اگر وي با اعمال نظر و تدبر قبلي, به ريختن و چيدن و جابه جايي کلمات آن پرداخته است, کار شگفتي را انجام داده است, او در همهي اين موارد امام مردم است؛ چه, او مبتکر اين گونه سخن گفتن است و کسي پيش از او, به چنين شيوهاي آشنايي نداشت. ولي اگر آن را ابتداءً بداهه گويي کرده و به طور ناگهاني بر زبان جاري ساخته, طبعش به طور بداهه و بدون انديشيدن و به کار افتادن, به جوش آمده است, که بسيار بسيار شگفت است.
به هر صورت او برندهي اين مسابقه است و فصيحان در پي او نفسشان بريده است. چنانچه معاويه, در پاسخ محقن ضبي که گفت: « از نزد گنگ ترين مردم آمده ام,» گفت: اي پسر زن بدبو! دربارهي علي(ع) چنين ميگويي؟ آيا کسي جز او فصاحت را براي قريش پايه گذاري کرده است؟(20)
بسي جاي شگفت است از امثال ابن ابي الحديد, چگونه با ترديد ميگويد: علي(ع) اين سخنان بديع و والا را به صورت ارتجالي بدون تدبر و آمادگي قبلي ادا کرده, يا با تدبر و آمادگي قبلي!
وي در حاليکه از شيفتگان آن حضرت است, به علم غزير و دانش سرشار, حتي به پيشگويي هاي آن حضرت که به وقوع پيوسته, اعتراف ميکند.
چرا نمي گويد, علم آن حضرت سرچشمهي غيبي دارد و ريشهي خدايي؛ چه, با روش عادي و معمولي کجا امکان دارد, کسي چنين علمي را از استاد فرا گيرد. بي ترديد خواست آن حضرت از اين سخنان, نه ترسل است و نه انشاء, و نه کوشش در آوردن سجع, يا ترصيع, طباق, مقابله, و ديگر هنرهاي لفظي و معنوي. با اين همه, سخنان او آراسته به چنين زيور هاست.
خطبه هاي گوناگون نهج البلاغه, به حکم ضرورت در اجتماع مسلمانان (جمعه, جماعات, ميدان جنگ و...) القا مي شده و بدون ترديد, گوينده پيش از آغاز خطبه, در لفظ نينديشيده و قبلا معنا را در خاطر نسپرده, اما آنچه از معنا در قالب لفظ آورده است, زيور صناعت را يکي پس از ديگري, هر چه زيباتر و متناسب تر به خود ميگيرد.
اين خطبه ها گاهي وقت, به در خواست کسي ايراد مي شده, چنانچه همام از آنحضرت خواهش کرد متقين را توصيف نمايد, آن حضرت در دم خطبه ي متقين را خواند, آنچنان تاثير کرد که پس از پايان خطبه, همام فريادي کشيد و مرد.
اين گونه انشاء سخن, فن کساني نيست که بتواند از راه تدريس و محاوره و تمرين و ممارست, بر آن دست يابند, بلکه موهبتي است خاص که از خزانهي علم الهي, به نادره مردان جهان تفويض ميگردد.
جورج جرداق تا حدودي حق مطلب را ادا کرده و نوشته است: در واقع اين خطبه ها از قلب او جوشان بود, و از خاطر او ميگذشت و به زبانش جاري بود؛ بدون آنکه زحمتي به خويشتن بدهد, يا کوششي را با خود هموار سازد, درست مانند برق که هنگام درخشيدن, قبلا از آن خبر نمي دهد, يا مانند صاعقه و تندر که مي غرد بدون آن که خود را براي آن آماده سازد, مانند تندباد؛ در آن هنگام که مي وزد و مي پيچد و ميرود و زمين را جاروب مي زند, بدون آن که در اين رفت و برگشت, جز قانون حادثه و اقتضاي حال, انگيزهي وجود داشته باشد.(21) مسعودی گوید: آنچه مردم از خطبه های علی بن ابیطالب(ع) حفظ کرده اند ، چهار صد و هشتاد و چند خطبه است که وی بالبداهه ایراد کرده است، و دیگران دهن به دهن نقل کرده اند. (22)
ابن ابي الحديد در ذيل خطبهي91 (خطبهي اشباح) که در آن از صفات خداوندي, نحوهي آفرينش آسمان و زمين و فرشتگان و چگونگي عبادات و عشق آنها به خداوند, سخن گفته است ميگويد:
نسبت کلام فصيح عربي به کلام آن حضرت, چون شباهت خاک است به طلاي ناب, چه, در دورهي جاهليت, فصاحت عرب, در وصف شتر, اسب, گوره خر, گاو وحشي يا توصيف کوه ها, بيابان ها و امثال آن ها بود.
از ميان صحابه, آنانيکه به فصاحت معروف بودند, نهايت فصاحت آنها در چند کلمه است, که از دو, سه سطر تجاوز نمي کند, آنهم يا در نصيحت و پند يا در مسائل مر بوط به جنگ بود. اما سخن دربارهي فرشتگان و ويژگي هاي شان: شکل عبادت و پرستش کردن شان و شيفتگي شان به خداوند و مطالبي از اين قبيل که اين خطبه با اين حجمش در بر دارد, کجا با اين تفصيل در ميان عرب شناخته شده بود؟
بنابر اين روشن ميشود که امکان گرد آوردن اين امور دقيق, در اين چنين عبارتهاي فصيح, فقط براي علي(ع) ممکن بوده است. گيرم که عرب در به کارگري الفاظ فصيح و متناسب, توانمند بودند, اما آنان از کجا اين مفاهيم را در اختيار داشتند, که اين الفاظ از آنها تعبيرکنند؟(23)
وي در ذيل خطبهي 108 که با اين جملات شروع مي شود:«كُلُّ شَيْء خَاشِعٌ لَهُ، وَكُلُّ شَيْء قَائِمٌ بِهِ: غِنى كُلِّ فَقِير، وَعِزُّ كُلِّ ذَلِيل، وَقُوَّةُ كُلِّ ضَعِيف، وَمَفْزَعُ كُلِّ مَلْهُوف، مَنْ تَكَلَّمَ سَمِعَ نُطْقَهُ، وَمَنْ سَكَتَ عَلِمَ سِرَّهُ، وَمَنْ عَاشَ فَعَلَيْهِ رِزْقُهُ، وَمَنْ مَاتَ فَإِلَيْهِ مُنْقَلَبُهُ.» همه چیز برابر خدا خاشع، و همه چیز با یاری او، پا برجا است. خدائی بی نیاز کننده ی هر نیازمند، و عزت بخش هر خوار و ذلیل، نیروی هر نا توان، پناهگاه هر مصیبت زده است. هر کسی سخن گوید می شنود، هر کسی ساکت باشد اسرار درونش را میداند، روزی زندگان بر او است و هر که بمیرد به سوی او باز می گردد.
ميگويد: خطبه هاي پند دهنده و نيکو زياد اند, اما اين سخن امام علي(ع) همه را در خود هضم ميکند و نسبت سخن هاي علي(ع) با سخن هاي فصيح ديگر, چون ستاره هاي نوراني آسمان است, به سنگهاي بي نور زمين و بايد خواننده به درخشندگي, عظمت, گوارايي و زيبايي اين سخن بنگرد و ببيند که چگونه بيم و ترس, خوف و خشيت در دلها پديد ميآورد؛ حتي براي زنديق ملحدي که بر نفي اعتقاد بعث و نشور تصميم گرفته, اگر خوانده شود, دلش نرم ميشود, رعب در دلش پديد مي آيد, نفس سرکشش ناتوان مي شود و اعتقادش متزلزل مي گردد.
خداوند گويندهي اين سخن را, بهترين پاداشي که اولياءش را داده, پاداش دهد, به راستي که چه خوب از اسلام دفاع کرد؛ گاهي با دست و شمشيرش, گاهي با زبان و بيانش و گاه با قلب و انديشه اش. هرگاه از جهاد و جنگ سخن به ميان بيايد, او سردار جنگجويان و مجاهدين است. اگر از موعظه و پند سخن به ميان آيد, او رساترين موعظه کننده و پند دهنده است, اگر از فقه و تفسير سخن گفته شود, او رئيس فقها و مفسرين است, اگر مسألهي عدالت و توحيد به ميان آيد, او امام موحدين و عدالت خواهان است. وَ لَيسَ عَلَي اللهِ بِمُستنکرٍ ـ أن يجمَعَ العالَمَ في واحِد ٍ.
براي خداوند ناپسنديده نيست که (خوبي هاي مردم) جهان را در يک نفر گرد آورد.(24)
در ذيل خطبه 216 که از « َلهکُمُ الَتَّکاثُرُ» شروع ميشود, ميگويد: هر کس بخواهد موعظه کند, بيم دهد, گوش و دل ها را بنوازد, ارزش دنيا و چگونگي عملکرد آن را با دنيا دار آن به مردم بشناساند, بايد مثل اين پند را در قالب چنين سخن شيوايي بياورد؛ وگرنه چه بهتر که زبان در کام گيرد؛ چرا که سکوت کردن, عيب پوش تر است, گنگ بودن, بهتر از سخن گفتني است که صاحب سخن را رسوا کند.
اگر همهي سخن سرايان عرب در مجلسي گرد آيند, و اين خطبه برايشان خوانده شود, سزاوار است, چون شاعران در برابر او سجده کنند؛ چنانچه در برابر شعر عدي بن رقاع سجده کردند. وي گفته بود:
تُزجي أَغَنَّ کَأنَّ إِبرةَ روقهٍ ـ قلمٌ اَصابَ مِنَ الدواتِ مِدادُها
(گاو ماده اي که) با ناله, گوساله را با آرامي کنار مي زند, گويي (شاخش) قلمي است که نوک آن را در دوات کرده است.
وقتي براي شاعران گفته شد چرا سجده کرديد؟ گفتند: همچنانکه شما آيات سجده را در قرآن مي شناسيد, مانيز موارد سجده را در شعر مي شناسيم. (در اين شعر, تشبيه ظريفي به کار برده شده است, تشبيه شاخ گاو به نوک قلمي است که از در دوات داخل شده است.)
ابن ابي الحديد گويد: در شگفتم از کسي که در گرما گرم جنگ چنان سخنراني ميکند؛ که گويي طبع شيران و پلنگان و ديگر درندگان زيان رسان را دارد, درهمان حال سخنراني, پند آميزي مي کند, ميبيني که راهب ژنده پوش است, آناني که گوشت نمي خورند و حيواني را ذبح نميکنند, گاه چون بسطام بن قيس شيباني و عتبه بن حارث يربوعي و عامر بن طفيل عامري است. گاه چون سقراط حکيم يوناني و يحيي تعميد شدهي اسرائيلي و مسيح بن مريم الهي است.
سوگند به آن چه امت ها به آن سوگند ياد ميکنند, اين خطبه را از پنجاه سال پيش تا کنون, بيش از هزار بار خوانده ام, در هر مرتبه ترس و هراس و احساس پند گيري در وجودم افزوده شده است, هر گهي در آن تأمل کردم, به ياد در گذشت خاندان, خويشان و دوستان خود افتادم و در دل خويش چنين گمان کردم که آن شخص را که علي(ع) وصف مي کند, منم. (25)
6 ـ سبط بن جوزي گويد: علي(ع) با سخنان پيچيده در عصمت, سخن مي راند, به مقياس حکمت سخن ميگفت, سخني که خداوند هيبت را در آن افگنده است, هرکس که سخن او را گوش کند, آن را بزرگ ميشمارد, خداوند شيريني و نمک و زيبايي و فصاحت را در آن گرد آورده است. هيچ کلمهاي (بايستهي) در آن فروگذار نشده است, هيچ حجتي با آن, هم سنگي نکرده است.
سخنان وي استخوان را ناتوان ساخته, گوي سبقت را از پيشتازان ربوده است. سخن او الفاظي است که نور نبوت در آن تابيده, خرد ها و فهم ها را سرگشته ساخته است.(26)
و بالاخره هر پژوهندهي, هرگاه خطبه ها و رساله هاي اديبان عرب, بلکه شعرهاي شاعران عربي زبان پس از اسلام را بررسي کند, خواهد ديد کمتر شاعر و اديبي است که معنايي را از سخنان علي(ع) نگرفته و يا گفتهي او را در نوشته يا سرودهي خويش تضمين نکرده باشد.(27)
7 ـ جورج جورداق, اديب و مورخ نامدار مسيحي ميگويد: بزرگان بشريت, شخصيت هاي تاريخ, با وجود اختلافي که در ميدان هاي فکري و تضاد هاي عقيدتي و در موضوعات کوشش ذهني دارند, اديبان و انديشمنداني, داراي نبوغ و برجستگي هاي ويژه اي مي باشند, که فقط از نقطه نظر کيفيت و مقدار, با هم تفاوت هايي دارند و گويي که نيروي بلاغت و درک ادبي , با اشکال , صور و مفاهيم وسيعي که دارد, از لوازم هر روح بزرگي است.
در واقع داود, سليمان, اشعيا, ارميا, ايوب, مسيح و محمد(ص)،اديبان و بزرگاني هستند که علاوه بر موهبت هاي ويژهاي که داشتند, از موهبت هاي ادبي نيز برخوردار بودند.
ناپلئون فرمانده, ادوارد مريو سياستمدار, لنين قانون گذار و رهبر, افلاطون فيلسوف, پاسکال رياضي دان, نهرو مرد انديشه و حکومت, پاستور دانشمند طبيعي, ابن خلدون مورخ و جامعه شناس, جمال الدين افغاني مصلح اجتماعي, همه و همه اديبان و شخصيت هايي هستند که از بلاغت و ادب, به آن مقداري دارا بودند که آنان را در رديف شخصيت هاي بزرگ جهاني قرار مي دهند.
اين حقيقت به طور واضح و روشن, در شخصيت علي بن ابي طالب(ع) تطبيق ميشود. او پيشواي اديبان انسانهاي ميباشد که رمز آن بلاغت است. همچنانکه او پيشوا و رهبر حقوقي است که در تعليمات و رهنمود هاي خود آن ها را تثبيت نموده است و نشانهي او در اين امر نهج البلاغه, او است که از نقطه نظر اصول بلاغت عربي, دنبالهي قرآن است و علاوه بر آن, در طول تقريبا سيزده قرن, سبک و اسلوب ادبيات عرب, به آن پيوند يافته و اساس خود را بر آن استوار ساخته و از آن بهره مند گشته و جنبه هاي ارزندهي آن را در چهارچوبي از بيان سحر انگيز زنده ساخته است. (28)
در موضوع بيان, علي بن ابي طالب(ع) گذشته را به آينده پيوند داده, شاهکارهاي بي آلايش وابسته به فطرت سليم دوران جاهلي را, به بيان پاک و تهذيب شدهي پيوسته به فطرت سليم و منطق نيرومند دوران اسلامي, پيوند داده است. البته اين پيوستگي در فطرت سليم و منطق نيرومند بيان اسلامي, آن چنان محکم و استوار است که هرگز نمي توان گوشهاي از آن را, از گوشهي ديگرش جدا ساخت! و از دارا بودن بلاغت دوران قبلي و سحر بيان نبوي, اين سخن ناشي شده که بعضي دربارهي سخنان او گفتند:«سخن او فروتر از سخن خالق و بالاتر از سخن مخلوق است» (29)
خطبه هاي امام علي(ع) به طور کلي, مظهر و نشان دهندهي روح و شخصيت اوست, تا آنجا که گويي معاني و الفاظ آن, با دل و جان او آميخته و با حوادث روزگارش, مانند کانون آتش در معرض تند باد فروزان گشته است. از همين جا است که او بالبداهه خطبه اي را ايراد مي کند که داراي احساس تکان دهنده, در غايت جمال و زيبايي است.(30)
8 ـ امام محمد عبده, در مقدمهي نهج البلاغه اش ميگويد: هنگام خواندن (نهج البلاغه) چون از عباراتي به عبارت ديگر مي پرداختم, ميديدم جولان گاه انديشه و ديدگاه بصيرت تغيير ميکند, گاهي خود را در جهاني از معاني بلند ميديدم, که در پوششي از نقطه هاي درخشان و خيره کننده, به زيارت جان هاي پاک ميآيد, در دل هاي زدوده از غل و غش رخت ميگشايد...
گاهي جمله و عبارت ها چنان مينمود, که گويي با چهره هاي عبوس و در هم ريخته و دندان هاي بر يکديگر فشرده , چنگال عقابان در هم شکنندهي آمادهي حمله, رو به رو هستيم و گاه عقل نوراني را ميديدم که با آفريدهي جسماني همانندي ندارد؛ آنچنانکه از کاروان خدايي جدا شده و با روح انساني پيوسته ...گاهي خطيبي را مي ديدم که واليان امت را مخاطب ساخته با صداي رسا آنان را تعليم ميدهد و راه صواب و خطا را به ايشان مي نماياند, دقايق سياست را به آنان ميآموزد و از پيمودن راهي که به ورطهي گمراهي پايان مي يابد, بر حذر ميدارد.» (31)
بدين سان روشن مي شود که انسان, در زير زبانش پنهان است .(32)
زبان کمال انسان است, کسي که قدرت ندارد سخن رسا و مطابق حال بگويد, ماهيت انساني اش ناقص است. حضرت امير مؤمنان(ع) آن سان که بر مومنان امير است, بر نفس و هواهاي نفس اش امير است, بر سخن نيز امير است و درخت سخن در وجود او ريشه دوانده, و شاخه هاي سخن بر او سايه افگنده است.
روزي جعده بن هبيره, نتوانست در حضور او سخن بگويد, آن حضرت فرمود: «اَلا وَ اِنَّ اللِّسانَ بَضعهٌ منَ الانِسانِ, فَلا يسعدُهُ القولُ اذَا امتَنَعَ, وَ لا يمهلُهُ النُّطُق اذا تٌسعَ وَ انا لَامراءُ الکلامُ, وَفينا تَنَشَّبت عُروُقهٌ, و علينا تَهَدَّلَت غُضُونهٌ» (33)
آگاه باشيد, همانا زبان, پارهاي از وجود انسان است. اگر آمادگي نداشته باشد, سخن نمي گويد و به هنگام آمادگي, سخن او را مهلت نمي دهد. همانا ما اميران سخنيم, درخت سخن در ما ريشه دوانده و شاخه هاي آن بر ما سايه افکنده است.
تاريخ شخصيت هاي مشهوري را ياد آور ميشود که مي خواسته در جلسه ی خطابهي ايراد کند, سخن بليغي بگويد, ولي رعشه در اندامشان افتاده و زبانشان گير کرده و و نتوانسته سخن بگويد. جاحظ نقل ميکند که عثمان وقتي به خلافت رسيد, بالاي منبر رفت تا خطابه بخواند, اما لرزه در اندامش افتاد و گفت: ابوبکر و عمردر اين جايگاه با شما زياد سخن گفته اند و شما به پيشواي عادل بيشتر نياز داريد تا امام خطيب.(34)
روح بن حاتم بر فراز منبر رفت , وقتي ديد مردم با آمادگي به سوي او خیره نگاه ميکنند, گفت: سرهاي خود را پايين اندازيد و چشم هاي خود را به هم نهيد, که منبر مرکب سختي است, ولي اگر خدا گشودن قضا را آسان کند, آسان ميشود.
مصعب بن حيان, برادر مقاتل بن حيان, در مجلسي خطبهي نکاح مي خواند, زبانش گير کرد, آن گاه گفت: به مردگان خود, لا اله الا الله را تلقين کنيد. زني به نام ام جاريه گفت: خدا مرگت را نزديک کند, براي همين تو را دعوت کرديم؟(35)
شخص ديگري ايستاد شد خطبه بخواند, وقتي مردم را در برابر خود ديد, لرزه بر اندامش افتاد و زبانش گير کرده, در اين زمان چشمش به اصلعي افتاد ( کسي که پيش سرش مو نداشت) گفت: خدا اين اصلع را لعنت کند. (36)
امام قرطبي ميگويد: وقتي که يکي از فصحا عرب, خطبهاي را آماده ميکرد و يا قصيدهاي را ميسرود, يک سال تمام روي حک کردن الفاظ و جابه جا کردن کلمات آن کار ميکرد, سپس آن را به شخص فصيح و شاعري ديگر ميداد؛ تا به تنقيح و تهذيب آن بپردازد, همين طور پيوسته از نظر ارباب فن ميگذراند, تا پخته و بي عيب در آيد. (37)
در اعلاميهي جهاني حقوق بشر, حدود 85 جلسه وقت دانشمندان از ملل مختلف صرف تهيهي آن شد, مخصوصا در تنظيم عبارات و حک و اصلاح آن, حدود دو سال وقت صرف کردند و آن را «گام بلند در تاريخ بشريت» و « نقشه اي براي ايجاد نظم نوين» دانستند که مجموع آن در سي ماده خلاصه ميشود.
آيا عجيب نيست, مردي بالبداهه و بدون آمادگي قبلي, در حضور جمعي که همه اهل لسان هستند, به پاي مي ايستد و خطابهاي را که متشکل است از حروف بدون الف يا حروف بدون نقطه, با فصاحت و بلاغت و آراسته با صنعت هاي ادبي ايراد مينمايد؛ خطابهاي که مشتمل است بر توحيد, نبوت, موعظه ها و پند هاي حکيمانه است.
روزي اصحاب رسول اکرم(ص) گفتگو داشتند که کدام يک از حروف هجي, در تأليف کلام بيشتر دخيل است؟ همه به اتفاق گفتند: الف ـحضرت امير مومنان (ع) برخواست و اين خطبه را خواند که در آن حرف الف وجود ندارد:
«حَمدتُ من عظُمَت منَّتُهُ, و سَبَغَت نِعمَتُهُ, وَ سَبَقت غَضَبهُ رَحمَتهُ, و تَمّت کلمتهُ, و نَفَذَت مَشِيُتَهُ, و بَلَغَت قَضيتهُ, و...» (38)
ستايش شايستهي کسي است که احسانش عظيم است, و نعمتش لبريز, رحمتش برغضبش پيشي گرفته است کار او تمام و کامل است و اراده اش نافذ, و آفرينش او با نيرومندي و استحکام.
و در جلسهي ديگري, خطابهاي را ايراد کرد, از حروف بدون نقطه بدين شرح:
« اَلحمد للهِ المَلِکِ المحمودِ, و المالکِ الودودِ, مُصَّورِ کُلِّ مولودٍ , مَالِ کلِّ مطرودٍ, ساطِحِ المِهادِ, و مُوَّطِدِ اَلاَطوادِ, وَ مُسَّهِلِ الاَمطارِ, عالِم الاَسرارِ وَ مُدرِکِها, وَ مُدَمِّرِ الاَملاکِ وَ مَهلِکِها, وَ مکوًِّر الدٌهُورِ وَ مُکَرِرِها, وَ مَورِدِ الاُموِر وَ مُصِدِرها, و...» (39)
سپاس خداي را که پادشاه پسنديده است, و فرمانده بسيار دوست دارنده, صورت بخش هر تازه به دنيا آمده و پناهگاه هر رانده شده است و هموار کنندهي زمين هاي پست, برجاي دارندهي کوه ها, فروريزندهي باران ها, روا کنندهي حاجت ها و داناي به امور پنهاني, هلاک کنندهاي پادشاهان (طاغي), داخل کنندهي پي هم روز در شب و شب در روز, منشأ و محل پيدايش کارهاو...است.
منابع و مأخذ:
1ـ رحمن / 3- 4
2ـ عيون الحکم و المواعظ, ص483, نهج السعاده, ج7, ص384. ر.ک : تفسير کبير ج22
3ـ الحصيله اللغويه ص36
4ـ ر.ک: فارسي عمومي ص269 , دکترمحمود فتوحي, دکتر حبيب الله عباسي, تهران 1384
5ـ الحصيله اللغويه ص37
6ـ اللغه و التفسير و التواصل, ص 133, 164,140
7ـ اصول فلسفه ص 289-390 , به نقل از چهار مقاله ص 33-31 عروضي سمرقندي, چاپ سوم , تهران 1344
8ـ اصول فلسفه ص 391
9ـ البیان التبین ص 54 ، ابوعثمان ، عمربن بحر جاحظ
10ـ طه /34
11_ قصص /34
12ـ امالي صدوق, ص 718, تحف العقول, ص57, عوالي اللئالي, ج1, ص 150, بحار الانوار, ج68, ص 415
13ـ مجازات النبويه, ص104, شماره 94
14ـ شرح نهج البلاغه, ج7, ص211
15ـ رسائل جاحظ, ج3, ص29
16ـ نامه هاي رشيد الدين وطواط, ص43, چاپ دانشگاه تهران 1338
17ـ نهج البلاغه مقدمه
18ـ شرح نهج البلاغهي ابن ابي الحديد, ج 1, ص 24 . توجه : کسي که جلوي سرش مو نداشته باشد اصلع گويند و جلوي سرش مو نداشت.
19ـ شرح نهج البلاغه, ج16, ص 145, ابن ابي الحديد
20ـ همان, ج6, ص 279
21ـ امام علي صداي عدالت انساني, ج4, ص443, جورج جرداق ترجمه خسرو شاهي ، موسسهي مطبوعاتي فراهاني
22- مروج الذهب ، ج 2 ص 431 ، علی بن حسین مسعودی
23ـ شرح نهج البلاغه, ج6, ص425
24ـ همان, ج7, ص202
25ـ همان, ج 11, ص153
26ـ تذکرة الخواص, ص 119, سبط ابن جوزي
27ـ نهج البلاغهي دکتر شهيدي, مقدمه به نقل از « نهج البلاغه و اثره علي الادب العربي» ص 119 محمد هادي اميني, انتشارات بنياد نهج البلاغه
28ـ الامام علي صوت العدالة و الانسانيه, ج1, ص 514-513, منشورات ذوي القربي, قم 1381و ترجمهي فارسي, ج 3 , ص 404-401, خسرو شاهي, نشر خرم قم, چاپ سوم , 1376
29ـ همان, ج3, ص314, ترجمهي فارسي, ج3, ص 404
30ـ همان, ج3 , ص 534 , ترجمه ي فارسي ج 3 , ص 438
31ـ نهج البلاغهي شهيدي مقدمه
32ـ « المرء مَخبُوًّ تحت لسانه » کلمات قصار
33ـ نهج البلاغه, خطبه 233
34ـ البيان و التبيين, ج 1, ص 229
35ـ همان, ج 2, ص 190
36ـ همان, ج2, ص 191
37ـ تفسير الجامع لا احکام القرآن , ج1 ص 78 , قرطبي
38ـ شرح ابن ابي الحديد, ج19 , ص140, کفايه الطالب, ص248, گنجي شافعي . 38ـ مستدرک نهج البلاغه, ص 44, کاشف الغطاء, المناقب, ج1, ص271
39ـ القطره من بحار مناقب البني و العتره, ج2, ص179, سيد موسوي مستنبط. و فضائل آل رسول , ص6 حسون دلفي