Skip Navigation Links
مقالات
گزارش
چهره ها
میزگرد
گالری
ارتباط باما
صفحه اول
امیر سخن (به مناسبت 13 رجب) قسمت اول
استاد علیزاده مالستانی
 
  جستجو چاپ  


 


امیر سخن



(به مناسبت 13 رجب  سالروز ميلاد حضرت اميرالمؤمنين)

زبان و قدرت بر گفتار, از موهبت هاي است که خداوند آن را ويژه‏ي انسان ساخته است. «خَلَقَ الْإِنسَانَ  عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» (1) انسان را آفريد و سخن گفتن را به وي آموخت.
امام فخررازي مي‏گويد: بدان که نطق فضيلت بزرگي است, براي آنکه خداوند, «عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» را بدون عطف آورده, تا عطف بيان و تفسير براي«خَلَقَ الْإِنسَانَ» باشد. گويي خداوند در صورتي خالق انسان است که بيان را به او آموخته باشد.
بر گشت اين معنا به اين است که ماهيت انسان وقتي محقق مي شود که بيان داشته باشد. اگر «عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» را با عطف مي‏آورد, مغاير «خَلَقَ الْإِنسَانَ» مي‏شد, چون عطف مغايرت را مي‏رساند.
ديگر اتفاق عقلاء است بر امر زبان, چنانچه حضرت علي(ع) فرموده است: «مَا اِلانسانٌ لَولا اللٌِسان, الا بهيمةٌ مهملةٌ, او صورةٌ ممثٌلةٌ» (2) اگر زبان نباشد, انسان چيست, جز چارپايي بي فايده و يا صورتي مجسم؟
اين تنها انسان است که منويات و مافي الضميرخودرا, با سخن صريح يا با صور خيال (تشبيه, مجاز, استعاره, کنايه) و آراسته با صنعت هاي ادبي در ذهن ديگران منتقل مي‏نمايد. در نهاد و اذهان آدمي, معانيي نهفته و صورت بندي شده, در فکر شان خلجان يافته و در فکر و خاطر شان متمرکز گشته است. انسان از منويات رفيقش بي خبراست, خواسته‏ي شريک و معاشرش را نمي داند, خواسته‏ي دروني خودرا هم بدون وسيله نمي تواند در ذهن ديگران انتقال دهد.
اين معاني و منويات و خواسته هاي دروني, وقتي براي طرف تفهيم مي شود که از آنها خبر داده شود, و در قالب لفظ در آيد که از آن به لغت,  بيان و زبان تفسير مي‏شود. بنابراين, زبان قدرت ذهني, افکار و انفعالات نفساني انسان را بر مي انگيزاند و به تحريک و تفکروا مي‏دارد, ذهن و استعداد او را به گونه‏اي آماده مي کند که براي باز شدن ذهنش, توسعه‏ي آفاق خيالش و بالا رفتن قدرت ابداعي اش, به تکاپو و فعاليت مي افتد.
بعضي از پژوهشگران, زبان را به فکر و انديشه‏ي انسان مربوط مي‏سازد و مقرر داشته است, که ممکن بودن تفکر انسان, مستند به زباني است که براي بروز دادن عناصر فکري به کار گرفته مي‏شود, بنابر اين, فرض کردن انسان بدون زبان, فرض کردن انسان بدون فکر است.
بعضي نظر داده اند که لغت و زبان همان فکر است و گفته شده, تفکر سخن باطني است.(3) زبان, سازمان دهنده‏ي ادراکات, دريافت ها و تجربه هاي انسان است, زبان, طرز نگرش ما را به جهان رقم مي زند, منش و شخصيت اجتماعي, اخلاقي و علمي هر فرد را به نمايش مي‏گذارد. زبان, مظهر فرهنگ ملي يک قوم است, اگر از مردمي, زبان آنان گرفته شود, چيزي به نام فرهنگ آن قوم قابل تصور نيست.(4)
دانشمندان روانشناسي را عقيده بر اين است که رشد عقلي انسان, منوط به رشد و پيشرفت زبان است, هر چند زبان پيشرفت کند و توسعه پيدا نمايد, قدرت عقلي, زيرکي و نيروي تفکر بالا مي‏رود.(5)
زبان, تلاش انسان است براي شناسايي, ادراکات و تمييز، زبان, فعاليت و درک مخصوص انسان است, ورنه ما نه مي فهميديم, چگونه هر زباني با رمزهاي مختلفي به سوي يک چيز اشاره مي‏کند.
ما با پيشرفت زبان خود رشد مي کنيم, زبان مردم متمدن, در مدنيت او دخيل است. چنانچه زبان مردم بدوي, در عقب ماندگي آن مردم سهيم است. خرد در بعضي موارد, همان زبان ما است؛ از اين رو مي بينيم, وجود کلمه‏ي در زباني, معناي دقيق و پر باري را افاده مي‏کند که با نبود آن کلمه, آن معنا نابود مي‏شود.(6)
تاثير ادبيات(زبان مترقي), در روحيه و اخلاق و اوضاع زندگاني بشر, در تحولات تاريخي که در مجتمع بشري رخ داده, اگر بيشتر از تأثير عقل و استدلال نباشد, کمتر نيست. گاه اتفاق مي افتد که يک شعر, با يک ضرب المثل که فقط ارزش شعري و ادبي دارد, يک پايه‏ي روحيه‏ي ملتي را تشکيل مي‏دهد.
در چهار مقاله‏ي عروضي سمرقندي مي‏نويسد: « نصر بن احمد ساماني, زمستان به دار الملک بخارا مقام کردي, تابستان به سمرقند رفتي يا به شهري از شهر هاي خراسان. يک سال نوبت هري بود. نصر بن احمد روي به هري نهاد. آنجا لشکر بر آسود و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ و ميوها بسيار و مشمومات فراوان, لشکري از بهار و تابستان, بر خورداري تمام يافتند از عمر خويش, مهرگان در آمد و عیصر در رسيد, انصاف از نسيم جواني بستدند.
چون امير نصر, مهرگان و ثمرات او بديد عظميش, خوش آمد. زمستان آنجا مقام کردند و چون تابستان در آمده ميوه ها در رسيد, نصربن احمد گفت: تابستان کجا برويم که از اين خوشتر مقامگاهي نباشد, مهرگان برويم. چون مهرگان در آمد گفت: مهرگان هري بخوريم و برويم. همچنان فصلي به فصلي انداخت تا چهار سال لشکر ملول گشتند. و آرزوي خانمان برخواست, پادشاه را ساکن ديدند. هواي هري در سر او و عشق هري در دل او. پس سران لشکر به نزديک استاد ابو عبد الله الرًودکي رفتند, گفتند: پنج هزار دينار تو را خدمت کنيم اگر صنعتي کني که پادشاه از اين خاک حرکت کند که دلهاي ما آرزوي فرزند همي برد و جان ما از اشتياق بخارا همي برآمد. رودکي قبول کرد و قصيده‏اي بگفت و وقتي که امير صبوح کرده بود, در آمد و به جاي خويش بنشست و چون مطربان فرا داشتند او چنگ برگرفت و در پرده‏ي عشاق اين قصيده آغاز کرد:
بوي جوي موليان آيد همي                               ياد يار مهربان آيد همي
آب جيحون از نشاط روي دوست                       خنک ما را تا ميان آيد همي
اي بخارا شاد باش و دير زي                             مير, زي تو شادمان آيد همي
مير, ماه است و بخارا آسمان                             ماه سوي آسمان آيد همي
مير, سرو است و بخارا بوستان                           سرو سوي بوستان آيد همي
چون رودکي بدين بيت رسيد, امير از تخت فرود آمد و بي موزه پاي در رکاب خنگ نوبتي آورد و روي به بخارا نهاد. چنانکه رامين و موزه دو فرسنگ در پي امير بودند به «برونه» و آنجا در پاي کرد و عنان تا بخارا هيچ جاي باز نگرفت.(7)
به شهادت تاريخ, غالب تحولات و انقلابات علمي و فلسفي و صنعتي که در دنيا پديد آمده, به دنبال انقلاب هاي ادبي بوده است. در تمدن جديد اروپا, تاثير وجود شعرا و نويسندگان بزرگ کشور هاي اروپايي, کمتر از وجود علماي طبيعي, رياضي, فلاسفه و  مخترعين و مکتشفين نبوده است.(8)
بدينگونه روشن شد که معاني و مفاهيم و منويات انسان, توسط لفظ عينيت پيدا مي‏کند, ولي بايد توجه کرد که هر دلالتي که معاني پنهان را بيشتر و بهتر آشکار نمايد. همان بياني است که خداوند آنرا ستوده و به آن دعوت کرده و ترغيب نموده است, قرآن به آن نطق کرده و عرب به آن تفاخر نموده, و غير عرب به وسيله‏ي آن بر يکديگر برتري جسته اند.
«بيان » اسم جامعي است براي هر چيزي که حجاب معنا را بر مي دارد, پرده ها را از ضمير انسان پاره مي کند, تا آنکه شنونده رابه حقيقت مي رساند و مقصودش را حل مي‏نمايد. از اين روخداوند رسايي زبان و شيوايي گفتار را, از نعمت هاي بزرگ و بخشش هاي عظيم خود شمرده است. بنابراين هرچه قدرت انسان, به شيوه هاي گوناگون گفتار, قوي تر باشد, هنر و امتيازش از ديگران بيشتر است.(9)
براي راهبران ديني, سياسي, اجتماعي, فرمانده نظامي, مرشد ديني, موظف تربيتي, مصلح اجتماعي, معلم, واعظ و هرکسي رهبريي اداره يي را به عهده داشته باشد, زبان, برايش هنر بزرگ و کارگشاي ارزشمندي است. چنانچه حضرت موسي(ع) وقتي مأموريت يافت براي هدايت فرعون و نجات بني اسراييل برود, اولين در خواست او از خداوند اين بود که گره از زبانش بگشايد, تا بتواند به خوبي احتجاج نمايد و سخنان او در دلها بنشيند, گردنها به سوي کشيده شود:
 «قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي  وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي  يَفْقَهُوا قَوْلِي» (10), پروردگارا! سينه ام را بگشاه, کارم را آسان کن, گره از زبانم باز کن, تا مردم سخنان مرا بفهمند.
 با فطرت خود دريافت که رسالتي که به دوش او افتاده, ممکن نيست بدون شخص فصيح, بليغ و سخنور اداء شود؛ آن چنان که گوشهاي بندگان, تشنه‏ي شنيدن سخنان وي باشد؛ از اين رو از خداوند خواست برادرش ـ هارون ـ را که شخص سخنور است در امر او شريک گرداند:
« وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءًا يُصَدِّقُنِي» (11) و برادرم( هارون) را که زبانش از من فصيحتراست, با من بفرست تا يا ور من باشد و مرا تصديق کند.
بي ترديد سخن هنري, فصيح و جميل, در نفوس مخاطبين اثر عظيمي را  مي گذارد, و از چيز هاي است که در ساختمان فکري و توجيهات ديني, اجتماعي و سياسي آنها اثر مي گذارد. حضرت پيامبر اسلام(ص) فرمود: «ان من البيان لسحرا» (12) بي ترديد که برخي سخنها هر آينه سحر است.
مرحوم شريف رضي مي گويد: مراد به سحر اين است که بيان گاهي به سبب آرايش, زيبايي, حس مطلع و حسن ختام خود, شخص را آنچنان فريفته مي‏کند که وي را از حالت غضب و خشونت, به حالت نرمي و رضايت مي کشاند, ريشه هاي کينه را پر مي کند, گره هاي محکم عزم و تصميم را باز مي کند, سر کشان را از اوج سر افرازي و گرد نکشي پائين مي آورد و در سطح ديگران قرار مي‏دهد, دشمن کينه توز و کج انديش را موافق مي‏سازد, ضد و مخالفت را که دور رفته, نزديک مي‏سازد و...(13)
قرآن و سخنان نبوي(ص) از همين ويژگي بر خور دارند, هر که به آنها گوش مي‏دادند استحکام عبارت, رواني, شيوايي, و زيبايي آنها را به گونه ي مي ديدند, که مجذوب مي‏شدند و از درون منقلب و متحول مي‏گرديدندو...
سخنان معجزه آسا و جاودانه‏ي حضرت امير المؤمنين(ع) نيز سحر دارد, کسي را که به سخن او گوش فرا دهد, مسحور و مجذوب مي‏نمايد. اين معنا را صرافان سخن به خوبي مي‏دانند, آنهاي که ذوق سخن شناسي دارند, نه هر کس ديگري؛ چه آنکه به گفته‏ي ابن ابي الحديد, معرفت کلام فصيح و فصيحتر, زيبا و زيباتر, دلکش و دلکش تر, عالي و اعلاي آن, کاري است که فقط با ذوق درک مي‏شود. اقامه‏ي برهان و دلايل منطقي براي آن ممکن نيست. مثلا دو دوشيزه‏ي جوان را در نظر بگيريد که يکي آن سپيد, رنگ آن متمايل به سرخي داراي لبهاي نازک, دندانهاي صاف, چشمهاي سرمه کشيده, گونه‏ي نرم و صاف, بيني باريک, اندام راست و معتدل است. آن ديگري به اين نيکويي نمي رسد, ولي ديده ها و دلها او را مليح تر, زيباتر, سزاوار تر و شايسته تر به وصال مي‏بينند, نمي دانند سبب آن چيست؟ اما فقط با ذوق و مشاهده قابل درک است و دليل تراشي نمي خواهد.
سخن نيز چنين است, تنها فرق در اين است که هر کسي چشم سالم داشته باشد, ملاحت و زيبايي را درک مي‏کند. اما زيبايي و حسن کلام را تنها کسي که ذوق دارد درک مي کند, و هر کسي که به نحو, لغت, فقه و... مشغول باشد, اهل ذوق نيست که صلاحيت براي نقادي کلام را داشته باشد, بلکه اهل ذوق کساني هستند که به علم بيان مهارت داشته باشند و خود را به مکاتبات, خطا به, نوشتن, شعر, رياضت داده باشند, بدان سبب تجربه‏ي کامل و ملکه‏ي تمام بدست آورده باشد. در شناسايي کلام و تشخيص برتري برخي بر برخي ديگر, بايد به اين دسته رجوع کرد. (14) اينک به نمونه‏ي از اهل ذوق و صرافان سخن, که سخنان حضرت علي(ع) را مورد ارزيابي قرار داده و مجذوب آن گرديده اند پرداخته مي‏شود:
1ـ  ابوعثمان, عمر وبن بحرملقب به جاحظ, ادیب پرآوازه‏ي عرب که به امام ادب عربي معروف است, در مورد صد سخني که از حضرت امیر مومنان(ع) جمع آوري کرده بود, قلبش متحير و خردش مبهوت گشته بود, وي اعتراف داشت, سخنان که وي جمع آوري کرده است, معاني حکمت آميز را که حاوي خلق هاي نفساني بر جسته است در بر دارد, که اول آنها اين است: «لَو کُشِفَ اَلغِطاءَ مازَددَتُ يَقيِناً» اگر پرده ها از نظرم بر داشته شود, بر يقينم افزوده نمي‏شود.
 به راستي کسي که هدايت برايش روزي شده, اگر سخن او را مورد دقت قرار دهد, مي بيند که در سلسله‏ي است از واژه هاي شفاف, برتر و دلپسند تنظيم يافته است, نه واژه هاي استعمال شده و کهنه, و واژه هاي مشکل و پيچيده. سخنان او براي نفوس آماده و طبع هاي بر گزيده و خرد مندان نيک سيرت, مطبوع و دلپذير است, آن چنانکه به دلها چنگ مي زند, بسان چنگ زدن شخص مضطرب به دستگيره‏ي محکم. (15)
2ـ رشيد الدين وطواط ـ صاحب کتاب حدايق السحر ـ  که يکي از سخن شناسان قرن هفتم است, مي نويسد: «امير المؤمنين, امام المتقين, علي بن ابي طالب(ع) با آنکه امام اخيار و قدوه‏ي ابرار, سيد فقيهان و مقدم شجاعان بود, فصاحتي داشت که عقود جواهر از انفاس او در غيرت, نجوم زواهر از الفاظ او در حيرت اند.
 عمرو جاحظ(ره) که در کمال فصاحت و وفور بلاغت, نادره‏ي اين امت و اعجوبه‏ي اين ملت بود, از مجموع کلام امير المؤمنين ـ سلام الله عليه و علي آله ـ که جمله‏ي بدايع غرر و روائع درراست, صد کلمه اختيار کرده است, هرکلمه‏ي آن برابر هزار دانسته و به خط خود نبشته و خلق را يادگار گذاشته است. واجب ديد آن صد کلمه را با دو عبارت نظم و نثر پارسي تفسير کند و در تفسير هر کلمه, دو بيت شعر از منشأت خود, که مناسب آن کلمه بود آورد, تا قاعده‏ي آن عام تر بود, و منفعت آن تمامتر و هر دو فريق؛ هم ارباب نظم و هم اصحاب نثر, در لطافت آن رغبت نمايد.(16)
3 ـ سيد رضي آن داناي به اسرار سخن گويد: امير مؤمنان(ع) آبشخور فصاحت وسرچشمه‏ي بلاغت است, رازهاي بلاغت از او آشکار گشت و قوانين آن از او گرفته شد, هر گوينده‏ي زبان او, بر نمونه‏ي او گام زد, و هر سخنور و واعظي از کلام او ياري جست, او در اين راه پيشتاز است و ديگران برجاي مانده, او در پيش است و ديگران عقب مانده, سخنان او رنگ از علم الهي دارد و عطري از کلام نبوي.(17)
4ـ عبد الحميد بن يحيي کاتب که وزير مروان ـ آخرين خليفه‏ي اموي که در کتابت و بلاغت ضرب المثل بود, گويد: هفتاد خطبه‏ي (اصلع) را از برکردم, سرچشمه‏ي بلاغت درمن جوشيد وجوشيد.(18)
5 ـ ابن ابي الحديد در ذيل نامهي 35, ذيل اين جملات: « وَمُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْر ـ رَحِمَهُ اللهُ ـ قَدِ اسْتُشْهِدَ، فَعِنْدَ اللهِ نَحْتَسِبُهُ، وَلَداً نَاصِحاً، وَعَامِلاً كَادِحاً، وَسَيْفاً قَاطِعاً، وَرُكْناً دَافِعاً.» محمد پسر ابوبکر که خدايش بيامرزد شهيد گرديد, پاداش او را از خدا مي‏خواهم, فرزند خيرخواه, کارگزار کوشا, تيغي برنده و رکني بازدارنده بود.
مي گويد: به فصاحت بنگر که چگونه زمام اختيار خود را به اين شخص داده, لگام خود را به ملکيت خود در آورده است. شگفتا! در اين کلمات بلند که پي در پي مي‏آيند, وچه سان از او فرمان مي برند و چگونه به زبان وي جاري مي شوند, همچون زنجيره‏ي روان, بدون هيچ دشواري بيرون مي‏جهند.
تو و ديگر فصيحان, هر گاه نگارش نوشته‏ي, يا بيان خطبه‏ي از خطبه هاي علي(ع) را شروع کنيد, قرينه ها و فاصله ها, گاه مرفوع, گاه منصوب و گاه مجرور مي آيند. هرگاه بخواهيد از روي اجبار, بر يک نوع اعراب تاکيد ورزيد, اثر ساختگي بودن آن روشن و علامت آن واضح مي‏گردد.
اين نوع بيان, يکي از انواع اعجاز در قرآن است که عبد القاهر از آن ياد کرده و گفته است: به سوره‏ي نساء و سوره‏ي بعد از آن (مائده ) بنگريد, که در سوره‏ي اول همه‏ي فواصل منصوبند, در دومي هيچ نصبي وجود ندارد, اگر يک آيه‏اي از دو سوره را با ديگري در آميزي, باهم آميخته نمي شوند و هرگونه ترکيب و تأليف بين آن دو کاملا هويدا خواهد شد. از آن گذشته, فواصل هر دو سوره به روشي است که مطابق مقتضاي طبيعي بيان است, هيچ گونه آثار ساختگي در آن ها ديده نمي شود. آنگاه به صفت ها و موصوف هاي اين بخش از نامه بنگر که چگونه مي‏گويد:«وَلَداً نَاصِحاً، وَعَامِلاً كَادِحاً,» اگر مي‏گفت: «وَلَداً كَادِحاً, وَعَامِلاً نَاصِحاً،» فرزند پر تلاش و کار گزار خير خواه, به هيچ وجه درست و به جا نبود.
شگفتا! از کار خداوند در برخورداريي اين مرد, از اين همه امتياز هاي ارزشمند و ويژگي هاي بزرگ, و شگفتا! از آنکه فردي, از فرزندان مکه باشد, با حکيمان رابطه و سر و کار نداشته باشد, ولي از افلاطون و ارسطو, به حکمت و نکته هاي علوم الهي آشناتر باشد. با فيلسوفان اخلاق و روانشناسي رفت و آمد نداشته باشد, ولي با اين حوزه داناتر از سقراط باشد. البته آن راکه محمد (ص) تربيتش کند و بزرگ کننده اش باشد, عنايت خداوندي ياريش دهد شگفت نيست که چنين باشد.(19)
ابو عثمان جاحظ گويد: جعفر در اين سخنان علي(ع) در شگفت مانده است: «اَينَ مَن جَدَّ وَ اجتَهَدَ, وَ جَمَعَ وَ احتَشَدَ, وَ بَنِيَ فَشَيَّدَ , وَ فَرَشَ فَمَهَّدَ, وَزُخرَفَ فَنَجَدَ»
کجايند کساني که کوشيدند و تلاش کردند, گرد آوردند و انباشتند, بنا کردند و محکم نمودند, فرش کردند و گسترانيدند, نقاشي کردند و زيبا ساختند؟ و گفته که نمي‏بيني, هر لفظي دست به گريبان نظیرش افگنده, و آن را به سوي خود کشانده, و به ذات خود بر آن دلالت مي کند.
ابن ابي الحديد گويد: بدان که ما ترديد نداريم که او (علي), از گوينده‏ي به زبان عرب از پيشينيان و پسينيان, به جز از خدا و پيامبر(ص) فصيح تر است. دليل آن اين است که ارزش خطيب و نويسنده, در سخنراني و نوشته هايشان, بر دو پايه استوار است: مفردات الفاظ و ترکيبات.
مفردات سخن بايد آسان, زنجيروار, مأنوس و بدون پيچيدگي باشد و الفاظي را که علي(ع) به کار مي برد, هم چنين بود.
در ترکيب نيز خوش معنايي, سرعت انتقال آن معنا به اذهان, برخورداري آن ترکيب از ويژگي هايي که به اعتبار آنها, بعضي از سخنان بر بعضي ديگر  برتري پيدا مي‏کند, ضروري است.
مقصود از ويژگي هاي ياد شده همان صناعتي است که متاخران, آن را بديع مي‏نامند, يعني صنايع مقابله, مطابقت, حس تقسيم, برگرداندن پايان سخن به آغاز آن, تسهيم, ترشيح, مماثلت, استعاره, ظرافت در به کار گيري مجاز, موازنه, مکافئه, تسميط, مشاکله.
ترديدي نيست که همه‏ي اين صنعت هاي ادبي, در خطبه ها و نامه هاي علي(ع) موجود است. در جاجاي سخنان او گسترده و پراکنده است و اين دو مزيت ( حس مفردات و حس ترکيبات) همراه هم جز در سخنان او, در سخن هيچ کسي پيدا نمي شود.



 نظرها پیرامون این مطلب:


نظر شما چیست (لطفا خلاصه و مختصر):
نام وفامیل:  
نظر:  

طرح نو از پیشنهادها و نقدهای شما استقبال می کند: asif1358@yahoo.com  -  asif1358@gmail.com