تذکر : مقاله ای حاضر در "موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)" فصلنامه ای « حضور» شماره 57 تابستان 1385 چاپ شده است.
محبوب دلها
محبت در دلهاي مردم، از موهبتهاي خداوندي است كه براي هر كس ميسر نيست، بلكه فقط افراد استثنايي از آن برخوردارند؛ چنانچه حضرت امام زينالعابدين ـ عليهالسلام ـ در مسجد اموي شام فرمود: اعطينا العلم و الحلم و السمّاحة و الشجاعة و المحبّة في قلوب المؤمنين.1 براي ما علم، بردباري، جوانمردي، دليري داده شده، و از جمله امتيازاتي كه ما اهل بيت داريم، اين است كه دوستي ما در دلهاي مؤمنين جاي دارد.
سخن حضرت امام زينالعابدين(ع) را انسان وقتي باور ميكند كه در مشاهد مشرفه و حرمهاي مطهر امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ برود. آنجا كساني را ميبيند كه چندان به واجبات و محرمات پايبندي ندارند، چندان ظاهرالصلاح هم ديده نميشوند، اما عشق و محبت و شيدايي به گونهاي است كه به فرمودة امام موحدين ـ عليهالسلام ـ «يَرِدُونَهُ وُرُودَ الاَيغام، وَ يا لَهُونَ اليه ولُوه الحمام»2 چون تشنگان به آن روي ميآورند، و همانند كبوتران به آن پناه ميبرند. در و ديوار حرمهاي مقدسه را ميبوسند و به زمين ميافتند، وقتي عشق و عطششان فرو ميخوابد كه خود را به ضريح مقدس برسانند.
و نيز در مجالس عزاداري و مصيبت اهلبيت عصمت ـ عليهم السلام ـ آن همه اشك و گرية تمام نشدني، از يك محبت سرشار وجودشان ريشه ميگيرد.
اصولاً، دين چيزي جز حب نيست، حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ وقتي خورشيد و ماه و ستارة زهره كه مورد پرستش بودند، غروب كردند نگفت كه ما اينها را به خدايي قبول نداريم و پرستش نميكنيم؛ بلكه گفت: «اِنّي لا اُحِبُّ الآفِلينَ»3 من اينها را دوست ندارم.
در روايات آمده كه: «ليس الدّين الّا الحبّ»4
محبتطلبي و محبوبيتخواهي، خواستة طبيعي هر انسان است. هر كسي به نحوي ميخواهد محبوبالقلوب مردم باشد و محبت او در دلهاي مردم جاي داشته باشد. اما محبت پايدار و تمامنشدني مفت و به گزاف در اختيار كسي قرار نميگيرد، بايد به ريشه و خواستگاه آن دست يافت.
زيرا محبت هر چند يك امر قلبي است، ولي اين امر قلبي بدون خواستگاه و سرچشمهاي كه زايندة محبت باشد، تحقق پيدا نميكند. از ديدگاه قرآن، محبتهاي جوشان و سيال و تمام نشدني، در پيوندهاي عميق قلبي با خداوند ريشه دارد. به همان ميزاني كه ارتباط انسان با خداوند عميقتر ميشود، محبت او در دلهاي مردم جاي ميگيرد، محبت پيامبران، امامان و اولياء الله كه هرگز از دلها نميرود، بدليل همان ايمانهاي قوي و محبتهاي شديد آنان با خداوند است.
قرآن ميفرمايد: «ان الذّين امنوا و عملوا الصّالحات سيجعل له الرّحمن ودّا»5 كسانيكه ايمان آورده و كردار شايسته انجام ميدهند، خداوند رحمن دوستي او را در دلهاي مردم جايگزين مينمايد.
بنابراين ريشة اصلي محبوبيتهاي پايدار، در محبت خداوند نهفته است. طي كردن راههاي ديگر براي طلب محبوبيت، رفتن در بيراهه است و محبوبيتش در معرض زوال و فناء.
ما ديديم كه مثلاً آقاي بنيصدر در اوايل انقلاب، از محبوبيت خوبي برخوردار بود، در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسي، نفر اول بود و در انتخابات رياست جمهوري، با رأي بسيار بالايي به رياست جمهوري رسيد. و نيز ديديم كه همين مردم به خيابانها ريختند و شعار دادند، «بنيسگ برو بيرون». نمونههاي از اين قبيل زياد وجود دارد.
از ديدگاه قرآن، محبتهاي جوشان، سيال و تمام نشدني، در پيوندهاي عميق قلبي با خداوند ريشه دارد. به همان ميزاني كه ارتباط انسان با خداوند عميقتر ميشود، محبت او در دلهاي مردم، جاي ميگيرد
در وجود مبارك امام خميني ـ رضوانالله عليه ـ كششهاي روحاني و جاذبههاي معنوي سرشار و جوشان شهود ميشود كه با مقياسهاي عادي و معمولي قابل سنجش نيست. بلي آن بزرگ در بيداري و شخصيت دادن به جهان اسلام، و بلكه همة تودههاي مظلوم جهان نقش عمده و بيسابقه را داشت، ديدگاههاي او بس وسيع و بلند بود، سنتهاي پوسيده كه سالها مسلمانان را در ضعف و خواري نگهداشته بود، شكست. سعة صدر و ظرفيت او در مورد اعتراضات و مخالفتها و نامرديهاي نامردان، بينظير بود، و دهها كمالات انساني ديگر وي، منحصر به فرد بود. هر يك از اين صفات و كمالات برجسته كه يك انسان ميتواند داشته باشد، سرچشمة زاينده محبت است، اما ريشة اصلي محبت او، چيز ديگري است كه هر كس آن را ندارد.
زيرا اين صفات و كمالات را كلاً او بعضاً، كسان ديگري نيز ميتواند داشته باشند، در حاليكه مانند حضرت امام محبوبيت ندارند.
نگارندة اين سطور، خصيصههاي عجيبي از آن روح بزرگ مشاهده كرده، و خاطرههايي دارد كه از باب «ما لايدرك كلّه، لايترك كلّه» به برخي از آنها ميپردازد:
در خيابان چهارمردان با يك عده طلبة ديگر يك منزل را كرايه كرده بودم، ساعت 3 بعدازظهر مطابق معمول در مسجد فاطميه پاي درس آيتالله مظاهري رفتم. همينكه ايشان تشريف آوردند و بر مسند مدرس نشستند، يكي از طلبههاي پاي درس گفت: آقا مصطفي به رحمت حق پيوسته است، اشكها بياختيار سرازير شد، صداي گريه در فضاي مسجد پيچيد و درس تعطيل شد.
شب براي نماز در مسجد رفتم، همينكه نماز تمام شد از پشت بلندگو اعلام شد كه: «فردا شب به همين مناسبت، مجلس ختم از طرف حضرت آيتالله گلپايگاني برگزار ميگردد» و صداي خواندن قرآن بلند شد. بياختيار دانههاي اشك بود كه سرازير ميشد، غريو و ماتم افتاد و صداهاي گريه در فضاي مسجد ميپيچيد. با آنكه گفتن نام امام در آن زمان قاچاق و ممنوع بود، از اين رو نه نام او و نه نام پسرش گرفته شد. و بجز از افراد معدودي كسي ديگر از جريان آگاهي نداشت. ولي گريهها مانند گريههاي پدر در مرگ پسرش از عمق دل بود. و حضرت امام در آن موقع فقط به صفت يك مرجعي كه از ديارش تبعيد شده است، مطرح بود، و شايد خيليها لااقل عكس او را هم نديده بودند، اما تأثر و حسرت مردم شديد بود.
ريشة اصلي اينچنين محبت سرشار را در كجا ميتوان يافت؟ بلي، مجتهد بود، مجاهد بود، دلسوز به اسلام و مردم بود، و... اما ريشة اصلي محبوبيت او در جاي ديگر بود؛ و آن آنكه او مصداق كامل «والقيت عليك حجّته مني ولتصنع علي عيني»6 بود. فطرت مؤمنان و دوستان خدا با محبت او مخمر است، او هرچند انسان عادي غيرمعصوم بود، ولي فراتر از انسانهاي عادي بود، بلكه «چيز ديگر» بود.
محبت مردم نسبت به حضرت امام ـ رضوان الله عليه ـ در سر حدّ عشق و دلدادگي و شيدايي بود، بهترين جوانها در تظاهرات خياباني مورد اصابت گلوله قرار ميگرفتند، و خون فواره ميزد، و او فرياد ميزد كه: درود بر خميني، درود بر خميني... تا آنكه به زمين ميافتادند.
در آن شرايط حضور در مجلس ترحيم حاج آقا مصطفي، مساوي بود با دستگيري، زندان، شكنجه و صد بلايي ديگر. اما به محضي كه اطلاع مييافتند مجلس ترحيم برگزار است، عاشقانه حضور مييافتند، وقتي سخنران در وقت روضهخواني، نام امام يا آقا مصطفي را به زبان ميآوردند، چه اشكهاي عاشقانه بود كه جاري ميشدند. هر كه اين انتظار را داشتند كه سخنران نام امام را به زبان آورد، تا يك صلوات دشمنشكن بفرستند.
در يكي از مراسمي كه به مناسبت چهلم شهداي يزد، در مسجد اعظم قم برگزار شده بود، هر سه شبستان و صحن مسجد و كوچههاي اطراف مملو بود از جمعيت. عشق به خميني به
در وجود مبارك امام خميني، كششهاي روحاني و جاذبههاي معنوي سرشار و جوشان شهود ميشود كه با مقياسهاي عادي و معمولي قابل سنجش نيست
منحصر كردن شخصيت و محبوبيت امام خميني به يك قوم و يك مردم، بخل و چشمتنگي و خلاف واقع است
سرحدي رسيده بود كه مردم دست از جان ميشست و ميآمدند. وقتي سخنران زمينهسازي ميكرد كه نام امام را بگيرد، خيليها روي زانوها مينشستند و دستها را به گوش ميبردند، آنچنان از ته دل صلوات ميفرستادند، كه گويي صداي رعدگونة صلوات تمام پردههاي آسمان را دريد. وجدانها از آنكه نام امام برده شده و برايش صلوات فرستاده شده، خوش و راضي بودند.
در آن زمان مدرسة فيضيه بسته بود، ما همه روزه در رفت و برگشت يك سري به مدرسة خان ميزديم، كه كانون خبر بود. يك روز رفتيم به مدرسه خان، ديدم يك ستون از روزنامه را قيچي كرده و در بغل ديوار مدرسه چسبانده است. آن را خوانديم ولي بسيار مطالب توهينآميز بود نسبت به حضرت امام. چنان شديم كه مرگ را دهها بار بر زندگي ترجيح ميداديم. با يك عده از طلبهها كه واقعاً آمادة هرگونه فداكاري بودند تا سر حد مرگ، به منزل مرحوم آيتالله العظمي گلپايگاني، علامه طباطبائي، مرعشي نجفي ـ رضوانالله عليهم ـ رفتيم، و مراتب تأثر و ناراحتي خود را اظهار كرديم، آنان نيز اين عمل را شديداً تقبيح و محكوم كردند، ولي ما به اين اندازه راضي نبوديم، خواسته ما فتواي جهاد بود.
بعدازظهر همان روز، در خيابان ارم و پيش روي مدرسه حجتيه، اولين تظاهرات خونين و زد و خورد با پليس به وقوع پيوست. من در گذر خان بودم به طرف مسجد فاطميه ميرفتم، ديدم كه حمله و گريز است. يك طلبة معمم را ديدم كه با يك افسر گلاويز شده و همديگر را ميزنند، كه ناگهان آن طلبه، افسر را بر زمين زد و بالاي سينهاش سوار شد. افسر كلت خود را عياد كرد و با يك شليك، آن طلبه را از پاي درآورد و شهيدش كرد.
فردايش كه هوا تاريك بود به طرف خيابان ارم رفتم تا وضعيت را ببينم، ديدم چند نفر دولتي، شلنگهاي دراز را در دست داشتند و خونهاي جاده و خيابان را ميشستند، تا وانمود كنند كه هيچكاري نشده است، در حالي كه گفته ميشد هفتاد نفر در آن حادثه دلخراش به شهادت رسيده بودند. و اين خونها خشك نشد تا رژيم را از ريشه درآورد.
من از ميان كوچهها برگشتم، ديدم در تمامي كوچهها نوشته شده است كه درود بر خميني، مرگ بر شاه و... و اين اولين شعارهايي بود كه بر در و ديوار كوچهها و خيابانها نوشته شده بود، و تا شاه را ساقط نكرد محو نشد.
يك هفته قبل از تشريفآوري امام اعلام شد كه امام از پاريس تشريف ميآورند، من در خمين بودم، حدود چهل ماشين براي استقبال حضرت امام با چه وجد و نشاطي، به تهران آمديم و در نازيآباد فرود آمديم، مردم آن محله شب ما را به خانههاي خود بردند و پذيرايي كردند. صبح كه شد از همانجا براي راهپيمايي به مقصد ميدان آزادي حركت كرديم، و به خيابان وليعصر (پهلوي سابق) رسانديم.
سبحانالله چه شور و غوغايي بود، چه عشق و محبت بود، خيابانهاي وليعصر و انقلاب با آن طول و عرض كه آنچنان مملو و فشرده بود از جمعيت كه براي سوزن جا نمانده بود، از برابر هر خيابان فرعي كه رد ميشديم از انسانهاي جان به كف پر بود، ساختمانهاي چندين طبقة نوساز بجز از نفر چيز ديگري نبود. لحظه لحظه قيامت به نظرم مجسم ميشد.
دختران و پسران جوان را ديدم كه تصوير حضرت امام را در پارچههاي بزرگ رسم كرده و اطراف آن را با چوب چوكاتبندي كرده و با خود حمل ميكنند، هم شعارهاي عاشقانه ميدهند، و هم پاهاي خود را بر زمين ميزنند.
در ميدان آزادي در يك نقطة بلندي ايستاده بودم، تا چشم كار ميكرد آدم ميديدم، كه
همه عاشق يك نفر بودند، عشق و محبت او اينچنين نمايش عظيم را بوجود آورده بود. مرحوم آيتالله دكتر بهشتي ـ كه از صدايش ميشناختيم ـ سخنراني ميكردند، هواپيماهاي دولت شاهپور بختيار به منظور تخويف و ارعاب مردم، با صداي مخوف و رعدآسا از بالاي سر مردم رد ميشدند، يك دم مشتها بطرف آسمان بلند ميشدند، به هوا كه مينگريستم فقط مشت ميديدم. و مردم دليرانه و مردانه شعار ميدادند كه: «نه شاه ميخوام نه شاهپور، مرگ بر اين دو مزدور!!» فكر ميكردم اين صداها، برج و باروي كاخ سفيد را در هم فرو ميريزاند.
حضور، عاشقانه بود. اخلاص و ايثار تجسم يافته بود، جاذبه و محبت يك نفر اينچنين مردم را، بيباك و بيپروا ساخته بود. امام حسين ـ عليهالسلام ـ در شب عاشورا فرمود: من اصحابي باوفاتر از اصحاب خود نديدهام. و من ميديدم كه هر مردي حسين شده بود كه با اكبر و اصغرش به ميدان آمده بودند، و هر زني زينب بود كه با عون و جعفرش حضور يافته بودند. هيچكسي نه نان ميخواستند و نه خانه و لباس، بلكه مقصد و مقصود و مراد همه يكي بود؛ خميني.
باري اعلام شد كه رژيم فرودگاهها را بسته، و از تشريفآوري حضرت امام مانع شده، نااميدانه برگشتيم. يك هفته بعدش دوباره اعلام شد كه امام تشريف ميآورند، با مردم خمين چهل ماشين را تهيه كرده بوديم. و در همان منطقه نازيآباد تهران آمديم، پيرمرد ترك زباني را ديدم كه اشكهايش ميريخت و ميگفت: روزه نذر گرفتهام براي سلامتي امام.
صبح آنروز كه تشريفآوري امام قطعي شده بود، خيلي زود از خانهها بيرون شديم و طرف بهشت زهرا راه افتاديم، من راديوام در دستم بود، خبر بيبيسي را گوش ميدادم، همينكه گفت: آيتالله خميني چند لحظه ميشود كه از پاريس پرواز كرده و هم اينك در مسير راه است، بياختيار داد زدم كه امام آمد. زن و مرد دورم جمع شدند كه آقا راديو چه گفت؟ راديو را بلند گرفتم و گفتم گوش كنيد. شوق و شور به گونهاي بود كه تعبير از آن در قالب لفظ مشكل است.
در بهشتزهرا كه رسيديم، ديديم كه كران تا كران آن دشت وسيع مملو از جمعيت است. تا آنكه اطلاع داده شد كه: هواپيماي حامل حضرت امام در فرودگاه تهران به زمين نشست. امام از هواپيما پايين آمد، امام به سمت بهشتزهرا در حال حركت است، به فلان نقطه رسيده است و... تا آنكه ديديم هليكوپتري آمد، ابلاغ شد كه اين حامل حضرت امام است. چندين بار كه به زمين نزديك شد مردم ميدويدند زير هليكوپتر و دستهاي خود را بلند ميكردند كه روي دست ما بنشين. مرحوم صدوقي، مطهري مردم را نصيحت ميكردند.
منحصر كردن شخصيت، محبوبيت امام راحل ـ رضوانالله عليه ـ را، به يك قوم و يك مردم، بخل و چشم تنگي و خلاف واقع است. ما كه مدت هفده سال در مالستان بوديم، ميديديم كه عشق و علاقة آن مردم، بلاتفاوت مانند عشق و علاقمندي مردم ايران است، بعد از نمازهاي جماعت، شعارهاي عمومي همين بود كه: خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار ـ از عمر ما بكاه و بر عمر او بيفزا.
روزي در مدرسة امام صادق(ع) مالستان (بخشي از استان غزني) در حال تدريس بودم، يك
در ميدان آزادي در يك نقطة بلند ايستاده بودم، تا چشم كار ميكرد آدم ميديدم كه همه عاشق يك نفر بودند. هيچكس نه نان ميخواست و نه خانه و لباس بلكه مقصد و مقصود و مراد همه يكي بود: خميني
بنده خدا به نام عيسي بيلش بالاي شانهاش، چكمه در پايش و راديويي در دستش، گلويش را بغض گرفته و متأثر و پريشان، آمد و گفت: درس ميگويي اين راديو را گوش كن. گوش كردم كه لحظه به لحظه اعلام ميكند كه حضرت امام به لقاءالله پيوسته است. صداي مقام معظم رهبري را ميشنوديم كه وصيتنامة حضرت امام را ميخواندند. همه بياختيار و بيخود شديم و گرية شديد كرديم.
فوراً نفري را طرف بازار «شِنِده» (بازار اصلي مالستان) كه مركز جمعيت و محل پايگاه مجاهدين بود فرستادم. ايشان نقل كرد، وقتي با بلندگويي دستي صدا زديم، توجه، توجه، مردم يكباره تكان خوردند و در جاي خود خشك ايستادند. اما به محض كه اعلام كردم امام خميني به لقاء الله پيوسته است، وضعيت منقلب شد، و اشكها جاري گرديد. بازاريها دكانهاي خود را بستند.
روزي كه مراسم داشتيم، چه غوغايي بود، دستههاي عزاداري با پاي پياده از مسافتهاي سه كيلومتري الي هشت كيلومتري، با پرچمها و شعارهاي خود از هر سو ميرسيدند، برخي سخنرانيهاي امام را روشن كرده بودند، برخي نوحههاي محلي ميخواندند، همان راهپيمايي تهران در ذهنم تداعي ميشد، لحظهلحظه تحت تأثير ميرفتم.
درست دو هفته مردم گرسنه و پابرهنة آن محل، چاقترين گاوها را ذبح ميكردند، و در مساجد و حسينية خود مراسم ختم بر پاي ميداشتند. من در آن روزها لااقل در هر روزي سه جلسه براي سخنراني دعوت ميشدم.
بايد انديشيد كه اينچنين عشقهاي سوزان و گدازان، كه مرز زمان و مكان و مردم نميشناسد، از كدام خاستگاه برميخيزد؟