Skip Navigation Links
مقالات
گزارش
چهره ها
میزگرد
گالری
ارتباط باما
صفحه اول
محبوب دلها (شخصیت محبوب امام خمینی (ره)) قسمت دوم
استاد علیزاده مالستانی
 
  جستجو چاپ  


ديدار او نشاط‌آور بود



شايد در برج خرداد بود كه حضرت امام از تهران به قم تشريف آوردند، در مدرسة فيضيه پيش روي «مدرس» يك غرفه درست كرده بودند، حضرت امام در آن غرفه مي‌ايستادند، و از هزاران زائر عاشق دلباخته پذيرائي مي‌كردند. و در برابر شور و احساسات مردم دست خود را تكان مي‌دادند. من نيز از دروازة ميدان آستانه داخل مدرسه رفتم، جمعيت چنان در هم فشرده بود كه نزديك رفتن بسيار دشوار بود، از هر سو شلنگها بالاي سر مردم آب مي‌پاشيدند. لحظه‌اي روبروي او ايستادم و قد و قامت رعناي او را نگريستم، و بعد از لحظه‌اي بيرون شدم.
اما در خود يك نشاط خاصي را احساس مي‌كردم، و يك شادماني ويژه‌اي را در خود مي‌ديدم كه مثل آن را هرگز نديده بودم. هرچه فكر مي‌كردم چرا اينقدر خوشحالم، و چه نعمت گرانبها و غيرمترقبه‌اي بدستم رسيده است؟ فكرم بجايي نمي‌رسيد. بالاخره به نظرم رسيد كه ديدن صورت مؤمن مسرت‌آور است، و حضرت امام راحل ـ رضوان‌الله عليه ـ مصداق واقعي يك مؤمن است. و به همين خود را قناعت دادم.
فردا و پس‌فردايش باز هم يك لحظه مي‌رفتم به مدرسة فيضيه، و از دور چهرة امام را مي‌ديدم، ولي در هر مرتبه همين حالت برايم دست داد. يقين كردم كه وي «چيز ديگر» است. و او مصداق واقعي «ولتصنع علي عقبي»6 است؛ ورنه ما زياد خدمت عظماء و بزرگان دين رسيده‌ايم، ولي اينحالت را مشاهده نكرده‌ايم.


مظهر هيبت و سطوت خداوندي



رهبران اجتماعي نامداري كه از محبوبيت و حمايت مردم خود برخوردار بودند، كمابيش در ميان بعضي ملت‌ها ظهور كرده‌اند، مثلاً «گاندي» به واقع يك روشنفكر مترقي و آزاديخواه بود، و
مردم گرسنه و پابرهنه مالستان، درست دو هفته چاق‌ترين گاوها را ذبح مي‌كردند و در مساجد و حسينيه‌ها مراسم ختم و عزاداري امام خميني را بر پا مي‌داشتند
بايد انديشيد كه چنين عشقهاي سوزان و گدازان كه مرز زمان و مكان و مردم نمي‌شناسد از كدام خاستگاه برمي‌خيزد
از طرف مردم خود شديداً حمايت مي‌شد. ولي آن صلابت و ابهت و قوت قلبي را كه حضرت امام ـ رضوان الله عليه ـ داشت، آنها كي داشتند؟
حضرت پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ كه تازه مأمور به دعوت شده بود، با آنكه اكثريت مكه و طائف، حتي عمويش ابولهب او را تكذيب مي‌كردند، و بچه‌هاي شهر او را سنگباران مي‌كردند، اما وي با تمام اطمينان و اعتماد مي‌گفت: دين من فراگير مي‌شود، و ابرقدرت‌هاي روي زمين را شكست مي‌دهد.
من بعد از پيروزي انقلاب از يك عده پيرمردان دهات خمين پرسيدم؛ شما كه با انقلاب مخالفت مي‌كرديد يعني به امام راحل عقيده نداشتيد؟ مي‌گفتند: خير، ما كاملاً عقيده داشتيم و او را بر حق مي‌دانستيم، ولي باور ما بر اين بود كه آن كوه را اگر از جايش بكني و در جاي اين كوه بگذاري، و اين كوه را از جايش بكني و در جاي آن كوه بگذاري، اين كار ممكن است. اما خلع كردن شاه را از شاهي ممكن نيست وقتي يك كاري ممكن نباشد، چرا بيهوده خود را به كشتن دهيم؟
اما حضرت امام ـ رضوان الله عليه ـ به گونه‌اي بر سر شاه و حاميانش، خصوصاً امريكا مي‌تاخت كه براي آنها ارزش و حيثيت پست‌ترين حيوان را قائل نبود، و مانند يك پشة حقير، تحقيرشان مي‌كرد، و با تمام اعتماد و اطمينان حكومت اسلامي را يك كار شدني مي‌دانست.
در خمين بودم، حدود چهل نفر حضور داشتند و به راديو گوش مي‌داديم، راديو بي‌بي‌سي اعلام كرد كه: شاه رفت و آيت‌الله خميني دارايي او را ملي اعلام كرد، و... به اوج آمديم، گويي شخصيت و هويت تازه يافتيم. در بهشت‌زهرا وقتي فرمود: ...محمدرضا شاه اين خائن خبيث، مملكت ما را خراب كرد و گورستان ما را آباد كرد، تا آنكه رسيد به اينجا كه من به پشتيباني اين ملت دولت تعيين مي‌كنم!! من توي دهن اين دولت مي‌زنم!! فكر مي‌كردم مردم بال درآوردند و پرواز كردند. اين سخنراني نبود، تهديد شاه و شاهپور نبود، بلكه انفجار بود، انفجاري كه پايه‌هاي قدرت قدرتمندان جهانخوار را به نيستي تهديد مي‌كرد.
اينچنين قوت قلب و شجاعت، اينچنين ايمان و صلابت كه يك عالم ديني عمامه سر، بزرگترين قدرت افسانة جهان را به پشيزي نگيرد، با عوامل مادي قابل توجيه خواهد بود؟
به راستي او «چيز ديگر» بود. و او مصداق عيني «وأيدّهم بروح منه»7 بود. بلكه روح خدا بود. در يكي از مراسم قم جناب آقاي رباني در سخنراني‌اش گفت: «خميني روح ما است، رهبر ما روان ما است» و اين يك تعبير جالب و دقيق است؛ چه، شخصيت و هويت هر چيزي، همان روح اوست، بدون روح فاقد هويت و شخصيت است، بلكه مرده است؛ جهان اسلام شخصيت و حيات خود را از دست داده بود، خميني شخصيت تازه و حيات دوباره داد.
باري، در مالستان بودم و راديو تهران را گوش مي‌دادم، وزير خارجة اتحاد جماهير شوروي پيام گورباچف را خدمت حضرت امام آورده بود، آنچنان حالت ترس به خود گرفته بود كه در ادا كردن يك كلمه دو سه بار گير مي‌كرد، و صدايش مي‌لرزيد؛ گويي نكيرين از او سؤال مي‌كرد. مرا خنده گرفته بود، با خود شوخي مي‌كردم و با زبان محلي خود مي‌گفتم: «زوره نديدي كه پاد نمي‌خوري»
او مظهر رحمت و رأفت و خشم و قدرت خداوندي بود، خوي و اخلاق و سيره‌اش، خوي و اخلاق و سيرة پيامبر(ص) بود؛ چونان پيامبر(ص) نسبت به ضعفاء و طبقات فرودست، با رأفت و مهرباني، صميمانه و خودماني برخورد مي‌كرد. اما بيني‌‌هاي پر ناز و نخوت و باد و بروت استكبار و جاهليت را به خاك مي‌ماليد.


معجزه زمان



ارادة خداوند ـ تغيير در آن نيست ـ هرگاه بخواهد بنده‌اي از بندگانش را، بزرگ و بلند‌آوازه كند، همة وسايل و امكانات عظمت او را فراهم مي‌كند، نقشه‌ها و دسيسه‌هاي دشمنان وي را خنثي، و يا به نفع او تغيير مي‌دهد. و زمان پس از هر چندگاهي دست اندر كار آفرينش يك معجزه است.
فرعونيان با اين پندار كه زمينة ظهور حضرت موسي(ع) را بزنند، دمار از روزگار بني‌اسرائيل درآوردند، هزاران كودك نرينة بني‌اسرائيل را در دامن مادرهاشان سر بريدند، كه قرآن اين وضعيت فجيع و غيرانساني به «يذبّح ابنائهم»8 يا «يذبّحون ابنائهم»9 تعبير مي‌كند؛ چه، «ذبّح» از باب تفعيل است، مبالغة در كميت و كيفيت را افاده مي‌كند. اما غافل از آنكه حضرت موسي(ع) ـ اين ماية حزن و اندوه‌شان ـ را در آغوش خود بزرگ كردند.
خاندان پهلوي، بلكه ارباب بزرگش، همانكه امام بزرگوار او را شيطان بزرگ ناميد، هرچه توانست نقشه كشيد، و دستگاه مخوف و جهنمي اطلاعاتي‌اش را بكار انداخت، در نتيجه، «ليحقّ الحقّ بكلماته و يقطع دابر الكافرين»10 شد. چيزي جز رسوايي و شكست و خواري را نصيب نشدند.
در روايت آمده كه: «انّ‌الله يبعث لهذه الامّة علي رأس كلّ مائة من يجدّد لها دينها» خداوند در رأس هر صد سال كسي براي اين امت برمي‌انگيزاند، كه دين آنها را حيات تازه مي‌بخشد.
مرحوم استاد شهيد مطهري مي‌فرمايد: اين روايت تنها در سنن ابي داود است، ولي مشهور شده است. اما از نظر تاريخي يك همچنين موضوعي تحقق نيافته است.11
اما بايد پذيرفت كه زمان در هر چند گاهي يك معجزه از خود نشان مي‌دهد؛ و معجزه عبارت از چيزي است كه خارق عادت بشري باشد. و زمان در مدت بيشتر از هزار سال كي عادت داشت، شخصيتي چون خميني را تحويل دهد؟ البته انسانهاي بزرگي در اين مدت ظهور كرده‌اند، ولي هيچيك خميني نيستند.
در عصر غيبت، يك عده از فقها ـ رضوان الله عليهم ـ كه امامت و ولايت را از شئونات مخصوص حضرت امام زمان ـ عجل‌الله فرجه ـ مي‌دانستند. طبق اين نظر اصلاً بحث از ولايت فقيه، بي‌معنا خواهد بود. عدة ديگري از فقها فقط در مقام تئوري، در مورد ولايت فقيه نظر موافق داده‌اند، بدون آنكه اقدام عملي كرده باشند.
اما كسي كه در مقام تئوري، ولايت را از آن فقيه جامع‌الشرايط مي‌دانست و رسماً براي تحقق اين مهم اقدام و قيام كرد و بدان عينيت داد، فقط يك نفر است؛ امام خميني ـ رضوان الله عليه ـ مگر معجزه غير از اين است؟
لحظه‌اي روبروي امام ايستادم و قد و قامت رعناي او را نگريستم. يك شادماني ويژه را در خود مي‌ديدم كه مثل آن را هرگز نديده بودم
حضرت امام به گونه‌اي بر سر شاه و حاميانش خصوصاً امريكا مي‌تاخت كه براي آنها ارزش و حيثيت پست‌ترين حيوان را قائل نبود و مانند يك پشة حقير تحقيرشان مي‌كرد


كاخهاي قدرت فرو مي‌ريزد



از نشانه‌هاي حقانيت و خدايي بودن اين قيام اين است كه به مذاق استكبار جهاني و قدرتهاي شيطنتي روي زمين بيمزه و بلكه تلخ است؛ بدان سان كه قدرت‌هاي جهاني از ترس شمشير حضرت محمد(ص) خواب راحت نداشتند، قدرتهاي ضدخدايي امروزين نيز خواب راحت از چشمان‌شان سلب شده، و تعادل طبيعي خود را از دست داده‌اند، از اين رو به اقدامات جنون‌آميز دست مي‌زنند.
اگر قدرتهاي ضدخدايي و ضدمردمي، از اين پيام و انقلاب خشنود مي‌بودند، هيچ خاصيت و امتيازي برايش باقي نمي‌ماند. وقتي سران قريش از راه مماشات خدمت پيامبر(ص) رسيدند، و پيشنهادات خود را كردند، حضرت فقط به سخنان آنها گوش داد، نه آنكه قبول كرده باشد، شديداً مورد عتاب خداوند قرار گرفت كه:
«و لولا ان ثبتناك لتركن اليهم شيئاً قليلاً. اذاً لاذقناك ضعف الحيوة و ضعف الممات ثم لاتجد لك علينا نصيراً.»12
اگر ما تو را پايدار نمي‌كرديم، اندكي بسوي آنان تمايل پيدا مي‌كردي (نه آنكه در تو تمايل پيدا شد) در اينصورت عذاب دو چندان در حيات و ممات به تو مي‌چشانديم، و اميد نصرت از من نمي‌يافتي.
يعني اگر نصرت مي‌خواهي، من تو را نصرت مي‌دهم، با عناصر ضدخدايي چرا انعطاف پيدا مي‌كني، و با سران شرك چرا گرم مي‌گيري؟
هر چند عده‌اي چنين فكر و زمزمه مي‌كنند كه قدرتهاي زميني امروزين، بخواهيد يا نخواهيد، ربوبيت روي زمين را در دست دارند، هرچه آنها بخواهند، همان مي‌شود. از اين رو درافتادن با آنها به معناي نابودي و هلاكت است؛ مي‌زنند، مي‌كشند، حصر اقتصادي مي‌كنند و ده‌ها بلاي ديگري را وارد مي‌كنند. چه كسي را ياراي آنست كه با آنان درافتد؟ پس چه بهتر كه با آنان ساخت، سازش با آنان يعني سرسپردگي.
قرآن را وقتي بخوانيم و فكر كنيم، به ما اطمينان مي‌دهد كه اين قدرتهاي خيره‌كننده، مانند كف روي آب در معرض زوال است. «اما الزّيد فيذهب جفاء»13 چون اينها با خدا درافتاده‌اند، در برابر خدا «هل من مبارز» مي‌گويند، همين غرور و داعيه ربوبيت و استكبار، زمينة هلاكت و خذلان‌شان را فراهم مي‌كند.
قرآن مي‌گويد: اين كاخهاي سر به فلك كشيده، و فن‌آوري و تكنولوژي جديد، در برابر قدرت خداوند، محكمتر از خانه‌ها و شهرهاي سنگي قوم عاد نيست. «الم تر كيف فعل ربك بعاد. ارم ذات العماد. التّي لم يخلق مثلها في البلاد.»14
امام فخررازي گويد: قوم عاد در تنومندي و قدرت بدني، افراد استثنايي بودند، و در آن زمان بناهاي به آن استحكام و زيبايي، مانند بناها و صنعت و تكنولوژي قوم عاد نبود.
و قوم ثمود نيز اولين مردمي بودند كه از سنگهاي تراشيده و كوههاي تراشيده، زيباترين خانه‌ها و شهرها آباد مي‌كردند، و هزار و هفتصد شهر را از سنگهاي تراشيده آباد كرده بودند. «و ثمود الذين جاموا مصخّرا بالواد.»15
آنها به تنومندي و قدرت بدني و حصارهاي محكم خود مي‌نازيدند، و «هل من مبارز» مي‌گفتند. «و قالوا من اشد منّا قوة»16 كيست كه زورش از ما بيشتر باشد؟
خداوند تعالي آنان را ماية عبرت آيندگان قرار داد: فارسلنا عليهم ريحاً صرصراً في ايّام
اگر قدرتهاي ضدخدايي و ضدمردمي از اين انقلاب خشنود ‌بودند هيچ خاصيت و امتيازي برايش باقي نمي‌ماند
قرآن به ما اطمينان مي‌دهد كه اين قدرتهاي خيره‌كننده مانند كف روي آب در معرض زوال‌اند و همين غرور و داعيه ربوبيت و استكبار، زمينة خذلان و هلاكتشان را فراهم مي‌كند
نحسات. لنذيقهم عذاب الخزي في الحيوة الدّنيا...»17 در زندگي دنيايي عذاب خواركننده را به آنها چشانديم. «فَتَرَي القَوم صَرْعي كأنّهم اعجاز نخل خاوية»18 چونان تنه‌هاي درخت خرماي ميان تهي به اين سو و آن سو بيفتادند.
«و امّا ثمود فهديناهم فاستحبوا العمي علي الهدي. فاخذتهم صاعقة العذاب الهون بما كانوا يكسبون»19 «فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسوّيها»20
قوم سركش ثمود را هم عذاب خواركننده فراگرفت، و با خاك يكسان كرد.
قرآن با لحن توبيخ‌آميز مي‌فرمايد: چرا در روي زمين گردش نمي‌كنيد، و به سير و سياحت نمي‌پردازيد؛ چرا سرنوشت امثال و اسلاف اين زورگويان را مطالعه نمي‌كنيد؟ چرا در مورد سنت لايتغيّر الهي كه ـ هر كه تكبر كرد به زمين خورد ـ دقت نمي‌كنيد؟ چه، سنت الهي به زماني دون زماني اختصاص ندارد.
«أفلم يسيروا في الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذّين من قبلهم كانوا اكثر منهم و اشدّ قوّة و آثاراً في الارض فما اغني عنهم ما كانوا يكسبون.»21 در آيه ديگر است كه: « فاخذهم الله بذنوبهم ما كان لهم من الله من واق»22
بلي آنها چه از نظر عدد و قدرت، و چه از نظر آثار (قلعه‌هاي محكم روي قلّه‌هاي مرتفع، و شهرهاي زيرزميني كه از سنگهاي تراشيده مي‌ساختند) از اينها (مشركين قريش) بيشتر بودند. ولي خداوند وقتي آنها را گوشمالي داد، تنومندي و قدرت بدني و حصارهاي محكم، دردشان را دوا نكرد. ساختمانهاي از گچ و آهن و تكنولوژي پيشرفتة امروزين نيز درد كسي را دوا نخواهد كرد.
آية «ان الذّين يجادلون في آيات الله بغير سلطان اتيهم ان في صدورهم الاّ كبر ما هم ببالغيه»23 مي‌فرمايد: اينها هيچ دليلي بر بزرگي و برتري خود ندارند، اما بدليل كبر و بزرگ‌بيني كه درون‌شان است، در برابر آيات خدا به مجادله برمي‌خيزند، به مقصود خود كه همان بزرگي و برتري است، نمي‌رسند.


از تاريخ چرا نمي‌آموزيم؟



ابوسفيان سردستة قدرت شرك و كفر مكه، با آنهمه كبر و غرور و نخوت و باد و بروت جاهلي، و حملات بيشرمانه و راه انداختن جنگهاي خونين، قبل از فتح مكه بسيار خاضعانه در مدينه خدمت پيامبر(ص) آمد و خواهش كرد كه مفاد پيمان «حديبيه» را تمديد كنند، اما به ناكامي برگشت و پيامبر(ص) چندان به او اعتنايي نكرد، بعد از آن فتح مكه صورت گرفت.
امريكا نيز پس از آن همه قدرت‌نمايي و زورگويي و رجزخواني، تلاشها و توطئه‌هاي سياسي، تازه حاضر شده است با جمهوري اسلامي ايران در مورد تحقيقات اتمي به مذاكره بنشيند. فاعتبروا يا اولي الابصار.
پي‌نوشتها:
1ـ خطبة امام زين‌العابدين در مسجد اموي شام. ناسخ‌التواريخ، ج 2، ص 223، زندگي امام سجاد(ع).
2ـ نهج‌البلاغه، خطبه دوم.
3ـ سوره انعام/ 76.
4ـ تفسير الميزان، ج 7.
5ـ سورة مريم/96.
6ـ سورة طه/ 39.
7ـ سوره مجادله/ 23.
8ـ سوره قصص/ 4، در تفسير كشاف ج 3، چاپهاي قديم، ذيل آيه اول سوره قصص، آمده بود كه فرعون نود هزار كودك بني‌اسرائيل راسر بريد. در چاپهاي جديد ؟ نيامده است.
9ـ سورة بقره/ 49، ابراهيم/ 6.
10ـ انفال/ 7.
11ـ اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، جلسه 24، خاتميت.
12ـ سوره اسراء/ 75.
13ـ سوره رعد/ 17.
14ـ سوره فجر/7.
15ـ تفسير كبير، ج 31، ص 166 ـ 167.
16ـ سوره فصلت/15.
17ـ سوره فصلت/16.
18ـ سوره الحاقه/ 7.
19ـ سوره فصلت/ 17.
20ـ سوره شمس/ 14.
21ـ سوره غافر/ 21.
22ـ سوره غافر/ 82.
23. سوره غافر/ 35.



 نظرها پیرامون این مطلب:


نظر شما چیست (لطفا خلاصه و مختصر):
نام وفامیل:  
نظر:  

طرح نو از پیشنهادها و نقدهای شما استقبال می کند: asif1358@yahoo.com  -  asif1358@gmail.com