدسه قم صرف تحصيل علوم دينيه نموده اند، از طرف اين‌جانب مجازند در اخذ وجوه شرعيه از قبيل زکوات و مظالم عباد؛ و نيز مجازند در اخذ سهم مبارک امام ـ عليه السلام ـ و سهم سادات عظام و صرف آن در ميان مستحقين محل که قصد مسافرت و سکونت آنجا را دارند که عبارت است از منطقه "مزار" و "چهار کنت" و "دره يوسف" و "پشتوند" و "دهنه غوري" از فرمانداريها توابع بلخ افغانستان. و اميد است کمال احتياط را در اخذ وجوه و صرف آن بنمايند. از خداي تعالي موفقيت ايشان را مسالت دارم. والسلام عليه و علي اخواننا المومنين.
به تاريخ 9 شعبان 1400
روح الله الموسوي الخميني
محوريت دوم که رويش زياد تاکيد ميکرد و براي تثبيت اين مساله بيسار تلاش ميکرد و بالاخره موفق شد، مساله احياي هويت است؛ احياي هويت قومي، هويت مذهبي، هويت سياسي و هويت اجتماعي. او وقتي در ميان مردم خود ميگشت و ميديد، مانند آدمهاي عادي بي تفاوت نبود. او وقتي ميديد چرا اين مردم اين قدر بيحال، جبون، ترسو هستند؛ کساني که از بردن نام‌شان اِبا دارند و نميتواند بگويند، هزاره هستيم و شيعه هستيم. و او در صدد راه نجات بود. در يکي از سخنرانيهايش به مناسبت 13 رجب گفته است: شما مردمي هستيد و افتخار داريد از کسي پيروي ميکنيد که ميگويد: «فَالمَوَتُ في حَياتِکُم مَقهُورِينَ وَ الحَيواةُ فِي مَوتِکُم قاهِرِينَ»(3)  يعني شما از کسي پيروي ميکنيد که ميگويد: مرگ زير لحاف ننگ است. شما مردمي هستيد که هرچند خلفاي جور سرشما فشار آورد که به علي ناسزا بگوييد، شما نگفتيد ولي حاضر شديد که پول هاي هنگفتي را بدهيد. و اين افتخار را شما داريد. و مردمي که اين قدر شهامت داشته باشد، مردمي که به عبدالرحمن نوشت تو نامردي خاين هستي، وقتي مرزهاي جغرافيايي کشور را معرفي ميکني مي گويي يک طرف آن هند، طرف ديگر آن ايران، طرف ديگر آن چين، چرا نميگويي يک طرف افغانستان هزارستان است. مردمي که حمله چنگيز را دفع ميکند، و يک نواسهاش را به خون ميکشاند، چه شده اين مردم را چرا اين قدر بي‌حال و بي روحيه و بيچاره؟
     وي بدنبال ريشه اين مساله ميگشت و ازين‌جهت ميرفت به سراغ تاريخ. و او يک مورخ بود. وقتي آثارش را که عبارت بود از سخنرانيها و مصاحبههايش را بخوانيد به تکههاي از تاريخ بر ميخورد که به جز از آنها که تخصص در علم تاريخ دارند، آدمهاي عادي اين تکههاي تاريخي را نميداند.
      به عنوان نمونه يکي از سران مجاهدين معروف، به قاضي حسين احمد گفته بود: با اين مردم نمي شود وحدت کرد، اينها اولاد چنگيزاند. موضوع چنگير را از دو جهت مطرح ميکنند؛ يکي آنكه شما يا اولاد چنيگيزيد و يا از بقاياي لشکريان او؛ يعني شما مردم بومي اين سرزمين نيستيد، از سرزمين غير آمده ايد، مسافر و مهاجريد و مردم مهاجر از کجا ميتواند در يک مملکت حق داشته باشد. ديگر آنكه چنگيز يک جاني و خونريز بود. بنابراين با اين مردم نميشود در يک راه رفت.
      شهيد مزاري در جواب ميگويد: اين آدم با آنكه در دانشگاه الازهر درس خوانده و در دانشگاه شرعيات کابل تدريس ميکند، چه قدر بي سواد بوده است، و تاريخ کشور خود را بلد نيست. چنگيز در قرن هفتم وقتي بالاي باميان حمله کرد آن مردم حمله او را دفع کردند و يک نوهاش را هم کشتند، چون، پيش از چنگيز در اين مملکت بوده اند، و ثانيا به فرضي که ما از اولاد چنيگز باشيم و چنگيز يک خونريز بود، تو با کدام منطق اسلامي ميخواهي از ما انتقام چنگيز را بگيري؟ و همچنان وقتي روزهاي سياه و درد و گرفتاري مردم ما را نقل ميکند، يک تکه ديگري از تاريخ را ياد آور ميشود که آن‌چنان پسران و دختران جوان هزاره را در بازار هاي داخل و خارج افغانستان فروختند که از قيمت آنان براي حکومت ماليات ميدادند، که اين را مرحوم مير محمد صديق فرهنگ نيز در تاريخش آورده است.
     بنابراين ما اين سوال را ميکنيم که کسي تاريخ مردم خود را نميداند، کسي که گذشته مردم خود را نمي داند، کسي که ريشههاي درد و رنج مردم خود را نميداند، کسي که راحت زندگي کرده، کسي که در رفاه زندگي کرده، نه کله منارها را ديده و نه سرزمينش غصب شده، آيا او ميتواند مردمي را که تقريبا سيصد سال در رنج و مصيبت زندگي کرده است، رهبري کند؟ رهبر يعني طبيب: طَبِيبٌ دَوّارٌ بِطِبّهِ قَد اَحکَمَ مَراهِمُهُ وَ اَحمي مَواسِمُهُ»(4) پيامبر اسلام (ص) طبيب سيار بود که هم نيشتر داشت و جراحي مي کرد و هم مرهم مي گذاشت.
      رهبر بايد ريشه هاي درد و بيچارگي مردم خود را بداند، که اين ذلت زدگي و برده صفتي براي مردم ما از کجا پيدا شد؟
باري تو به تاريخ هزاره بنگر
وانگه به شهيد بي شماره بنگر
در هرقدمش کله مناره بنگر
از خون هزاره ها فواره بنگر
در خرمن ما سيل شراره بنگر
کسي که اين همه مصيبتها را نديده باشد او از کجا ميتواند اين مردم را رهبري کند؟ آيا تناسب رهبر بامردم همانند تناسب سر با بدن نيست آيا ميشود هرسري را به هر بدني چسپاند؟
     وقتي تاريخ خود را بخوانيم چنين در مييابيم که نقشه و طرح اولي عبدالرحمن، حذف فيزيکي فرد فرد هزاره و شيعه بود، که يک نفر از هزاره و شيعه بايد باقي نماند (هزاره از قتل عام تا احياي هويت ص)، وقتي ما هزاره ميگوييم؛ يعني شيعه و شيعه يعني هزاره. اين را از فرمانهاي عبدالرحمن در مييابيم. و او در اين هدف خود 62% موفق شد. ولي در باقيمانده چطور؟ در مورد باقيمانده، هدف اين بود که اينها زنده بمانند ولي همانند يک حيوان، يک برده و نتوانند بگويند، مرديم، ما در اين مملکت حق ميخواهيم ميخواهيم مثل ديگران زندگي کنيم. براي تحقق اين هدف روشهاي گوناگوني را به کار گرفت. يکي از آنها همان خشونت، قلدري، سرکوب، کشتار و زندان و غصب اموال بود. در کابل هرکسي که سيد، ملا، کربلاي و زوار بود، بدون پرس و جو کشته ميشود. (هزاره ها از قتل عام تا احياي هويت) به اينها اگر ميگفتند شما هندو و يا يهود هستيد ناراحت نميشدند ولي اگر ميگفتند شما ملا و سيد هزاره هستيد او مرگ خود را به چشم خود ميديد. طبيعي بود که مردم از ترس جان هويت خود را پنهان ميکردند که ما هزاره نيستيم


محو آثار تاريخي و فرهنگي
     در هر کجا ميديدند آثاري است و نشانه است که بر قدامت مردم هزاره دلالت ميکند، آن را خراب مي کردند. چنانچه مجسمه بزرگ بودا که از نظر ذوق هنري آن‌چنان پيشرفته است که هنوز هم که هنوز است دنياي هنر در برابر آن خضوع ميکند، چون به چهره و قواره هزارگي است، صورتش را تراشيدند.
     و هم اينکه که به يمن همت برخي از هنرمندان مردم شما، تمثال شهيد مزاري از سنگ به اندازه سه تُن تراشيده شده تا به عنوان نماد مردم شما بماند، بازهم عده‌ي زهد فروش با سوي استفاده از مذهب، زمزمه مي کنند و ميخواهند اين را از زبان ديگران بيرون بياورند که در اسلام مجسمهسازي و پيکر تراشي حرام است.
     واقعا شما اگر اينقدر خود را دلسوز مذهب نشان ميدهيد و دم از مذهب مي زنيد، اگر خود شما به مذهب عمل ميکرديد وطن گل و گلزار بود. من سوال ميکنم که دروغ چگونه است حرام است يا نه؟ همين شخص در سوريه بود که مردم هزاره قيام کردند و سرزمين خود را آزاد کردند، حکومت مردمي و اسلامي تشکيل دادند، پس از چهار ماه يا پنج ماه آمد در قم حزب تشکيل داد، وي در کتابي که به قلم خود زندگي نامه خود را در آن نوشته است، جسورانه ادعا کرده است که قيام هزارهجات توسط حزب من شد. و من اين کتاب را هر که خواست نشان مي دهم.(5) اين ازان دروغ هاي است که اگر آدم ـ بشنود دو متر شاخ در مي آورد. (خنده حضار)


تغير نام و عناوين
     هر نام و عنواني که هويت هزارگي را تثبيت ميکند آن را حذف کرده و تغيير دادند. چنانچه از آن روز تا امروز در دفاتر دولتي نام هزارجات، نقاط مرکزي است يعني چه؟ يعني که ما هزاره نداريم. ولسوالي شهرستان که نام اصلي آن سهپاي است و آن را به شهرستان تغيير نام دادند، چرا؟ براي آنكه سهپاي محل رويش ابراهيم خان گاو سوار قهرمان ملي هزاره است، وقتي سهپاي گفته ميشود نام ابراهيم خان در اذهان تداعي مي کند.
      هر محقق، روزنامه نويس و مورخ که از دولت تعداد هزاره را پرسان کردند، يک چيز ناچيز و اندک نشان ميدادند مثلا شصت هزار نفوس! محمود شاکر مورخ معاصر لبنان، در کتابش که حقير آن را ترجمه کرده و دو بار به چاپ رسيده است، تعداد نفوس هزارهها را شصت هزار نوشته است. پطرس البستاني در دايرة المعارفش تعداد قزلباشهاي افغانستان را دوصد هزار نوشته و تعداد هزارهها را پنجاه و پنج هزار نوشته است. ( خنده حضار) و همچنين محسن الامين در اعيان الشيعه تعداد قزلباشها را دوصد هزار نوشته و تعداد هزارهها را شصت هزار نوشته است. ما از اينها گلايه نداريم.
     کتابي ديگري که توسط شيعههاي افغانستان نوشته شده شما آن را پيدا کنيد و بعد نويسندهاش را مي شناسيد(6) وقتي شمار اقوام شيعه کابل را شمارش کرده است بدينگونه که اقوام شيعه مقيم کابل قرار ذيل است:
تبار سادات، تبار قزلباش، تبار قريش، تبار عرب، تبار بلوچ تا چهارده تبار و قوم را نوشته است بعد قد جفّ القلم. قلمش خشک شده قلم اينجا رسيد سرش بشکست (خنده حضار) با آنكه در هر وقتي 25% الي 50% هزاره در کابل بوده است بعضي اقوام هزاره که در قندهار، جلال آباد، چخانسور، و جاهاي ديگر که به صورت اقليت زندگي ميکردند، به تدريج تغير هويت پيدا کردند. سرخ، پارسا و ترکمن باهم برادرند، ولي سرخ هويت تاجيکي دارند، ولي پارسا و ترکمن هويت هزارگي، خود نظام همين کار را ميکردند که هويت را تغيير ميدادند.


زورگويي کوچي ها
    کوچي کوچي نيست، غده سرطاني است که سرمردم ما مسلط شده اند، زورگويي ميکردند که به مردم هزاره ميگفتند اگر شما را قتل عام کنيم اجازه داريم و اجازه داشتند. من خودم يادم هست و شهيد مزاري هم در سخنراني خود متذکر شده که کوچي ها پارچه و چاي خود را بالاي دروازه هزارهها ميگذاشتند و ميگفتند سال ديگر از همين جا پولش را ميگيرم و ميگرفتند. کل محصولات ما مردم همان بِيده بود که مردم آن را قَوده مي‌کردند، کوچي‌ها قَوده‌ها را مي‌خوردند وقتي هزاره‌ها مي‌گفتند چرا قوده‌ها را خوردهي؟ مي‌گفتند لا تو باز کَودَه کو باز کوده کو تو، کَوده بلدي (خنده حضار)


تقسيم اداري ناعادلانه
ما از گذشته چه بگويم، همين حالا که دم از عدالت مي زنند از مشارکت و وحدت ملي دم مي زنند، در يک گوشه کشور شانزده هزار نفر يک ولايت، و در بسياري از ساحات کشور دوصد هزار نفر يک ولسوالي
    شهيد مزاري در يکي از سخنرانيهايش گفته که هاشمخان نامهي سري به همه ادارات نوشت که بچه هاي هزاره را در دانشگاهها خصوصا دانشگاه حرب و عسکري قبول نکنيد. چهار سال پيش دولت جمهوري اسلامي ايران ازان پنجصد ميليون دلاري که کمک براي افغانستان وعده شده بود، در نظر گرفت که براي تعداد دو هزار دانشجو بورسيه تحصيلي بدهد و قرارشد که اکثريت اينها از مهاجرين ايران گزينش شود و آقاي هادي خانکي وزير مشاور رئيس جمهور در امور فرهنگي، در سخنراني خود اين مساله را کاملا توضيح داد که در اين صورت اين افراد روي ضوابط انتخاب ميشود. يکي از دوستان محصل که در همين جلسه حضور دارد ميگويد من پيش وزير تحصيلات عالي که شيعه هم هست(7) رفتم و گفتم براي من يک بورسيه تحصيلي در نظر بگير. وي گفت من اين تصميم را از اساس قبول ندارم، براي آنكه در اختيار يک قوم خاص قرار ميگيرد. و اين پروسه از اساس خراب شد



 نظرها پیرامون این مطلب:
حبیب الله خوشی 1389/4/7
با عرض سلام خدمت انانکه برای رضای خدا وخلق خدا تلاش می کنند وبا تشکر از {استادعلی زاده }موفق وپیروز باشید در پناه حق.
علي رضا حكيمي دره صوفي 1389/4/5
با سلام خدمت استاد محترم عليزاده تشكر از اينكه همه درد ورنج جامعه را مي نويسي تشكر
رمضانعلی شفیعی 1389/4/4
خدایا! وجود این مردمتاله(استادعلیزاده) که همه اش درد خدایی دارد ودرپی پیاده کردن گفتارخدا در روی زمین خدا می باشد از هرنوع گزند محفوظ شان بدار.
فیاض 1389/3/24
باسلام خدمت استادعلیزاده تشکرازاینکه واقیعیت های موجودجامعه مارابه درستی بیان وقلم فرسایی نمودید بنده معتقدم کاری شماکمترازکارشهید مزاری نیست امادوستان روشن فکر(اعم ازطلبه ودانشجو)باید این مسله را(که هیچ ملازمه ای بین سید بودن ومقدس بودن وجوود ندارد) برای


نظر شما چیست (لطفا خلاصه و مختصر):
نام وفامیل:  
نظر:  

طرح نو از پیشنهادها و نقدهای شما استقبال می کند: asif1358@yahoo.com  -  asif1358@gmail.com